و من حالا باید تقاص تمام آن پنهان شدنهای مزورانهام را پس بدهم. حالا دیگر نمیدانم با کدام خندهٔ همدستانه و کدام «به من مربوط نیست» میتوانم خود را از انگشت اتهامی که بیهیچ ابهامی صاف مرا نشانه گرفته مخفی کنم. هان! و یا شاید هم نه؛ شاید حقارتم آنقدر عمیق است که حتی سرما هم نمیخواهد دستانش را به من آلوده کند.