جملات زیبای کتاب پیکر فرهاد | طاقچه
تصویر جلد کتاب پیکر فرهاد

بریده‌هایی از کتاب پیکر فرهاد

نویسنده:عباس معروفی
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۴از ۵۴ رأی
۳٫۴
(۵۴)
انگار آدمی را از تگرگ ساخته‌اند، ویرانگر و سرد و بی‌رحم! چه می‌توانستم بکنم.
effat
مسخره‌ترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود؛ شما نمرده بودید، اما زندگی هم نمی‌کردید، فقط زنده بودید. آدمی که فقط می‌شنود، به سختی حرف می‌زند، می‌خندد، می‌گرید، اما اصلاً نمی‌تواند سرپا بایستد، نمی‌تواند قلم به دست بگیرد. فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام. متأسفم.
نیلوفر معتبر
در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است. از تنها مردن نمی‌ترسیدم، از این که تنها زنده بمانم می‌ترسیدم.
نیلوفر معتبر
بغض کرده بود و به زندگی نیشخند می‌زد. بی‌آن که آرزویی در سر داشته باشد. می‌رفت که بر مقدار تریاک و مشروب خود بیفزاید، هر چند که نه تریاک، و نه مشروب، هیچ کدام توفیری با هم نداشتند، زندگی بی‌معنا شده بود و این تکرار روزمرّگی، زندگی دستمالی‌شده دمِ‌دستی، کاروان مسخره شب و روز که زنجیرشده از پس همدیگر می‌رفت و می‌رفت، اما هیچ وقت تمامی نداشت، گله‌های عظیم گاو و گوسفند که به مسلخ برده می‌شدند و جوی خون، یا نه، رودخانه خون در خاک غرق می‌شد تا زمین جان بگیرد، همه و همه به این خاطر بود که آدمی کمی بیش‌تر عمر کند تا شاید در بقیه زندگی‌اش یک گاو بیش‌تر بخورد؟
نیلوفر معتبر
همه درد این بود که یا می‌خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می‌کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم. اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می‌ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشده دست درندگان بی‌اخلاق؟
نیلوفر معتبر
حتی بعد از مرگش هم انتظار می‌کشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق. من انتظار را از خبر بد بیش‌تر دوست دارم.
نیلوفر معتبر
بعضی وقت‌ها برای این که چیزی باقی بماند باید فداکاری کرد.
نیلوفر معتبر
او در طلب چیزی است که شاید در وجود من است. از من استمداد می‌کرد، به لباس، مو، چشم و همه اجزای بدن من نیاز داشت. انگار می‌خواست به نوجوانی، کودکی، و نوزادی‌اش برگردد. نیازش را به مهر مادرانه‌ام می‌فهمیدم. انگار که بخواهد به بطن من برگردد، به درون من، به گرمای رحِم من؛ جایی که انسان چمبره می‌زند و در خون خود دایره‌وار می‌چرخد، و این چرخه بی‌سرانجام زندگی در این خواسته او خلاصه می‌شد.
نیلوفر معتبر
نه تنها او را می‌خواستید بلکه تمام ذرات تنتان ذرات تن او را لازم داشت.
نیلوفر معتبر
دانستم که خیلی چیزها به اختیار آدم نیست، زندگی خواب‌های گذشته است که تعبیر می‌شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی است که هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. زندگی آغاز ماجراست.
AS4438
آیا می‌شد زمان را به‌هم ریخت و آدم‌ها را به دلخواه در جاهای دیگر قرار داد؟
Yasaman Mozhdehbakhsh
همان جور که من عاشق یک زنبور عسل شدم، شما عاشق یک لکاته شده بودید. زنی که می‌آمد جلو بومتان می‌نشست اما فرصت نقاشی به شما نمی‌داد. یک سیب به دستش می‌دادید و با شوق کودکانه‌تان شروع می‌کردید، اما چند ثانیه بعد می‌دیدید که سیب را خورده و خوابیده است.
Yasaman Mozhdehbakhsh
از وحشت جیغ کشیدم اما هیچ صدایی ازم بیرون نیامد. صدا در تالارهای جمجمه‌ام پیچید، چرخ خورد، و انعکاسش در مغزم لایه‌لایه منجمد شد و ماند. سرم بزرگ‌تر از بدنم شده بود و من دیگر توان کشیدن آن بار سنگین را نداشتم.
آرمین
سر بلند کردید. من نبودم. رفته بودم و صدای قطار محو و دور شنیده می‌شد. هر چه دورتر می‌شدم یاد شما قلبم را بیش‌تر می‌فشرد و راه نفسم را می‌بست. مثل اشکی که هرگز نتوانستم برای شما از چشمانم بچکانم، گوشه ذهنم قطره شُدید. مثل بغضی که در گلویم ماند، ماندید. ای روزگار نقش و نگاران!
آرزو
گفتید همین بود؟ عشق همین بود؟ گفتم بگذارید خاطره بماند
Yasaman Mozhdehbakhsh
حتی بعد از مرگش هم انتظار می‌کشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق.
آرمین
نه می‌توانستید تحملش کنید، و نه عشقش از یادتان می‌رفت. ترکیبی از عشق و نفرت بود. هر چه در شما داشت، مثل برق و باد گریخته بود اما دلتان را هم با خود برده بود. گم‌کرده داشتید و او را نمی‌یافتید.
آرمین
