ماندگار ناگهان متوجه شد که دارد با خشونت فریاد میزند. ساکت شد. کوشید آرام شود. کرامت جوابی نداشت، اما احساس میکرد هنوز باید چیزی بگوید.
«اما همهٔ اینها باعث نمیشه ما هر کاری که بخوایم میتونیم انجام بدیم.»
ماندگار پیش آمد و در چشمان کرامت خیره شد. «میدونی چی هولناکه جناب سروان؟ ما هر کاری که بخوایم میتونیم بکنیم.»