جملات زیبای کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند | طاقچه
تصویر جلد کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فهیم عطار
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ماهی ۲۷
۸
زندگی دوباره چرخید. اصلاً از اول هم نایستاده بود. عشق بین آدم‌ها به دنیا می‌آد و بعد می‌میره. دوباره آدم‌ها عاشق می‌شن. هیچ‌وقت هیچ‌چیز تموم نمی‌شه. یه سمفونی زنده و پویا که همیشه هست. مطمئنم وقتی که من هم بمیرم، دنیا با همون سرعت به کارش ادامه می‌ده.»
anahita.bdbr
۸
تو اصلاً هم بچه نیستی. تو خیلی زود بزرگ شدی. کاش این‌قدر زود بزرگ نمی‌شدی. بزرگ‌تر که بشی، بیشتر می‌فهمی. بیشتر که بفهمی، بیشتر غصه می‌خوری. زود بزرگ نشو گل‌اندام.»
سپیده
۵
اگر دینام به فکش وصل می‌کردیم، می‌توانست نصف برق اهواز را تأمین کند.
ماهی ۲۷
۳
«من باید از بی‌فصلی بیرون بیام. می‌خوام دوباره فصل بهار رو تجربه کنم. می‌خوام کسی عاشقم بشه. فکر کنم استحقاقش رو داشته باشم. من اون همه سال توی یه دنیای متفاوت با دنیای خودم زندگی کردم. جایی که متعلق به اون نبودم. تونلی تاریک و سرد.
n re
۳
خاتون همیشه از خوش‌خوابی‌ام کلافه بود: «فقط خدا کنه صوراسرافیل بتونه بیدارت کنه که از قیامت جا نمونی.»
anahita.bdbr
۲
«چرا؟ هیچ‌وقت دلت نخواسته ازدواج کنی؟ یا کسی رو داشته باشی؟» انگشت‌هایش را در هم گره زد و گفت: «نه، حتما نباید یه آدمی وجود داشته باشه تا بتونی با اون از تنهایی بیرون بیای. شاید بشه با چیزای دیگه هم از تنهایی دراومد. مثلاً اون پیانو رو می‌بینی؟ هدیه مادرمه، وقتی از کالج فارغ‌التحصیل شدم.
n re
۲
شاید اصلاً عاشق نشده‌ام. آدم عاشق که نمی‌ترسد.
n re
۲
بعضی چیزا رو بهتره که خوب و تمیز نبینی. اون‌جوری جذاب‌تر می‌مونن. اگه خیلی شفاف ببینیشون شاید توشون یه چیزایی پیدا کنی که دوس نداشته باشی. می‌فهمی که چی می‌گم؟»
Arqavan
۲
فقط درس بخون. نه عاشق بشو، نه معتاد. به هرکدوم از این دو تا تن بدی، دهنت سرویس می‌شه. ته خط هر دوشون بن‌بسته.
سپیده
۱
«ها، خلاصه ای‌طوری حاج‌خانوم! همه امیدم ای بود که زنُم پا به ماه بشه، دردش بگیره و بذارُمش تو ماشین. گازشو بگیرم برُم سمت بیمارستان. جیغ بزنه بگه عباس! تندتر برو. مُونم تیک‌آف کنم و سر پیچ دستی بکشُم. به مو می‌گن عباس شوفر. اما ای شانس فوگری که مو دارُم، هی، هی.»
سپیده
۱
هوای مرطوب و داغِ شهریورماهِ اهواز همه را کلافه کرده بود و زیر بغل هرکس به قاعده یک پیش‌دستی رد عرق افتاده بود.
yumi
۱
گفتم: «بعضی لحظه‌ها کش می‌آن. به اندازه چند سال روی ذهن آدم اثر می‌ذارن.» پرهام رو ترش کرد و گفت: «إنا لله و إنا الیه راجعون! رسما به رحمت ایزدی پیوستی. تو اومده‌ی این‌جا مهندس شی یا فیلسوف؟ لحظهْ لحظه‌س. کش‌دار مش‌دار نداره. مگه پیتزاس؟»
yumi
۱
اگه قطار اومد باید مثل پلنگ بدوی. این‌جا تنگِ پنجه، نه جردن. می‌فهمی؟» نفسی برایم باقی نمانده بود تا با او کلنجار بروم. با سر حرف‌هایش را تأیید کردم و به دیوار جان‌پناه تکیه دادم. با خودم گفتم: «کاش قبل از این‌که بیام این‌جا خورشید رو بغل کرده بودم.»