سر گرداندم؛ چند نفر خیره‌ام شده بودند. نه. دیگر نمی‌خواستم. هیچ کدام از آن چشم‌ها را نمی‌خواستم. چشم‌هایی که مثل چشم‌های گوسفند روی پیشخوان کله‌پاچه‌فروشی زل می‌زد و آدم را از زندگی سیر می‌کرد. چشم‌هایی که از معنا تهی بود، فقط مثل شیشه‌های بدلی برق می‌زد. هر کدام به رنگی مثل چراغ‌های شهر در شب که نمی‌دانی کدام سو مال کدام خانه است. کجا عشق می‌ورزند و کجا آدم می‌کشند؟
نیلوفر معتبر
نه. دیگر نمی‌توانستم. بعد از آن سفرهای دور و دراز، بعد از آن همه سال تنهایی و دوری از چشم‌های براق و سیاهی که با یک نگاه از پشت روزنه خانه‌اش زندگی مرا به آتش کشیده بود، دیگر نمی‌توانستم سرگردان بمانم. آنچه را که می‌بایست از دست می‌دادم، داده بودم، خودم را فنای چشم‌هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهرآلود کرده بود. و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم‌هایی سیاه و براق بسوزم. به جستجوی آن چشم‌ها در گردونه‌ای افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود.
dina behvand
همه درد این بود که یا می‌خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می‌کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم. اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می‌ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشده دست درندگان بی‌اخلاق؟
Havram
«هیچ وقت نتوانستم بفهمم حقیقت کجاست.»
Havram
احتیاج شدیدی به دراز کشیدن داشتم، دلم می‌خواست بخوابم، چشم‌هام را ببندم و به خوابی ابدی فرو روم.
Havram
خسته شده‌ام، می‌دانید، انگار هزار سال عمر کرده‌ام و حوصله‌ام از خودم سر رفته است.
Havram
کجا باید می‌ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشده دست درندگان بی‌اخلاق؟
امیر شیرازی
من بچه اول بودم، شاید هم آخر. هیچ غذایی دوست نداشتم. یک قاشق به دهنم می‌گذاشتم و لقمه را نمی‌جویدم. آن قدر آن را می‌مکیدم و به یک نقطه خیره می‌شدم که پدرم گریه می‌کرد. نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر چیز دیگر. مادرم سرش را جلو صورت پدرم خم کرد: «پس به خاطر چی؟» «به خاطر دست‌های کوچکش.»
آرمین
نمی‌دانم آیا می‌توانم سرم را بر شانه‌های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست‌های فروافتاده و رخوت خواب‌آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می‌آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده‌اید و گرمای تن خود را به من وامی‌گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده‌هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می‌آیید با کف دست‌ها به پشتم بزنید آرام؟ بی‌آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می‌کنم، چه مرگم است؟ بی‌آن که بپرسید من که‌ام، از کجا آمده‌ام، و چرا این‌قدر دل‌دل می‌زنم، مثل گنجشکی باران‌خورده؟
dina behvand
آن‌قدر خسته‌ام که حاضرم برای اثبات خود و عشقم فقط بمیرم.
یلی
می‌توانید به من بخندید یا بر سرنوشت غم‌انگیزم خرده بگیرید، اما اگر نگاهی سطحی به خودتان بیندازید درخواهید یافت که وضعیتی بهتر از من نداشته‌اید. بیهوده است که بپرسم شما چرا؟! چون نه شما، هیچ کس پاسخی ندارد. آدمیزاد روزی با دیدن دو چشم سیاه، زیر و زبر می‌شود، بهش فکر می‌کند، هر شب خوابش را می‌بیند، دو ماه و چهار روز به جستجویش می‌پردازد، و وقتی آن را به دست آورد، درمی‌یابد که جنازه‌ای روی دستش مانده است. نه. شما هم بی‌گناهید. این همه فکر نکنید، پاپی ماجرا نشوید، برگردید.
Fateme
شما نمرده بودید، اما زندگی هم نمی‌کردید، فقط زنده بودید.
zahra yari
هر راهی که می‌رفتید به او ختم می‌شد، با این که به یاد می‌آوردید اگر در عمرتان اهانتی شنیده‌اید از او شنیده‌اید، اگر گریه کرده‌اید حتما از دست او به ستوه آمده‌اید، و اگر سال‌ها کپی‌کاری کرده‌اید و نتوانسته‌اید یک اثر هنری خلق کنید شاید به این خاطر است که چهره معشوق در شما متجلی نشده است. و هر چه می‌کردید نمی‌نشست که یک تابلو ازش بکشید. بی‌قرار بود، آزار داشت. از راه که می‌رسید مثل یک کاغذ سفید مچاله‌تان می‌کرد و بعد می‌رفت. آن قدر در حماقت خود اصرار ورزید که ناچار شدید او را بکشید، تا شاید خود را از وجود او پاک کنید.
نیلوفر معتبر

حجم

۱۲۱٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۱

تعداد صفحه‌ها

۱۴۳ صفحه

حجم

۱۲۱٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۱

تعداد صفحه‌ها

۱۴۳ صفحه

قیمت:
۷۵,۰۰۰
۴۵,۰۰۰
۴۰%
تومان