
٪۵۰
کرم کتابخوان
۱۷
زاهد بودم ترانهگویم کردی
سرفتنهٔ بزم و بادهجویم کردی
سجادهنشینِ باوقارم دیدی
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
کرم کتابخوان
۱۳
«ابلیس در رگهای بنیآدم درآید، همچون خون روان شود در رگ.»
حمید نامور
۱۰
«آبی بودم، بر خود میجوشیدم، و میپیچیدم و بوی میگرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد.» (مقالات، ۱۴۲)
پ. و.
۷
بیستساله بودم، بیتأسف، ترک تبریز کردم. شهری بود امن و غنی، با اتابکی چون ایلدُگُز، مهاجمی چون تامار، ملکهٔ نصرانی گرجستان، و ساکنینی چون خویشاوندان من، آن مرغان خانگی.
جاده یار من شد. نه از غارتگران میهراسیدم، نه از جانوران، نه از جنوپری. در هیچ کاروانسرایی غریب نبودم. به ارزروم رفتم، ارزنجان، سیواس، آقسرا، قیصریه، حلب، دمشق، بغداد. «و شیخ خود ندیدم، الّا اینقدر که کسی باشد که با او نقلی کنند نرنجد، و اگر رنجد از نقال نرنجد، اینچنین کسی نیز نیافتم. الّا مولانا را یافتم.»
پ. و.
۷
تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم
من صورتی کشیدم جانبخشی آنِ توست
تو جان جان جانی و من قالب تنم
کرم کتابخوان
۷
نکاح ما مثل انگور خشک پژمرده شد. اهل صبر و عادت نبودم و او را ضربوشتم میکردم.
کرم کتابخوان
۷
«بر سر گوری نبشته بود که عمر این یک ساعت بود… از آن ما این ساعت عمر است که به خدمت مولانا آییم، به خدمت مولانا رسیم.»
پ. و.
۵
شمع حروف اسمش را روشن میسازد. به چشمانم فشار میآورم و کلمات به رقص درمیآیند. او حتی الفاظ را به رقص درمیآورد. همچنین سماوات را، ارض را، مخلوقات را و مؤمنِ محمدیِ آنسوی زمین را. حروفِ اسمش را یکانیکان مینوازم و کاغذِ حاویِ نامش را برابر شمع میگذارم. من و او با زبان آتش سخن میگفتیم. شعله، آگاه از اسرار ما، به رقص میآید. گستاخانه صدایش میزنم، انگار نزدیک است.
arezooha
۵
«با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
majid001
۴
سخنم خور فرشتهست من اگر سخن نگویم
ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
کرم کتابخوان
۴
لازمهٔ پیری و مرادی دوری و فراق است.
کرم کتابخوان
۴
«مرگ بر من همچنین است که بر پشتِ شخصِ ضعیف جَوالِ گردن نهاده باشند عَوّانان به ظلم، و در وَحلی میرود یا بر کوه بلندی میرود به هزار جان کندن، کسی بیاید و ریسمان آن جَوال را که بر گردن او بسته است فروبرد، تا جَوال از پشتِ او فروافتد، چون سبک شود و خلاص یابد، و جانش تازه شود.»
Melika.R
۴
«اگر راهها مختلف است اما مقصد یکیست
طاطی
۴
از مسلمان هیچ نشان و راه مسلمانی نیابی، از ملحد راهِ مسلمانی یابی.»
پ. و.
۳
مولانا را یافتم.» (مقالات، ۷۵۶) لیک چندی بعد.
دستم با نبشتن نامش میلرزد. انجام شد. توانستم حرف نخست اسمش را بنویسم: م. اگر مینگارم، به خاطر اوست، به خاطر جداییمان: اجباری و الزامی. به خاطر پیوندمان: خوشْ فوارهای که بالا رفت و بالا و در قله شکست. سقوط آزاد، سردرگمی، پراکندگی. میبایست از او جدا میشدم و میرفتم تا او را از خودم، تا او را از خودش رها سازم.
hanie
۳
«خواهم اینبار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من.»
