جملات زیبای کتاب گزیده طنز عبید زاکانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزیده طنز عبید زاکانی

بریده‌هایی از کتاب گزیده طنز عبید زاکانی

۴٫۲
(۱۰)
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد؟
مریم
شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید. نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید که در آن‌جا چه می‌کنی؟ گفت: در خواب غلتیده‌ام. گفت: مردم از بالا به پایین غلتند، تو از پایین به بالا غلتی؟ گفت: من نیز به همین می‌خندم.
الهام راگا
استر طلحک بدزدیدند. یکی می‌گفت: گناه توست که از پاس آن اِهمال ورزیدی. دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است. طلحک گفت: پس در این صورت، دزد را گناه نباشد.
الهام راگا
واعظی بر سر منبر می‌گفت: هرگاه بنده‌ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. خراسانی در پای منبر بود. گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشه آن، به صد دینار می‌ارزد.
الهام راگا
کلیات آثار عبید زاکانی شامل اشعار جدی و آثار هزلی و طنزآمیز عبید در ایران، اول‌بار به همت استاد عباس اقبال‌آشتیانی و براساس نسخه مجله ارمغان (که متاسفانه مشخصاتی از آن به دست نداده‌اند) توسط کتاب‌فروشی اقبال (بدون تاریخ) و در چند نوبت به چاپ رسید.
الهام راگا
زشت‌رویی در آینه به زشتی خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از پیش او بیرون آمد، کسی از حالِ صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.
محمدرضا
خواجه‌ای بدشکل، نایبی بدشکل‌تر از خود داشت. روزی آیینه‌داری، آینه به دست نایب داد. آن‌جا نگاه کرد. گفت: سبحان الله، بسی تقصیر در آفرینش ما رفته است. خواجه گفت: لفظ جمع مگوی. بگوی در آفرینش من رفته است. نایب آینه پیش داشت، گفت: خواجه اگر باور نمی‌کنی، تو نیز در آیینه نگاه کن.
fada
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد؟
محمدرضا
قزوینی با کمان بی‌تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید، بردارد. گفتند: شاید نیاید. گفت: آن وقت جنگ نباشد.
محمدرضا
مولانا شرف‌الدین دامغانی در سلطانیه بر در مسجدی می‌گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد پیچیده بود و می‌زد و سگ فریاد می‌کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: ای یار، معذور دار که سگ عقل ندارد؛ از بی‌عقلی در مسجد می‌آید. ما که عقل داریم، هرگز ما را در مسجد می‌بینید؟
کاربر ۲۴۷۸۲۵۸
مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد، نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت می‌دهم که تو پیغمبر احمقی هستی. گفت: آری، از آن‌جا که بر قومی چون شما مبعوث شده‌ام.
محمدرضا
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم، اما سیاه است. گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟‌ گفت: چون نخواهم داد، همین‌قدر بهانه بس است.
Mephisto
شیرازی در مسجد بنگ می‌پخت. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد، شل بود و کل و کور. نعره‌ای بکشید و گفت: ای مردک، خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانه او چندین تعصب می‌کنی
matbuat
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟‌ گفت: مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدای‌شان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.
نوید و فائزه
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته. طلحک می‌گفت: سبحان الله! من خود مسلمانم و کفشم ترساست.
محمدرضا
درِ خانه جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می‌برد. گفتند: چرا در مسجد برکنده‌ای؟ گفت: در خانه من دزدیده‌اند و خداوند این در، دزد را می‌شناسد. دزد را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.
