جملات زیبای کتاب شب در «از ما بهترانیه» | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب در «از ما بهترانیه»

بریده‌هایی از کتاب شب در «از ما بهترانیه»

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۲.۳از ۱۲ رأی
۲٫۳
(۱۲)
بعد از هرگز خنده‌ام گرفت.
رها
امروز ــ یعنی همین امروز ــ فهمیدم آدم حرفش را نمی‌تواند به هیچ‌کس بگوید. به کی بگوید؟ یا به کی می‌گوید؟
رها
مثل شخصیت‌های کارتونی که با چشم بسته از لبهٔ پرتگاه چند قدم جلو می‌روند و زمانی که چشم باز می‌کنند و می‌فهمند در فضای خالی قدم می‌زنند، سقوط می‌کنند. من هم حالا چشم باز کرده‌ام و نوبت سقوط است و کو تا ته دره!
رها
و من حالا باید تقاص تمام آن پنهان شدن‌های مزورانه‌ام را پس بدهم. حالا دیگر نمی‌دانم با کدام خندهٔ هم‌دستانه و کدام «به من مربوط نیست» می‌توانم خود را از انگشت اتهامی که بی‌هیچ ابهامی صاف مرا نشانه گرفته مخفی کنم. هان! و یا شاید هم نه؛ شاید حقارتم آن‌قدر عمیق است که حتی سرما هم نمی‌خواهد دستانش را به من آلوده کند.
دایی همید