حالش به هم میخورد خودش را مردی ببیند که نمیتواند بیزن زندگی کند، ولی از وقتی روثی رهایش کرده بود دستش به کسی نخورده بود. او تنها استاد مردِ تاریخ د—— بود که تئوری فمینیسم تدریس کرده بود، و میدانست تا چه حد مهم است که زنان «موفقیت» را با «داشتن مرد» و «شکست» را با «نداشتن مرد» برابر ندانند، بااینحال او یک مرد تنهای دگرجنسگرا بود، و یک مرد تنهای دگرجنسگرا یک «تئوری مردانگی» همارزِ آرامشبخش ندارد تا کمکش کند برای رهایی از این مخمصهای که کلید همهٔ زنستیزیها است:
مرد وقتی حس میکند که نمیتواند بدون زن زندگی کند، احساس ضعف میکند؛
وقتی هم که زنی در زندگیاش نیست، مرد حس اقتدار و تأثیرگذاریاش را، که خوب یا بد اساس مردانگیاش هستند، از دست میدهد.