جملات زیبای کتاب ملوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب ملویsubscriptionAvailable

کتاب ملوی

نوع کتاب
۲.۸(از ۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ساموئل بکت، مهدی نوید
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Hamidy
۶
اگر یک سؤال باشد که ازش وحشت دارم، که هرگز نتوانسته باشم برایش جواب قابل‌قبولی سرهم کنم، این سؤال است که دارم چه می‌کنم.
Hamidy
۴
«هر چه پیش‌تر می‌رفت، بیشتر به نادانی خویش پی می‌برد.»
سیدآرمین عقیلی
۳
در دفاع از کشوری کُشته شد که از آنِ خود می‌دانست و در عمرش نه‌تنها هرگز کوچک‌ترین بهره‌ای از آن نبرد، بلکه توهین و آزار نصیبش شد.
سیدآرمین عقیلی
۳
عمر من، حالا که درباره‌اش حرف می‌زنم انگار دربارهٔ چیزی حرف می‌زنم که به آخر رسیده، و حالا انگار شوخی‌ای است که همچنان ادامه دارد، و هیچ‌کدام نیست، چون در آنِ واحد هم به آخر رسیده و هم ادامه دارد، و آیا برای این وضع اصلاً زمانی وجود دارد؟
rira
۲
برای کسی که هیچ‌چیز ندارد قدغن است از کثافت لذت نبرد.
سیدآرمین عقیلی
۲
کشتارگاه فقط در شهر نیست، نه، همه‌جا هست، کشور پُرِ کشتارگاه است، هر قصابی کشتارگاه خودش را دارد و حق کشتار، به فراخور توانش.
سیدآرمین عقیلی
۲
هرگز واقعاً عشقم زیادی نکرده بود، اما با این‌همه جیرهٔ مختصر خودم را داشتم
سیدآرمین عقیلی
۲
بی‌مرارت نیست که کسی مهربان باشد، مؤدب باشد، عاقل باشد، صبور باشد، روزهای متمادی، سال‌های متمادی.
سیدآرمین عقیلی
۲
چندی دیگر به نزد اموات می‌روم. آن‌جاست که تا ابد مالک قطعه‌زمینم می‌شوم. مادامی که این سیاره باقی است آن قطعه‌زمین از آنِ من است
سیدآرمین عقیلی
۲
انگار خودم را می‌دیدم که به سرعتِ پشه‌ای یک‌روزه پیر می‌شوم.
rira
۱
سپاه رستگاری هم دست‌کمی ندارد. در برابر حرکتِ خیر هیچ مقاومتی وجود ندارد، تا آن‌جا که می‌دانم. سر فرود می‌آورید، دستان‌تان را کاملاً لرزان جلو می‌برید و در هم قلاب می‌کنید و می‌گویید، ممنونم،
سیدآرمین عقیلی
۱
دیوانگی است اگر خداحافظی نکنی، وقتش که فرابرسد.
سیدآرمین عقیلی
۱
چه خوشایند است مُهر تأییدخوردن، بعد از مدتی کمابیش مدید دودلی، در برداشت‌های اولیهٔ خود. شاید همین است که نیشترهای مرگ را تعدیل می‌کند.
سیدآرمین عقیلی
۱
هر چه می‌گفتم هرگز کافی نبود و همواره زیاد بود
سیدآرمین عقیلی
۱
مواقعی بود که نه‌تنها از یاد می‌بردم کی هستم، بلکه از یاد می‌بردم هستم، از یاد می‌بردم باشم.
سیدآرمین عقیلی
۱
سقوط‌ها چندان متعجبم نمی‌کرد، با من سازگارتر بود، تا آن جهش‌های کوچک.
سیدآرمین عقیلی
۱
این‌ها مصایب دیرین بود و ذهن نمی‌تواند همواره در اندیشهٔ همان مصایب باشد، بلکه گه‌گاه به مصایب تروتازه نیاز دارد، تا با نیروی دوباره بازگردد، به وقتش، به مصایب دیرین.