1359
۳
آب زلال تشنه جوید
arezooha
۳
«خواهم اینبار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من.»
پ. و.
۲
حتی امروز، پس از پیوند و جدایی، عاجزم از تعریف آن کشش. عقل و هوش به هیچ کار نمیآید. هیچگاه به کارم نیامدهاند. چرا خداوند موسی را برمیگزیند و عیسی را و محمد را؟ چرا موسی بیواسطه، مستقیم، با خداوند سخن میگوید، آنجا که هیچ انسان دیگری حتی رسولان از این مهم برخوردار نبودند؟ چرا عیسی در آخرالزمان بازمیگردد؟ چرا جبرییل بر رسول خدا ظهور میکند و به او، که خواندن و نوشتن نمیدانست، میگوید: «اِقرأ»؟
زهرا علیمحمدی
۲
«اگر راهها مختلف است اما مقصد یکیست. نمیبینی که راه به کعبه بسیار است، بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا، از طرف هند و یمن، پس اگر در راهها نظر کنی، اختلاف عظیم و مُبایِنَت بیحد است، اما چون به مقصود نظر کنی، همه متفّقاند و یگانه.»
زهرا علیمحمدی
۲
«شمس بر خاندان (پیامبر) میگریست. ما بر وی میگریستیم. بر خاندان چه گریَد؟ یکی به خدا پیوست، برو میگریَد، بر خود نمیگریَد! اگر از حال خود واقف بودی، بر خود گریستی، بلکه همهٔ قومِ خود را حاضر کردی، و خویشانِ خود را، و زارزار بگریستی بر خود.» (مقالات، ۲۰۴)
زهرا علیمحمدی
۲
«مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد. در غم شاد باشد. زیرا که دانَد که آن مراد در بیمرادی همچنان درپیچیده است… آن روز که نوبتِ تب من بودی، شاد بودمی، که رسید صحت فردا. و آن روز که نوبتِ صحت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن.
hanie
۲
«سخن در اندرون من است، هر که خواهد سخن من شنود در اندرون من درآید.»
کرم کتابخوان
۲
میگفتند روزی کِراخاتون از مولانا شکایت کرده بود که به او التفات نمیکند و «در تقلیلِ طعام و مَنام، و کثرتِ سماع و صیام، و تقریرِ معارف و کلام، قیام مینماید… عجبا از صفت بشری و شهوت زناشوهری در او اثری مانده باشد. یا بهکلی اشتها ساقط شده، فارغ گشته است؟»
میگفتند: «همان شب… چون شیر غرّانِ مست هفتاد نوبت دخول کرد تا به حدی که (کِراخاتون) از دست مولانا گریزان گشته به طرف بام مدرسه روان شد.»
کرم کتابخوان
۲
میتوانم مرگم را اختراع کنم. مجال همه کار دارم. میتوانم بروم تبریز و به صدها شاگرد درس دهم. اما بزهای چرنده را ترجیح میدهم.
sarehsaji
۲
من این کتاب را سهبار خواندهام، و هنوز نیاز به خواندنش دارم.
ژان کلود کریر
mohamadkhatibi
۲
حقیقت وجود دارد، چه بخواهیم، چه نخواهیم و هیچ شکنجهای، هیچ خشونتی آن را از بین نخواهد برد
Melika.R
۲
کسی در بخارا، پس از حملهٔ مغول، گفته بود: «آمدند و کندند و سوختند و بردند و کشتند و رفتند.»
مأموریت من، مقصود من درست همین بود. اما چه کسی باید کنده میشد و میسوخت، هنوز نمیدانستم.
طاطی
۲
هر چه نشینی و با هر چه باشی خوی او گیری. در کُه نگری در تو پَخسیتگی درآید، در سبزه و گُل نگری تازگی درآید. زیرا همنشین، تو را در عالَم خویشتن کشد.» (مقالات، ۱۰۸)
Faylor
۲
ور نه دگران چو باد آیند و روند