آنوقت، برایش تعریف کردم که چهطور برونو جنکینز وارد سالن شد و من با همین دوتا چشم خودم دیدم که بدنش جمع شد و به موش تبدیل شد. مادربزرگم به برونو نگاه کرد که توی ظرف میوه، مشغول لمباندن موز بود.
مادربزرگم پرسید: «ببینم، او هیچوقت به دهنش استراحت نمیدهد؟»
گفتم: «نه، هیچوقت مامانبزرگ، میشود یکچیز را برایم توضیح بدهید؟»