yumi
۱
امید کورِ اومدن کسی برای پر کردن تنهایی. همه‌چیز توی سایه نسیان خودخواسته خودمون گم شده
anahita.bdbr
۱
هیلمن برای پدر پرهام حکم ناموس را داشت و هیچ بخششی در مقابل تعرض به آن وجود نداشت.
anahita.bdbr
۱
«ولک، ای که گفتی قلب اتاق بود یا مثانه اتاق؟ خوُ یه‌هو بده شورت‌ها رو هم بشورُم.»
anahita.bdbr
۱
مازیار، من که حتی سوسک‌های خانه را نمی‌کشتم. دستشان را می‌گرفتم و لی‌لی‌کنان تا حیاط می‌رساندمشان. چه بلایی سرم آمده بود؟
Aida
۱
«ولی اگه من ویوالدی بودم، به جای چهار فصل، پنج فصل می‌ساختم. زندگی بعضی آدم‌ها فصل پنجم هم داره. یه فصل بی‌فصلی که نه سرده و نه گرمه. نه بارون و برف داره و نه برگ‌های چنار و بلوط می‌ریزه. یه فصل ساکت که فصلی بعد از اون نمی‌آد.»
Aida
۱
من عاشقت شدم، چون عاشقت بودم. ولی تو مجبور نبودی که عاشقم بشی. فقط کاش زودتر این رو می‌فهمیدم.»
n re
۱
به من چه که اکسیژن و هیدروژن قراره با هم وصلت کنن و آب تولید بشه. من چه درس بخونم و چه نخونم اون دو تا کار خودشون رو می‌کنن.
n re
۱
«بعضی از چیزا باید توی رؤیا بمونن و نیاریشون توی واقعیت. وقتی بیاریشون بیرون دوده می‌گیرن.
n re
۱
«از اون وقتی که نرده کشیده‌ن جلوِ پنجره‌ها، آدم دلش می‌گیره. پنجره واسه اینه که از اسیری دیوارها خلاص بشی. اما نرده از دیوار هم بدتره.»
anahita.bdbr
۰
و گفت: «آخه این وضع خیابونه که اهواز داره؟ پرِ چاله چوله‌س. وانت‌بار می‌افته توش، گم می‌شه. ناسلامتی روی چاهِ نفتیم ها. همین شمایید که وضع ما این‌طوره. دِ دَس بجنبونید بابا. یه سر و سامونی بدید به شهر.»
anahita.bdbr
۰
همیشه لازم نیس تا ته یه خط رو بری بعد ببینی نتیجه‌ش چی می‌شه. بعضی وقت‌ها باید به آدم‌های دیگه‌ای که رسیده‌ن ته خط نگاه کنی. ببینی آخر و عاقبتشون چی شده. اون‌وقت تصمیم بگیری که تو هم دوس داری اون راه رو بری یا نه. به همین سادگی.
anahita.bdbr
۰
توی دلم از زارع تشکر کردم که مرا قوی‌تر از ده گاومیش فرض کرده. خلیلی کاغذها را گرفت و با دقت به سوراخ‌ها نگاه کرد.
anahita.bdbr
۰
«بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم دردسرها عادلانه بین مردم تقسیم نشده‌ن.»
anahita.bdbr
۰
«ازدواج توی این شرایط مثل اینه که با نارنجک توی جیبت یه قل دو قل بازی کنی. خطرناکه. می‌پکه و دودمانت رو به باد می‌ده. آخه چرا نمی‌فهمی؟
anahita.bdbr
۰
، نه. نمی‌شه هم واسه خانواده‌ت سنگ تموم بذاری و هم توی کارت خیلی موفق باشی. همزمان نمی‌شه چند قله رو با هم فتح کرد. یکی معمولاً قربونی می‌شه.»
anahita.bdbr
۰
گفت: «آدم‌ها هم مثل کتاب‌ها و فیلم‌ها هستن. توی مقطعی از زندگی پیداشون می‌شه. اثرِ خوب و بد خودشون رو می‌ذارن و بعد هم تموم. انگار فقط اومده‌ن که یه مأموریتی رو انجام بدن. یه چیزی رو عوض کنن، یه چیزی به آدم اضافه کنن یا یه چیزی از آدم بگیرن. بعد هم به‌سلامت. زندگی چیزی جز همین اتفاق‌های پشت سر هم نیست.
anahita.bdbr
۰
گفت: «آدم‌ها و سلیقه‌هاشون عوض می‌شن. امروز کوکوسبزی دوست داری، فردا حالت ازش به هم می‌خوره. اصلاً شاید از اول باید همین راه رو انتخاب می‌کردم. مهم اینه که الآن خوشحالم.»