جملات زیبای کتاب پیکر فرهاد | طاقچه
تصویر جلد کتاب پیکر فرهاد

کتاب پیکر فرهاد

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۷۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
عباس معروفی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
effat
۶۴
انگار آدمی را از تگرگ ساخته‌اند، ویرانگر و سرد و بی‌رحم! چه می‌توانستم بکنم.
نیلوفر معتبر
۴۷
مسخره‌ترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود؛ شما نمرده بودید، اما زندگی هم نمی‌کردید، فقط زنده بودید. آدمی که فقط می‌شنود، به سختی حرف می‌زند، می‌خندد، می‌گرید، اما اصلاً نمی‌تواند سرپا بایستد، نمی‌تواند قلم به دست بگیرد. فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام. متأسفم.
نیلوفر معتبر
۳۷
در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است. از تنها مردن نمی‌ترسیدم، از این که تنها زنده بمانم می‌ترسیدم.
نیلوفر معتبر
۲۲
همه درد این بود که یا می‌خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می‌کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم. اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می‌ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشده دست درندگان بی‌اخلاق؟
نیلوفر معتبر
۲۱
بغض کرده بود و به زندگی نیشخند می‌زد. بی‌آن که آرزویی در سر داشته باشد. می‌رفت که بر مقدار تریاک و مشروب خود بیفزاید، هر چند که نه تریاک، و نه مشروب، هیچ کدام توفیری با هم نداشتند، زندگی بی‌معنا شده بود و این تکرار روزمرّگی، زندگی دستمالی‌شده دمِ‌دستی، کاروان مسخره شب و روز که زنجیرشده از پس همدیگر می‌رفت و می‌رفت، اما هیچ وقت تمامی نداشت، گله‌های عظیم گاو و گوسفند که به مسلخ برده می‌شدند و جوی خون، یا نه، رودخانه خون در خاک غرق می‌شد تا زمین جان بگیرد، همه و همه به این خاطر بود که آدمی کمی بیش‌تر عمر کند تا شاید در بقیه زندگی‌اش یک گاو بیش‌تر بخورد؟
نیلوفر معتبر
۲۱
حتی بعد از مرگش هم انتظار می‌کشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق. من انتظار را از خبر بد بیش‌تر دوست دارم.
نیلوفر معتبر
۲۰
نه تنها او را می‌خواستید بلکه تمام ذرات تنتان ذرات تن او را لازم داشت.
نیلوفر معتبر
۱۸
بعضی وقت‌ها برای این که چیزی باقی بماند باید فداکاری کرد.
نیلوفر معتبر
۱۶
او در طلب چیزی است که شاید در وجود من است. از من استمداد می‌کرد، به لباس، مو، چشم و همه اجزای بدن من نیاز داشت. انگار می‌خواست به نوجوانی، کودکی، و نوزادی‌اش برگردد. نیازش را به مهر مادرانه‌ام می‌فهمیدم. انگار که بخواهد به بطن من برگردد، به درون من، به گرمای رحِم من؛ جایی که انسان چمبره می‌زند و در خون خود دایره‌وار می‌چرخد، و این چرخه بی‌سرانجام زندگی در این خواسته او خلاصه می‌شد.
AS4438
۱۵
دانستم که خیلی چیزها به اختیار آدم نیست، زندگی خواب‌های گذشته است که تعبیر می‌شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی است که هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. زندگی آغاز ماجراست.
Yasaman Mozhdehbakhsh
۹
آیا می‌شد زمان را به‌هم ریخت و آدم‌ها را به دلخواه در جاهای دیگر قرار داد؟
Yasaman Mozhdehbakhsh
۷
گفتید همین بود؟ عشق همین بود؟ گفتم بگذارید خاطره بماند
آرمین
۷
نه می‌توانستید تحملش کنید، و نه عشقش از یادتان می‌رفت. ترکیبی از عشق و نفرت بود. هر چه در شما داشت، مثل برق و باد گریخته بود اما دلتان را هم با خود برده بود. گم‌کرده داشتید و او را نمی‌یافتید.
آرزو
۶
سر بلند کردید. من نبودم. رفته بودم و صدای قطار محو و دور شنیده می‌شد. هر چه دورتر می‌شدم یاد شما قلبم را بیش‌تر می‌فشرد و راه نفسم را می‌بست. مثل اشکی که هرگز نتوانستم برای شما از چشمانم بچکانم، گوشه ذهنم قطره شُدید. مثل بغضی که در گلویم ماند، ماندید. ای روزگار نقش و نگاران!
Havram
۶
«هیچ وقت نتوانستم بفهمم حقیقت کجاست.»
