
٪۲۰
pejman
۱۳۸
هرگز به قدر کافی بچه نبودم
HaleH.Eb
۱۲۶
البته او هرگز نمیتوانست کاملاً آسودهخاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید میمرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
HaleH.Eb
۹۳
خوابیدیم اما خواب راحتِ بیگناهان به سراغمان نیامد. خیلی در اینباره فکر کردم و فکر میکنم که آقای هامیل در گفتنِ آن حرف اشتباه کرده. فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
pejman
۷۹
نمیفهمم چرا بعضیها همه بدبختیها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچکدام از این چیزهارا ندارند. این عادلانه نیست.
pejman
۶۰
وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیر عادلانه است.
مریآنژ
۵۵
اینکه مادرم بچهاش را نینداخت خودش جنایت بود. همیشه این جمله توی دهان رُزا خانم بود. او مدرسه رفته و تربیت شده بود.
زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
___fareee___
۵۲
خوشبختی وقتی حس میشود که کمبودش را حس کنیم.
HaleH.Eb
۳۸
آقای هامیل چشمهای مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ میکند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرتر شدن کاری نکرد.
کاربر ۹۴۲۸۰۵۴
۳۸
روی زمین دراز کشیدم، چشمهایم را بستم، و تمرین مردن کردم. اما سیمان سرد بود و ترسیدم مریض بشوم.
فاطمه.م
۲۹
بهش لبخند زدم، اما چیزی بهش نگفتم. چه فایدهای داشت. جوانک سیسالهای بود که حالا حالاها، باید خیلی چیزها یاد میگرفت.
°DEHGHAN°
۲۳
دوست داشتم در اتاق انتظار بنشینم و انتظار چیزی را بکشم و وقتی در اتاق دکتر باز میشد و دکتر با لباس تمامسفیدش میآمد و دستش را به سرم میکشید، حالم بهتر میشد. خب، پزشکی را برای همین درست کردهاند دیگر.
مجنون الرضا
۲۲
وقتی آدم دلش میخواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزهتر میشود.
Psycho_mhy
۲۲
فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
___fareee___
۲۰
نمیخواهم برایتان تاریخ بگویم، اما سیاهها خیلی زجر کشیدهاند، و باید هر وقت که فرصت کردیم، درکشان کنیم
pejman
۱۹
زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
نیلوفر معتبر
۱۹
چشمانی داشت که طلب کمک میکردند و همیشه هم چشمها هستند که بیشتر از همه محتاج کمکند.
یلدا
۱۹
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچکجا برنگردم.
pejman
۱۸
وقتی در اطرافتان کسی نیست که دیگر دوستتان بدارد، چربی پیدا میشود.
Nafis
۱۸
هیچچیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان میدهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته
pejman
۱۷
نمیدانم چرا مردم همهشان به خاطر پایینتنهشان تقسیمبندی میشوند و اهمیت پیدا میکنند.
___fareee___
۱۶
«فهمیدی؟»
«نه، اما عیبی ندارد، به نفهمیدن عادت دارم.»
pejman
۱۴
بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد.
فاطمه.م
۱۳
آنقدر خوش بودم که دلم میخواست بمیرم، چون خوشبختی را، وقتی که هست باید دودستی چسبید.
حــــــــنا🌼
۱۲
دیگر اصلاً نمیخواستم آنجا باشم. چشمهایم را بستم. اما باید کاری بیشتر از آن میکردم، چون هنوز آنجا بودم. یک وقتی، چه بخواهی چه نخواهی میبینی همانجایی که هستی، هستی
DanDan
۱۲
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است.
نیلوفر معتبر
۱۱
«وقتی میترسم، خودم را اینجا قایم میکنم.»
«رُزا خانم ترس از چی؟»
«مومو، ترسیدن دلیل نمیخواهد.»
این حرف را هرگز فراموش نمیکنم، چون درستترین چیزی بود که به عمرم شنیده بودم.
سعیدا
۱۱
شروع کرد به زدن سازش، چون میدانید، لحظهای که از دست آدمکاری ساخته نباشد، لحظه سختی است.
pejman
۱۰
او هرگز نمیتوانست کاملاً آسودهخاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید میمرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
نیلوفر معتبر
۱۰
چیزی که نزد پیرها بیش از هر چیز باقی میماند، جوانیشان است.
مجنون الرضا
۱۰
از حالتی که تکرار میکرد «نمیشود کاریش کرد... نمیشود کاریش کرد» خیلی خندهام گرفت. انگار چیزی هست که بشود کاریش کرد.
