
کاربر ۱۳۱۸۴۴۳
۲۱
«یک زمانی معلمی داشتم که میگفت کار داستانِ خوب این است که بههمریختگی را آرام کند و آرامش را به هم بریزد. حدس میزنم بخش بزرگی از هدف داستانهای جدی این است که به خواننده، که مثل همهی ما در کاسهی سرش منزوی شده، دسترسیِ خیالی به دیگر آدمها بدهد… همهی ما در این جهان بهتنهایی رنج میکشیم، همدلیِ واقعی ممکن نیست… اما اگر تکهای از داستان بتواند به ما این تخیل را بدهد که درد شخصیتی را بشناسیم، آن وقت ممکن است خودمان هم راحتتر بتوانیم تصور دیگران از دردهای خودمان را بشناسیم. این تجربهای بالنده و رهاییبخش است؛ از تنهایی ما، درون خودمان، کم میکند.»
saray
۱۲
همیشه فکر میکنم “اگه نتونم چی؟” بعدش همیشه فکر میکنم “اه، گندش بزنن فکرش رو نکن.” چون به هر چی که فکر کنی ممکنه واقعاً اتفاق بیفته. حالا نه که زیاد هم اتفاق افتاده باشهها. ولی میترسم بیفته. همهمون میترسیم. هر کی بگه نمیترسه، خودش داره از ترس زهرهترک میشه. همه همیشه میترسن نکنه نتونن.
شعبدهباز واژگان
۱۱
همهٔ ما در این جهان بهتنهایی رنج میکشیم، همدلیِ واقعی ممکن نیست…
nazila
۸
دوستهاش بهش گفته بودند مردها چهقدر آشغالند و بهشون اعتماد نکن و بالاخره یکی رو دیده که فکر کرده میتونه بهش واقعاً اعتماد کنه که وابده و تسلیم شه و متعهدانه کارِ درست رو انجام بده و حق با اونهاست، احمق بوده، مردها همه آشغالند.
بیگرد ت
۸
افرادِ تنها ترجیح میدهند تنها باشند تا هزینههای احساسیِ حضور در کنار دیگر انسانها را تحمل نکنند. آنها به آدمها حساسیت دارند
saray
۴
تولدت مبارک. امروز روز بزرگی است، به بزرگیِ سقفِ تمامِ آسمان جنوبغربی. تصمیمت را گرفتهای. تختهی پرش آنجاست. میخواهند زود برگردند. برو بالا و کارت را بکن.
از شر آبیِ تمیز خلاص شو. رنگپریدهای، کرخت و سبک، نرم، بندبندِ انگشتانت چروک. بخارِ بوی زیادی تمیزِ استخر توی چشمهایت میرود؛ نور را به رنگهای ملایم میشکند. با کونهی دست به سرت بکوب. یک طرفش پژواک خفهای دارد. سرت را یکوری کن و لِیلِی کن ــ گرمایی ناگهانی و لذتبخش در گوش، و آبِ گرمشده در مغزْ روی حلزون بیرونی گوشَت خنک میشود. میتوانی آهنگهای زیرتر و زمختتر را بشنوی، فریادهای نزدیکتر، یکعالم جنبوجوش در یکعالم آب.
☾Natsuki✶
۴
زنده بودن و انسان بودن خیلیخیلی ترسناک است
nazila
۳
شاید تو رابطه مردِ ایدهآلی برای یه زن به نظر میآم تا جایی که اونها همهٔ مقاومت و گاردشون رو میذارن کنار و کاملاً متعهدانه عاشق میشن، که خب آره همون چیزیه که من از اولِ رابطه دنبالش بودم و کلی براش زحمت کشیدم و با چه شدتی هی عشقم رو ابراز کردم که به اینجا برسونمشون که همین کار رو بکنن و میدونم که با تو هم همین کارها رو کردهم، تا جدی بشی و به آینده فکر کنی و به کلمهٔ تعهد فکر کنی و بعد ــ و عزیزم باور کن که توضیحش خیلی سخته چون خودم هم اصلاً نمیتونم کاملاً درکش کنم ــ اما بعد دقیقاً همین جا، به تاریخچهم که نگاه کنی، انقدر که من فهمیدم یه چیزی تو من هست که انگار دندهمعکوس میگیره و همهٔ اون گازیدنها رو میکنه یه جور عقب کشیدن.
بیگرد ت
۳
«هر چیزی که تابهحال رها کردهام، اثر چنگ زدنم رویش بوده.»
ت ت
۳
هر چیزی که تابهحال رها کردهام، اثر چنگ زدنم رویش بوده.
nazila
۲
پسر قسم میخورم تا حالا هیچوقت هیچ دلی رو ندیدهای که مثل این دختره شکسته باشه
zahra
۲
اینکه همهٔ دوستهاش بهش گفته بودند مردها چهقدر آشغالند و بهشون اعتماد نکن و بالاخره یکی رو دیده که فکر کرده میتونه بهش واقعاً اعتماد کنه که وابده و تسلیم شه و متعهدانه کارِ درست رو انجام بده و حق با اونهاست، احمق بوده، مردها همه آشغالند.»
