از من که قدرت نعره کشیدن بر سر چهارراهها را گرفتهاند، از من ـ که قدرت عمل را سلب کردهاند و حماسهام را اخته کردهاند و بدل ـ به شهادتنامههایی جعلی کردهاند، از من که تاریخم را در چهار دروازه دنیا به سود هر کس و ناکسی تحریف کردهاند و بر مرزهای جغرافیایی مغزم، در همه جای جهانم، چوبه دارها و سرنیزههای بلند نشاندهاند و به اطرافم سیمهای خاردار زهرآلود کشیدهاند؛ از من که کوشیدهاند حیوانی مسخ شده بسازند چشم دوخته بر پیشخوان چرب یک بوروکراسی اسقاط و مبتذل، چه کاری ساخته است جز آنکه بنویسم؟