جملات زیبای کتاب جادوگرها | طاقچه
تصویر جلد کتاب جادوگرها

بریده‌هایی از کتاب جادوگرها

نویسنده:رولد دال
انتشارات:نشر افق
امتیاز
۴.۶از ۲۷ رأی
۴٫۶
(۲۷)
تا وقتی کسی دوست‌مان داشته باشد، مهم نیست کی باشیم و قیافه‌مان چه شکلی باشد.»
bardia
بالاخره مادربزرگم گفت: «عزیزم، مطمئنی که برایت مهم نیست بقیهٔ عمرت موش بمانی؟» گفتم: «اصلاً برایم مهم نیست. تا وقتی کسی دوست‌مان داشته باشد، مهم نیست کی باشیم و قیافه‌مان چه شکلی باشد.»
دکتر بازیگوش😝
پرسیدم: «شما چند سال‌تان است؟» او گفت: «هشتاد و شش سال.» ــ شما تا هشت، نُه سال دیگر زنده می‌مانید؟ او گفت: «شاید. اگر شانس بیاورم.» گفتم: «باید زنده بمانید چون تا آن‌موقع من یک موش خیلی پیر می‌شوم و شما هم یک مادربزرگ خیلی پیر می‌شوید و بعد ما با هم می‌میریم.» او گفت: «خیلی عالی می‌شود.»
دکتر بازیگوش😝
آن‌وقت، برایش تعریف کردم که چه‌طور برونو جنکینز وارد سالن شد و من با همین دوتا چشم خودم دیدم که بدنش جمع شد و به موش تبدیل شد. مادربزرگم به برونو نگاه کرد که توی ظرف میوه، مشغول لمباندن موز بود. مادربزرگم پرسید: «ببینم، او هیچ‌وقت به دهنش استراحت نمی‌دهد؟» گفتم: «نه، هیچ‌وقت مامان‌بزرگ، می‌شود یک‌چیز را برایم توضیح بدهید؟»
دکتر بازیگوش😝
مادربزرگم همان‌طور که دوباره عصایش را در هوا تکان می‌داد، فریاد زد: «تو یک شعبده‌بازی!» ــ مواظب گلدان‌ها باش، مامان‌بزرگ! او فریاد زد: «گلدان‌ها به دَرَک! این‌قدر خوشحالم که اگر یک‌عالمه گلدان هم بشکنم، اصلاً برایم مهم نیست!»
دکتر بازیگوش😝
مادربزرگم باتعجب گفت: «چرا این حرف را می‌زنی؟» گفتم: «برای این‌که دلم نمی‌خواهد بیش‌تر از شما عمر کنم. تحملش را ندارم کس دیگری از من مراقبت کند.»
دکتر بازیگوش😝