گماشته سرش را خاراند. گفت «این رو گفته باشم! لعنت خدا به من اگه بدونم این زن کیه.» رامون، نرم آهی کشید. او هم احتمالاً همین را میگفت. او هم فقط همان شش هفتباری دیده بودش که دختر آمده بود مغازه چیزی بخرد. دیده بودش. از همان موقع، به نظرش خیلی جذاب آمده بود. قدبلند بود، با چشمهای روشن. برای همین از اینوآن اسمش را پرسوجو کرده بود، خوآن کارِّرا بهاش گفته بود اسمش آدِلاست. فقط همین را ازش میدانست، ولی حالا به نظرش میآمد تمام عمر او را میشناخته است.