ت ت
۲
اگر معنای معمول آتئیسم را در ذهن دارید، که آنطور که من فهمیدهام یک جور مذهبِ ضدمذهب است
saray
۱
فکر میکنی که باید به این چیزها فکر کرد. در نهایت شاید هم اشکالی نداشته باشد بدون فکر کاری ترسناک بکنی، اما نه وقتی آن چیزِ ترسناک خودِ فکر نکردن باشد. نه وقتی فکر نکردن غلط از آب درمیآید. از جایی به بعد، کارهای غلطِ کورکورانه روی هم جمع شدهاند: تظاهر به بیحوصلگی، سنگینی، پلههای باریک، دردِ پا، تکههای بریدهبریدهی فضا در نردبان که فقط با ناپدید شدنی زمانبر در هم ادغام میشوند. بادِ روی نردبان که کسی انتظارش را نداشت. آنجور که تخته از سایه به نور پیشرَوی کرده و نمیتوانی تهش را ببینی. باید بتوانی وقتی همهچیز یک جورِ دیگر از آب درمیآید فکرت را به کار بیندازی. این یکی باید اجباری شود.
saray
۱
پس در کلِ این زمان، زمان میگذشته. نمیتوانی با قلبت زمان را بکُشی. هر چیزی زمان میبرد. زنبورها باید خیلی تند بجنبند تا ساکن بمانند.
آهای بچهجون مرد میگوید آهای بچهجون حالت خوبه.
روی زبانت گلهای فلزی میشکفند. دیگر زمانی برای فکر کردن نداری. حالا که زمان هست دیگر زمانی نداری.
nazila
۱
همیشه فکر میکنم “اگه نتونم چی؟” بعدش همیشه فکر میکنم “اه، گندش بزنن فکرش رو نکن.” چون به هر چی که فکر کنی ممکنه واقعاً اتفاق بیفته.
کاربر ۱۱۹۴۹۵۱
۱
افرادِ تنها ترجیح میدهند تنها باشند تا هزینههای احساسیِ حضور در کنار دیگر انسانها را تحمل نکنند. آنها به آدمها حساسیت دارند.»
بیگرد ت
۱
«زنده بودن و انسان بودن خیلیخیلی ترسناک است»
zahra
۱
افرادِ تنها ترجیح میدهند تنها باشند تا هزینههای احساسیِ حضور در کنار دیگر انسانها را تحمل نکنند. آنها به آدمها حساسیت دارند.»
zahra
۱
گوناگونیِ همسازشده همان توهمی است که تلویزیون (در سالهای اوجش و به شکل کلیتر رسانه) به خوردِ مخاطب میدهد و مخاطب به آن تن میدهد: آرامش را به هم نمیریزد، بههمریختگی را آرام نمیکند، آرامش را تبدیل به کرختی میکند و بههمریختگی را تبدیل به اضطراب.
zahra
۱
همانقدر از افکار و انگیزههایشان سر درمیآوردم که یک مداد سر درمیآورد به چه درد میخورد.
zahra
۱
حالا در بزرگسالی فهمیدهام اینهمه مدت تلاش کردم مخزن را گیر بیندازم تا به خودم اثبات کنم نمیتوانم گیرش بیندازم.
zahra
۱
میلیونرهایی که انعام نمیدن. مردهای مُدپوشی که آب کاسه رو میپاشن اینور اونور و پنج سنت انعام میدن. آقازادههایی که حوله میدزدن. مقاماتی که شستشون رو میکنن تو دماغشون. انساندوستهایی که تهسیگارشون رو میندازن زمین. مردهای خودساختهای که توی روشویی تُف میکنن. مردهای بینهایت ثروتمندی که سیفون نمیکشن و بدون هیچ فکری سیفون کشیدن رو میسپرن به یکی دیگه چون واقعاً اینطوری عادت ــ اون نقل قدیمی که تو خونهٔ خودت هم این کار رو میکنی؟
zahra
۱
نمیفهمم چه اتفاقی افتاده، اون خُلوچل و کَنه و وابسته بوده یا من تو هر چی که به رابطه مربوط میشه مایهٔ دردسرم؟
zahra
۱
مگه اینکه یه روانپریش باشم که میتونه همهچی رو واسه خودش توجیه کنه و حتی نمیتونه واضحترین بدذاتیهاش رو هم ببینه، یا یکی باشم که اصلاً براش مهم نیست و به فکر نیست و فقط میخواد خودش رو گول بزنه تا باورش شه که به فکره و اینجوری بتونه خودش رو یه آدمِ در مجموع معقول بدونه.
zahra
۱
هولوکاست نبود هیچ انسان در جستوجوی معنایی هم در کار نبود.
بیگرد ت
۱
«زنده بودن و انسان بودن خیلیخیلی ترسناک است»
Pha1
۱
در نهایت شاید هم اشکالی نداشته باشد بدون فکر کاری ترسناک بکنی، اما نه وقتی آن چیزِ ترسناک خودِ فکر نکردن باشد.
ت ت
۱
زنهای بینهایت فوقالعاده زیبا از هر تیپی، بنا به تجربهٔ من، همه یه جور وسواس ذهنیِ مشابه به مفهوم احترام دارند و هر جایی هر کاری که بشه در حق هر کسی که به قدر کافی بهشون حس احترام عمیق و ژرف بده انجام میدن.
ت ت
۱
هر چه بیشتر به دنبال سرگرمی باشی، هر سرگرمیِ مشخص کمتر اثرگذار میشود، و در نتیجه مجبور شده بودم دُزهای مختلف خودم را بالاتر ببرم تا اینکه تا سرم را برگرداندم دیدم دارم هر ده دقیقه یکبار ایمیلم را چک میکنم و تکههای تنباکوی جویدنیام مدام بزرگتر شدهاند و دو نوشیدنی شبانهام به چهار نوشیدنی رسیده