سیدآرمین عقیلی
۱
تسلیم‌شدن قدغن است و حتی لحظه‌ای متوقف‌شدن. بنابراین منتظر می‌مانم، با تأنی جلو می‌روم، منتظر می‌مانم تا ناقوس بگوید، مُلوی، تلاش آخرت را هم بکن، پایان کار است.
سیدآرمین عقیلی
۱
کودکی پیش‌رس بودم، و بعد مردی پیش‌رس. حالا همه‌شان به من سرکوفت می‌زنند، رسیده‌ها، نرسیده‌ها و گندیده‌ها از روی شاخه‌ها.
سیدآرمین عقیلی
۱
در زندگی یک چیز از وقت‌شناسی مهم‌تر است، و آن نزاکت است.
سیدآرمین عقیلی
۱
خودش را رها می‌کرد تا هر روزنه‌ای که رخ می‌نمود او را به درون بکشد و از دیده‌ها پنهان کند.
سیدآرمین عقیلی
۱
زمستان فوق‌العاده سخت بود، همه همین را می‌گفتند. در نتیجه حق‌مان این بود که تابستانی معرکه داشته باشیم. نمی‌دانم آیا حق این را داشتیم یا نه.
rira
۰
این‌بار، بعد یک‌بار دیگر به گمانم، بعد شاید بار آخر، بعد به گمانم به پایان می‌رسد، همراه با آن جهان نیز. دلواپسِ یکی مانده به یکی‌مانده‌به‌آخری. همه‌چیز تیره‌وتار می‌شود. اگر اندکی تیره‌وتارتر شود کور می‌شوی. مشکل در سر است. می‌گوید، دیگر کار نمی‌کند، دیگر کار نمی‌کنم. لال هم می‌شوی و صداها خاموش می‌شود.
rira
۰
در نتیجه می‌گویی، این‌بار از پسش برمی‌آیم، بعد شاید یک‌بار دیگر، بعد شاید بار آخر، بعد دیگر هیچ. عزمت را جزم کرده‌ای تا به این فکر سروسامانی بدهی، چون یک فکر است، تا حدی. بعد می‌کوشی تا توجه کنی، تا سبک‌سنگین کنی با توجه به آن‌همه چیزهای تیره‌وتار، به خود می‌گویی، با زحمت زیاد، تقصیر من است. تقصیر؟ همین کلمه بود. اما کدام تقصیر؟
rira
۰
نمی‌دانم چرا. دوباره دیدنش مایهٔ دلخوشی است. توصیفش به طور مفصل مایهٔ دلخوشی می‌شود.
rira
۰
ذهنم را مشغول کنم تا وقتی از شر تمام فکروخیال‌های دیگر خلاص شود
rira
۰
انگار همه از فسردگی و ملالی همانند برخاسته باشیم، یک‌ریز خروارخروار، تا آن‌که نه جایی بماند، نه نوری، دیگر.
rira
۰
سرووضعم تعریفی ندارد، بوی خوبی نمی‌دهم. چه می‌خواهم؟ آه این لحن را می‌شناسم، آمیزهٔ ترحم، ترس، انزجار.
rira
۰
او کمی ازم می‌ترسد، کمی دلش برایم می‌سوزد، حالم ازش به هم می‌خورد، آن هم نه کمی.
rira
۰
در فکرش بودم که روی برگرداندم، گفتم، دارد کوچک می‌شود، دارد کوچک می‌شود. می‌دانستم چه می‌گویم. می‌دانستم که می‌توانم به‌اش برسم، با این‌که چلاق بودم. فقط باید می‌خواستم. اما نه، چون می‌خواستم. تا برخیزم، تا به راه بیفتم، تا لنگ‌لنگان در پی او بروم، تا صلایش دهم، سهل‌تر از این دیگر چه؟ فریادهایم را می‌شنود، برمی‌گردد، منتظرم می‌ماند.