
بریدههایی از کتاب علیه تو اعلان عشق می دهم
۴٫۱
(۱۶)
تاریخ در خاورمیانه با خون نوشته میشود
آزادی
ما دیر یکدیگر را ملاقات کردیم
و زود از هم جدا شدیم
غریب
خاورمیانه کجا رفت؟
این تمدن شعر و غزل را کدام چنگیز و تیمور
بر باد داد؟!
آزادی
من درِ صدف حلزونیام را به روی خود محکم بستهام
پس چگونه صدای تو نفوذ کرده است
رِ
ای پاکیزگیِ برف سال آینده،
دوستت میدارم
با تمامیِ اشتیاق ممکن
و با تمامیِ غصهها...
nia
جز پیکر تو مرا وطنی نیست
آزادی
تو چونان صاعقه در من رخنه کردهای
و مرا به دو نیم ساختهای
نیمی که دوستت میدارد
و نیمی که در عذاب است
آزادی
صدایت را به خاطر خواهم آورد
تا مرگ بر من گوارا گردد
آزادی
برای ما بسنده است،
همین که ما در یک سیاره زندگی میکنیم
و یک ماه بر ما میتابد...
Faezeh
هیچ قطرهای در موج
قادر نیست که به سوی ذرهی شنی برگردد که قبلاً
او را دربرگرفته بود
رِ
آیا میتوان آن لحظههای روشن شمعگونه را خاموشکرد،
آزادی
جدایی یا وصل
من علیه تو اعلانِ عشق میدهم
علیه تو اعلانِ صلح میدهم
علیه تو اعلانِ اشتیاق میدهم
علیه تو اعلانِ عفو میدهم
بیهیچ پشیمانی
چرا که من جسمم را و روحم را به تو بخشیدم.
nia
تنها زلزله
باشد که بازماندهی ما و خاکستر ما را
درهم آمیزد،
بعد از آنکه زندگانی
شادی یک دیدار نامتناهی را
بر ما حرام گردانید.
nia
چگونه میتوانم تو را ببخشم
تو از درجهی غلیانْ مرا به سرمای زیر صفر رساندی
تو نور در پوست من بودی
تو نفس بلند شادی در چشمان من بودی
تو تمامیِ چیزهای زیبا و شریف بودی
و تمام چیزهایی که حرفهی چالشبرانگیزی داشت
nia
و به خاطر توست
که بوسه آفریده شده است!...
رسول
تاریخ در خاورمیانه با خون نوشته میشود
تینا
ای غریبه...
باور مکن وقتی به تو میگویم
فراموشت کردهام،
و اینکه سینهی تو دیگر آشیانهی من نیست
و اینکه چشمانت دیگر افق من نیست
و اینکه خشم تو گیوتین من نیست...
زیرا قلب من همواره گویی زرین است
که میغلتد
بر پلههای طبع تو
و میدانهای هوشیاری و بارانهای روزهای تو...
Hasti.hdd
جمعه غمگین است
و من عاشقی غمگینم
و تو درون جسمم مصلوب شدهای،
.ً..
پیش از تو کسان زیادی بودند... اما هیچکس نبود
بعد از تو؟ تو!...
پیش از تو زنی بودم که
در میانهی بوسوکنار خمیازه میکشید
و برنامههای تلویزیون را دنبال میکرد
پیش از تو از دلتنگی رو به مرگ بودم
چونان نقطهای در میانهی دایره!...
غریب
خاورمیانه در غبار تاریخی دیگرگونه
گم شده است.
آزادی
جز گندم دستانت مرا نانی نیست.
آزادی
پیش از چشمان تو مرا تاریخی نیست
.ً..
پیش از آنکه بروم با خودم گفتم:
برای ما بسنده است،
همین که ما در یک سیاره زندگی میکنیم
و یک ماه بر ما میتابد...
غریب
چه دردناک است خفتن در شهر صنعتی
وقتی که قلبت پمپ نباشد
وقتی که قلبت پروانهای باشد
که با سوزن به دیوار جدایی محکم شده است
و نومیدانه بالهایش را تکان میدهد...
غریب
چرا مرا از گنجشک کوچ
به میخ تابوت غم بدَل کردی
آزادی
من مُردهام
گویی تو بخشی از وجود خودم بودی
و هنگامی که تو را در دلم کشتم
نمیدانستم که خودکشی کردهام.
آزادی
با تو ذوب شدم، رقصیدم و همهجا پراکنده شدم
و به پریزادی اساطیری بدل شدم
که عریانْ بر اسب اصیل عربی برنشسته است
آزادی
ای غریبه...
باور مکن وقتی به تو میگویم
فراموشت کردهام،
و اینکه سینهی تو دیگر آشیانهی من نیست
و اینکه چشمانت دیگر افق من نیست
و اینکه خشم تو گیوتین من نیست...
زیرا قلب من همواره گویی زرین است
که میغلتد
بر پلههای طبع تو
و میدانهای هوشیاری و بارانهای روزهای تو...
Samane Ashrafi
روزگار ما
چونان درخت پیچک دوزخی،
در پیرامون اعصابم رشد میکند
رِ
با تو تنها با تو ذوب شدم، رقصیدم و همهجا پراکنده شدم
nia
حجم
۴۳٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۷۸ صفحه
حجم
۴۳٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۷۸ صفحه
قیمت:
۴۹,۰۰۰
تومان