کاربر ۲۴۷۸۲۵۸
مردی به زنی گفت: می‌خواهم تو را بچشم تا بدانم که تو شیرین‌تری یا زن من؟ گفت: این را از شوی من بپرس که هر دو را چشیده است!
محمدرضا
عربی را گفتند: تو پیر شده‌ای و عمری تباه کرده‌ای. توبه کن و به حج رو. گفت: خرج سفر ندارم. گفتند: خانه‌ات را بفروش و هزینه سفر کن. گفت: چون بازگشتم، کجا بنشینم؟ و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم، خدایم نمی‌گوید که ای احمق، چرا خانه خود فروختی و در خانه من منزل گزیدی؟
Mephisto
شیخ شرف‌الدین درگزینی از مولانا عضدالدین پرسید که خدای تعالی مشایخ را در قرآن کجا یاد کرده است؟‌ گفت: پهلوی علما؛ آن‌جا که می‌فرماید: «قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون» بگو آیا عالمان با نادانان برابرند.
fada
برای نخستین بار، به همّت موسیو «فِرتِه» مترجم سفارت فرانسه در استانبول، با هم‌کاری میرزا حبیب اصفهانی، مجموعه آثار طنزآمیز عبید زاکانی به سال ۱۳۰۳ هجری قمری در استانبول از بلاد عثمانی آن روزگار و ترکیه امروزی، چاپ و منتشر شد.
الهام راگا
این‌که عبید زاکانی را پدر طنز فارسی می‌دانند، دو دلیل عمده دارد؛ الف: عبید اولین شاعر و ادیب ایرانی است که ادبیات شوخ‌طبعانه را به صورت جدی و حرفه‌ای پی گرفته و منظومه‌ها و رسائل مجزّا و مفرده‌ای را در این‌گونه ادبی خلق کرده است. ب: حجم آثار شوخ‌طبعانه بازمانده از عبید و تنوع گونه‌های هزل و هجو و فکاهه و طنز در آثارش، به ما اجازه می‌دهد که او را نخستین طنزپرداز جدّی تاریخ ادب فارسی پس از اسلام بدانیم.
الهام راگا
مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خواب، چنان دیدم که در بهشتی. گفت: اگر خواب تو راست باشد، در جهان بیشتر ستم خواهم کرد.
محمدرضا
شخصی با معبّری گفت: در خواب دیدم که از پشک شتر بورانی می‌سازم. تعبیر آن چه باشد؟ معبر گفت: دو تنگه بده تا تعبیر آن بگویم. گفت: اگر دو تنگه داشتمی، خود به بادنجان دادمی تا از پشک شتر نبایستمی ساخت.
Mephisto
شخصی به مزاری رسید، گوری سخت دراز دید. پرسید: این گور کیست؟ گفتند: از آن علم‌دار رسول است. گفت: مگر با علمش در گور کرده‌اند؟!
Mephisto
شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.
Mephisto
مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند: که چرا می‌دویی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
Mephisto
سلطان‌محمود، پیری ضعیف را دید که پشتواره‌ای خار می‌کشید. بر او رحمت آورد. گفت: ای پیر، دو سه دینار زر می‌خواهی یا درازگوشی یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی. پیر گفت: زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ بروم و به دولت تو در باقی عمر آن‌جا بیاسایم. سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.
Mephisto
اردبیلی با طبیب گفت: زحمتی دارم، چه تدبیر باشد؟‌ طبیب نبض او بگرفت و گفت: علاج تو آن است که هر روز قلیه پنج مرغ فربه و گوشت بره نر مطنجنه کرده مزعفر با عسل می‌خوری و قی می‌کنی. گفت: مولانا، راستی خوش عقلی داری. این‌که تو می‌گویی، اگر کس دیگر خورده باشد و قی کرده، من در حال بخورم.
Mephisto
حکیمی گفت که هشیار در میان مستان، مانند زنده در میان مردگان است؛ از نُقول‌شان می‌خورد و بر عُقول‌شان می‌خندد.
Mephisto
اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده. گفت: السّلام‌علیک یا الله. گفت: من الله نیستم. گفت: یا جبرائیل. گفت: من جبرائیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا در آن بالا تنها نشسته‌ای؟ تو نیز به زیر آی و در میان مردمان بنشین.
Mephisto

حجم

۶۹٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۰۲ صفحه

حجم

۶۹٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۰۲ صفحه

قیمت:
۲۲,۹۵۰
تومان