عصرِ همان روز، هنگامی که رفقای آگوستین، خوشبین به پیروزی خروس، خانه را ترک کردند، سرهنگ هم احساس کرد حالش خوش و مساعد است. زن مویش را کوتاه کرد. سرهنگ سرش را با هر دو دست لمس کرد و گفت: "باعث شدی بیست سال جوانتر بشوم." زن به نظرش رسید که شوهرش حق دارد.
گفت: "حالم که خوب باشد، میتوانم مرده را هم زنده کنم."