امیر شیرازی
۵
کجا باید می‌ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشده دست درندگان بی‌اخلاق؟
Yasaman Mozhdehbakhsh
۵
همان جور که من عاشق یک زنبور عسل شدم، شما عاشق یک لکاته شده بودید. زنی که می‌آمد جلو بومتان می‌نشست اما فرصت نقاشی به شما نمی‌داد. یک سیب به دستش می‌دادید و با شوق کودکانه‌تان شروع می‌کردید، اما چند ثانیه بعد می‌دیدید که سیب را خورده و خوابیده است.
آرمین
۵
حتی بعد از مرگش هم انتظار می‌کشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق.
آرمین
۵
از وحشت جیغ کشیدم اما هیچ صدایی ازم بیرون نیامد. صدا در تالارهای جمجمه‌ام پیچید، چرخ خورد، و انعکاسش در مغزم لایه‌لایه منجمد شد و ماند. سرم بزرگ‌تر از بدنم شده بود و من دیگر توان کشیدن آن بار سنگین را نداشتم.
Havram
۵
مرا می‌جست و نمی‌یافت، و من او را می‌خواستم و نمی‌توانستم.
Havram
۵
احتیاج شدیدی به دراز کشیدن داشتم، دلم می‌خواست بخوابم، چشم‌هام را ببندم و به خوابی ابدی فرو روم.
Havram
۵
خسته شده‌ام، می‌دانید، انگار هزار سال عمر کرده‌ام و حوصله‌ام از خودم سر رفته است.
یلی
۵
آن‌قدر خسته‌ام که حاضرم برای اثبات خود و عشقم فقط بمیرم.
کاربر ۷۴۹۴۵۰۹
۵
نه. ما انتخاب نمی‌کنیم، انتخاب می‌شویم. انتخاب می‌شویم که جنازه عزیزی را بر دوش بکشیم و در سوگش اشک و عرق بریزیم.
نیلوفر معتبر
۴
هر راهی که می‌رفتید به او ختم می‌شد، با این که به یاد می‌آوردید اگر در عمرتان اهانتی شنیده‌اید از او شنیده‌اید، اگر گریه کرده‌اید حتما از دست او به ستوه آمده‌اید، و اگر سال‌ها کپی‌کاری کرده‌اید و نتوانسته‌اید یک اثر هنری خلق کنید شاید به این خاطر است که چهره معشوق در شما متجلی نشده است. و هر چه می‌کردید نمی‌نشست که یک تابلو ازش بکشید. بی‌قرار بود، آزار داشت. از راه که می‌رسید مثل یک کاغذ سفید مچاله‌تان می‌کرد و بعد می‌رفت. آن قدر در حماقت خود اصرار ورزید که ناچار شدید او را بکشید، تا شاید خود را از وجود او پاک کنید.
Yasaman Mozhdehbakhsh
۴
یادتان هست من دربه‌در به دنبال او می‌گشتم و هیچ اثری از او نمی‌یافتم؟ دیگر به کافه‌ها سر نمی‌زد، هیچ خیابانی بوی او را نمی‌داد، هیچ آدمی شبیه او نبود. و من باز هم دنبالش می‌گشتم. آخر شب یک روز بهاری، دل به دریا زدم، همه کافه‌ها را یکی‌یکی گشتم، کافه فردوسی، کافه نادری، کافه لُقانته همه جا شلوغ بود، آدم‌ها در هم می‌لولیدند، اما هیچ کس برای من او نبود.
Yasaman Mozhdehbakhsh
۴
کسی می‌آمد یا کسی می‌رفت؟ نمی‌دانم دنبال کی می‌گشتم. به هر آدمی می‌رسیدم با دقت بهش خیره می‌شدم، و هیچ کس او نبود. به هر طرف می‌رفتم پشیمان می‌شدم که چرا از طرف دیگر نرفته‌ام. به هر آدمی نگاه می‌کردم و افسوس می‌خوردم که چرا به دیگری نگاه نکرده‌ام.
dina behvand
۴
نه. دیگر نمی‌توانستم. بعد از آن سفرهای دور و دراز، بعد از آن همه سال تنهایی و دوری از چشم‌های براق و سیاهی که با یک نگاه از پشت روزنه خانه‌اش زندگی مرا به آتش کشیده بود، دیگر نمی‌توانستم سرگردان بمانم. آنچه را که می‌بایست از دست می‌دادم، داده بودم، خودم را فنای چشم‌هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهرآلود کرده بود. و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم‌هایی سیاه و براق بسوزم. به جستجوی آن چشم‌ها در گردونه‌ای افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود.
Havram
۴
دلم می‌خواست بفهمم که نگاهش می‌کنم، با آگاهی کامل، با حواس جمع که همه ذرات وجودم او را ببینند.
zahra yari
۴
شما نمرده بودید، اما زندگی هم نمی‌کردید، فقط زنده بودید.