جملات زیبای کتاب گزیده طنز عبید زاکانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزیده طنز عبید زاکانی
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب گزیده طنز عبید زاکانی

طنزآوران ایران (صفاریه تا قاجاریه)

نوع کتاب
۴.۱(از ۱۲ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مریم
۲۳
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد؟
الهام راگا
۸
استر طلحک بدزدیدند. یکی می‌گفت: گناه توست که از پاس آن اِهمال ورزیدی. دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است. طلحک گفت: پس در این صورت، دزد را گناه نباشد.
الهام راگا
۷
شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید. نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید که در آن‌جا چه می‌کنی؟ گفت: در خواب غلتیده‌ام. گفت: مردم از بالا به پایین غلتند، تو از پایین به بالا غلتی؟ گفت: من نیز به همین می‌خندم.
الهام راگا
۷
واعظی بر سر منبر می‌گفت: هرگاه بنده‌ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. خراسانی در پای منبر بود. گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشه آن، به صد دینار می‌ارزد.
محمدرضا
۶
زشت‌رویی در آینه به زشتی خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از پیش او بیرون آمد، کسی از حالِ صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.
کاربر ۲۴۷۸۲۵۸
۵
مولانا شرف‌الدین دامغانی در سلطانیه بر در مسجدی می‌گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد پیچیده بود و می‌زد و سگ فریاد می‌کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: ای یار، معذور دار که سگ عقل ندارد؛ از بی‌عقلی در مسجد می‌آید. ما که عقل داریم، هرگز ما را در مسجد می‌بینید؟
محمدرضا
۵
مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد، نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت می‌دهم که تو پیغمبر احمقی هستی. گفت: آری، از آن‌جا که بر قومی چون شما مبعوث شده‌ام.
الهام راگا
۴
کلیات آثار عبید زاکانی شامل اشعار جدی و آثار هزلی و طنزآمیز عبید در ایران، اول‌بار به همت استاد عباس اقبال‌آشتیانی و براساس نسخه مجله ارمغان (که متاسفانه مشخصاتی از آن به دست نداده‌اند) توسط کتاب‌فروشی اقبال (بدون تاریخ) و در چند نوبت به چاپ رسید.
محمدرضا
۴
قزوینی با کمان بی‌تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید، بردارد. گفتند: شاید نیاید. گفت: آن وقت جنگ نباشد.
Mephisto
۴
عربی را گفتند: تو پیر شده‌ای و عمری تباه کرده‌ای. توبه کن و به حج رو. گفت: خرج سفر ندارم. گفتند: خانه‌ات را بفروش و هزینه سفر کن. گفت: چون بازگشتم، کجا بنشینم؟ و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم، خدایم نمی‌گوید که ای احمق، چرا خانه خود فروختی و در خانه من منزل گزیدی؟
matbuat
۳
شیرازی در مسجد بنگ می‌پخت. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد، شل بود و کل و کور. نعره‌ای بکشید و گفت: ای مردک، خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانه او چندین تعصب می‌کنی
نوید و فائزه
۳
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟‌ گفت: مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدای‌شان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.
محمدرضا
۳
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته. طلحک می‌گفت: سبحان الله! من خود مسلمانم و کفشم ترساست.
محمدرضا
۳
مردی به زنی گفت: می‌خواهم تو را بچشم تا بدانم که تو شیرین‌تری یا زن من؟ گفت: این را از شوی من بپرس که هر دو را چشیده است!
Mephisto
۳
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم، اما سیاه است. گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟‌ گفت: چون نخواهم داد، همین‌قدر بهانه بس است.
fada
۳
خواجه‌ای بدشکل، نایبی بدشکل‌تر از خود داشت. روزی آیینه‌داری، آینه به دست نایب داد. آن‌جا نگاه کرد. گفت: سبحان الله، بسی تقصیر در آفرینش ما رفته است. خواجه گفت: لفظ جمع مگوی. بگوی در آفرینش من رفته است. نایب آینه پیش داشت، گفت: خواجه اگر باور نمی‌کنی، تو نیز در آیینه نگاه کن.
@mysteriouspuzzlebox
۳
شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.
@mysteriouspuzzlebox
۳
درِ خانه جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می‌برد. گفتند: چرا در مسجد برکنده‌ای؟ گفت: در خانه من دزدیده‌اند و خداوند این در، دزد را می‌شناسد. دزد را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.
محمدرضا
۲
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد؟
محمدرضا
۲
مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خواب، چنان دیدم که در بهشتی. گفت: اگر خواب تو راست باشد، در جهان بیشتر ستم خواهم کرد.
کاربر ۲۴۷۸۲۵۸
۲
درِ خانه جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می‌برد. گفتند: چرا در مسجد برکنده‌ای؟ گفت: در خانه من دزدیده‌اند و خداوند این در، دزد را می‌شناسد. دزد را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.
Mephisto
۲
مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند: که چرا می‌دویی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
Mephisto
۲
حکیمی گفت که هشیار در میان مستان، مانند زنده در میان مردگان است؛ از نُقول‌شان می‌خورد و بر عُقول‌شان می‌خندد.
fada
۲
شیخ شرف‌الدین درگزینی از مولانا عضدالدین پرسید که خدای تعالی مشایخ را در قرآن کجا یاد کرده است؟‌ گفت: پهلوی علما؛ آن‌جا که می‌فرماید: «قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون» بگو آیا عالمان با نادانان برابرند.
@mysteriouspuzzlebox
۲
مولانا شرف‌الدین دامغانی در سلطانیه بر در مسجدی می‌گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد پیچیده بود و می‌زد و سگ فریاد می‌کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: ای یار، معذور دار که سگ عقل ندارد؛ از بی‌عقلی در مسجد می‌آید. ما که عقل داریم، هرگز ما را در مسجد می‌بینید؟
aminjarrah7
۲
اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده. گفت: السّلام‌علیک یا الله. گفت: من الله نیستم. گفت: یا جبرائیل. گفت: من جبرائیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا در آن بالا تنها نشسته‌ای؟ تو نیز به زیر آی و در میان مردمان بنشین.
aminjarrah7
۲
قزوینی پیش طبیب رفت و گفت: موی ریشم درد می‌کند. پرسید که چه خورده‌ای؟ گفت: نان و یخ. گفت: برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می‌ماند و نه خوراکت.
aminjarrah7
۲
طفیلی‌ای را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: منه بیچاره در جهان همین متاع دارم.
aminjarrah7
۲
شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.
aminjarrah7
۲
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟‌ گفت: مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدای‌شان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.