
بریدههایی از کتاب زندگی در پیش رو
۳٫۷
(۳۱۹)
هرگز به قدر کافی بچه نبودم
pejman
البته او هرگز نمیتوانست کاملاً آسودهخاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید میمرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
HaleH.Eb
خوابیدیم اما خواب راحتِ بیگناهان به سراغمان نیامد. خیلی در اینباره فکر کردم و فکر میکنم که آقای هامیل در گفتنِ آن حرف اشتباه کرده. فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
HaleH.Eb
نمیفهمم چرا بعضیها همه بدبختیها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچکدام از این چیزهارا ندارند. این عادلانه نیست.
pejman
وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیر عادلانه است.
pejman
اینکه مادرم بچهاش را نینداخت خودش جنایت بود. همیشه این جمله توی دهان رُزا خانم بود. او مدرسه رفته و تربیت شده بود.
زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
مریآنژ
خوشبختی وقتی حس میشود که کمبودش را حس کنیم.
___fareee___
آقای هامیل چشمهای مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ میکند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرتر شدن کاری نکرد.
HaleH.Eb
روی زمین دراز کشیدم، چشمهایم را بستم، و تمرین مردن کردم. اما سیمان سرد بود و ترسیدم مریض بشوم.
کاربر ۹۴۲۸۰۵۴
بهش لبخند زدم، اما چیزی بهش نگفتم. چه فایدهای داشت. جوانک سیسالهای بود که حالا حالاها، باید خیلی چیزها یاد میگرفت.
فاطمه.م
دوست داشتم در اتاق انتظار بنشینم و انتظار چیزی را بکشم و وقتی در اتاق دکتر باز میشد و دکتر با لباس تمامسفیدش میآمد و دستش را به سرم میکشید، حالم بهتر میشد. خب، پزشکی را برای همین درست کردهاند دیگر.
°DEHGHAN°
فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
Psycho_mhy
نمیخواهم برایتان تاریخ بگویم، اما سیاهها خیلی زجر کشیدهاند، و باید هر وقت که فرصت کردیم، درکشان کنیم
___fareee___
وقتی آدم دلش میخواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزهتر میشود.
مجنون الرضا
زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
pejman
وقتی در اطرافتان کسی نیست که دیگر دوستتان بدارد، چربی پیدا میشود.
pejman
نمیدانم چرا مردم همهشان به خاطر پایینتنهشان تقسیمبندی میشوند و اهمیت پیدا میکنند.
pejman
چشمانی داشت که طلب کمک میکردند و همیشه هم چشمها هستند که بیشتر از همه محتاج کمکند.
نیلوفر معتبر
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچکجا برنگردم.
یلدا
هیچچیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان میدهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته
Nafis
بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد.
pejman
«فهمیدی؟»
«نه، اما عیبی ندارد، به نفهمیدن عادت دارم.»
___fareee___
آنقدر خوش بودم که دلم میخواست بمیرم، چون خوشبختی را، وقتی که هست باید دودستی چسبید.
فاطمه.م
«وقتی میترسم، خودم را اینجا قایم میکنم.»
«رُزا خانم ترس از چی؟»
«مومو، ترسیدن دلیل نمیخواهد.»
این حرف را هرگز فراموش نمیکنم، چون درستترین چیزی بود که به عمرم شنیده بودم.
نیلوفر معتبر
چیزی که نزد پیرها بیش از هر چیز باقی میماند، جوانیشان است.
نیلوفر معتبر
دیگر اصلاً نمیخواستم آنجا باشم. چشمهایم را بستم. اما باید کاری بیشتر از آن میکردم، چون هنوز آنجا بودم. یک وقتی، چه بخواهی چه نخواهی میبینی همانجایی که هستی، هستی
حــــــــنا🌼
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است.
DanDan
لاعلاجترین چیزها همیشه مرض نیست
فاطمه.م
از حالتی که تکرار میکرد «نمیشود کاریش کرد... نمیشود کاریش کرد» خیلی خندهام گرفت. انگار چیزی هست که بشود کاریش کرد.
مجنون الرضا
شروع کرد به زدن سازش، چون میدانید، لحظهای که از دست آدمکاری ساخته نباشد، لحظه سختی است.
سعیدا
حجم
۱۷۵٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۲۳۱ صفحه
حجم
۱۷۵٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۲۳۱ صفحه
قیمت:
۱۱۵,۵۰۰
۹۲,۴۰۰۲۰%
تومان