ماندگار ناگهان متوجه شد که دارد با خشونت فریاد میزند. ساکت شد. کوشید آرام شود. کرامت جوابی نداشت، اما احساس میکرد هنوز باید چیزی بگوید.
«اما همهٔ اینها باعث نمیشه ما هر کاری که بخوایم میتونیم انجام بدیم.»
ماندگار پیش آمد و در چشمان کرامت خیره شد. «میدونی چی هولناکه جناب سروان؟ ما هر کاری که بخوایم میتونیم بکنیم.»
محسن
پارچه را کنار زد و به چهرهٔ سرد و خاموش مردِ جوان نگاه کرد که چشمانش باز و خیره به جایی ناپیدا بود. ماندگار همیشه اینجور وقتها فکر میکرد که آنها از آنسوی مرگ به کجا و به چه خیره ماندهاند. اگر میتوانست از درون چشمانِ مردگان بنگرد، راز هیچ جنایتی بر او پنهان نمیماند، زیرا نگاه وحشتزدهٔ مقتول همیشه و تا همیشه به قاتل خیره است که سرد و سنگین پیش میآید و در یک لحظه او را به آنسوی زندگی پرتاب میکند.
asra
من شهادت میدهم. شهادت میدهم که آن لحظهٔ مجازات که او بر سکو خواهد ایستاد، لحظهٔ مرگ نیست؛ لحظهٔ ورود به ساحتِ دیگری از وجود است که ما فراموشش کردهایم، گمش کردهایم. فراموش کردهایم که میشود همان مسیر مستقیمی را که آمدهایم، بازگشت. به دوراهیهایی بازگشت که یکبار در آن از یک مسیر رفتهایم. اینبار اما میتوانیم از مسیر دیگری برویم؛
Ailin_y