جملات زیبای کتاب شاهکار | طاقچه
تصویر جلد کتاب شاهکارsubscriptionAvailable

کتاب شاهکار

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱۵ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
rezai milad
۵
تنها تندمزاجی خودم است که آزارم می‌دهد، از این‌که نمی‌توانم یک لحظه در شادی سر کنم رنج می‌کشم
rezai milad
۴
گذشته تنها گورستان توهمات ماست، در گذشته تا ابد پای ما به سنگ قبرها می‌گیرد و سکندری می‌خوریم
rezai milad
۳
«بله، چه فایده دارد که سعی کنیم خلاء فضا را پر کنیم؟ فکرش را بکن که ما این را می‌دانیم و با این حال غرورمان همچنان می‌جنگد!
rezai milad
۲
عادت و زمان دراز چه‌طور همه چیز را فرسوده و نیست و نابود می‌کند!
rezai milad
۲
وقتی زمین مثل یک گردوی خشک در فضا تکه‌تکه شود آثار ما حتی به اندازه‌ی یک ذره به غبار آن اضافه نخواهد کرد
دنیای کتاب
۱
با خود اندیشید که بیشتر وقت‌ها حقیقت چه‌قدر دور از احتمال است. داستانی که او در ذهن خود به طرزی بسیار ساده و منطقی مجسم کرده بود، در مقایسه با زنجیره‌ی طبیعی عناصر درهم آمیخته‌ی زندگی، یکسره ابلهانه می‌نمود.
دنیای کتاب
۱
«آه! زندگی! زندگی! زندگی را احساس کن و در واقعیتی که دارد تصویرش کن، به‌خاطر خودش آن را دوست بدار، در زندگی تنهایی، زیبایی واقعی، جاودانه و دگرگون‌شونده را ببین بی‌آن‌که این فکر احمقانه به سرت بزند که با مثله کردنش، زیباتر و متعالی‌ترش کنی. فهمیدن این‌که همه‌ی این به‌اصطلاح زشتی چیزی جز مُهر و نشان ویژگی مشخص فرد نیست، آفریدن انسان‌های واقعی و دمیدن زندگی در آن‌ها ـ بله این تنها راه خداگونه شدن است!»
دنیای کتاب
۱
آدم باید شجاعت و غرور آن را داشته باشد که در برابر آخرین شاهکارش خودش را دار بزند!»
دنیای کتاب
۱
خُب، کار انجام گرفته است؛ قله تسخیر شده است؛ حالا دیگر فقط باید در قله ماند. از اینجاست که زندگی نفرت‌انگیز آغاز می‌شود. مستی از سرتان پریده و شما دریافته‌اید که این حالت چندان نپاییده است، ارزش این همه مبارزه را نداشته است و بالاخره دُرد این جام، تلخ مزه است. دیگر نه چیزی برای یاد گرفتن و نه حس نوی برای احساس کردن مانده است.
کاربر نیوشک
۰
گذشته تنها گورستان توهمات ماست، در گذشته تا ابد پای ما به سنگ قبرها می‌گیرد و سکندری می‌خوریم!
دنیای کتاب
۰
هنرمند بی‌گمان غارت می‌شد، اما این همه چه اهمیتی داشت اگر او شاهکاری نقاشی می‌کرد و فقط اندکی آب برای نوشیدن داشت؟
دنیای کتاب
۰
آیا استعداد همیشه استعداد نیست؟ آیا همیشه نباید با قدرت و اراده پیش رفت؟ آه، بله البته رؤیای باشکوهی است که آدم در روستا زندگی کند، شاهکارها را بر هم بینبارد و سپس یک روز فقط با گشودن چمدان‌هایش پاریس را منفجر کند.
دنیای کتاب
۰
گفته‌ام که شادی در رسیدن به قله نیست بلکه در صعود است، در شور و شعف بالا رفتن از بلندی‌هاست. فقط، راستش شما نمی‌فهمید، نمی‌توانید بفهمید. آدم باید بتواند این مسیر را طی کند تا این حال را بفهمد.
دنیای کتاب
۰
خوشبختی در نظر تو طبعآ تنها در این می‌تواند باشد که مقدار زیادی کار بیرون بدهی، کارهایت را ببینند، تحسین کنند یا از آن بد بگویند. خُب، پذیرفته شدن در سالن، وارد شدن در گرد و غبار میدان نبرد، تصاویر دیگری کشیدن، و بعد به من بگو همین کافی است؟ اگر چنین شد آخر سر تو راضی می‌شوی؟
دنیای کتاب
۰
لحظه‌ای که صبح از رختخواب بیرون می‌آیم، کار در من چنگ می‌اندازد و بی‌آن‌که مجالم بدهد تا نفسی تازه کنم بر پشت میز میخکوبم می‌کند. بعد حتی سر ناهار هم دست از سرم برنمی‌دارد ـ با صدای رسا جملاتم را با نانم می‌جوم. بعد وقتی بیرون می‌روم همراهم است، با من برمی‌گردد و از همان ظرفی می‌خورد که من می‌خورم. در کنار من بر بالشم سر می‌گذارد و چنان بی‌رحم است که من هرگز نمی‌توانم کتاب را در طرف دیگر بگذارم. راستش رشدش حتی در عمق خواب من هم ادامه دارد. هیچ چیز خارج از آن برای من وجود ندارد. به طبقه‌ی بالا می‌روم و مادرم را در آغوش می‌گیرم، امّا چنان حواسم پرت است که ده دقیقه پس از این‌که از پیش مادرم برگشتم از خودم می‌پرسم آیا واقعآ به او صبح به‌خیر گفته‌ام یا نه.
دنیای کتاب
۰
خوشبختی تنها به معنی مهربانی، صراحت و شادی در خانه‌ی هر کس است؛ اما چه‌طور می‌توانم از چنگال غول بگریزم؟ یکباره در حالت خواب‌زده‌ی ساعات کارم فرو می‌روم. در بی‌اعتنایی و کج‌خلقی‌ای که فکرم را وسواس‌آمیز به خود مشغول داشته غرق می‌شوم. اگر صفحاتی را که صبح نوشته‌ام خوب از کار درآمده باشد که چه بهتر؛ اگر یکی از آن‌ها مغشوش و پریشان مانده باشد که واویلا! اهل خانه بسته به هوس این غول ـ کار ـ که همه چیز را می‌بلعد می‌خندند یا گریه می‌کنند.
دنیای کتاب
۰
گذشته تنها گورستان توهمات ماست، در گذشته تا ابد پای ما به سنگ قبرها می‌گیرد و سکندری می‌خوریم!
دنیای کتاب
۰
گذشته تنها گورستان توهمات ماست، در گذشته تا ابد پای ما به سنگ قبرها می‌گیرد و سکندری می‌خوریم!
دنیای کتاب
۰
چون کهنه پاره‌ای سفید، بینوا، فرسوده و خرد شده زیر پای حاکمیت خونریز «هنر» افتاده است. بر فراز تن او زنِ عریان با درخشش تمام در روشنایی بت‌واره‌ی نمادینش راست قد برافراشته بود. نقاشی، این تنها موجود جاودانه و راست قامت حتی وقتی سر به جنون می‌گذاشت، پیروز شده بود.
دنیای کتاب
۰
این جماعت هرگز نخواهند فهمید که قریحه‌ی شخصی که هنرمند در طبیعت خود به عرصه می‌رساند بر همه‌ی دانسته‌ها و آموخته‌های اکتسابی او برتری دارد.