جملات زیبا از متن کتاب زندگی در پیش رو | طاقچه
تصویر جلد کتاب زندگی در پیش رو
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب زندگی در پیش رو

۳.۷(از ۳۹۴ امتیاز)
نوع کتاب

۱۱۵,۵۰۰

۲۰٪

قیمت:

۹۲,۴۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

هرگز به قدر کافی بچه نبودم
pejman
۱۴۸
البته او هرگز نمی‌توانست کاملاً آسوده‌خاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید می‌مرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
HaleH.Eb
۱۳۶
خوابیدیم اما خواب راحتِ بی‌گناهان به سراغمان نیامد. خیلی در این‌باره فکر کردم و فکر می‌کنم که آقای هامیل در گفتنِ آن حرف اشتباه کرده. فکر می‌کنم این گناهکارانند که راحت می‌خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی‌گناهان نمی‌توانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه‌چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی‌گناه نمی‌شدند.
HaleH.Eb
۱۰۱
نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها همه بدبختی‌ها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچ‌کدام از این چیزهارا ندارند. این عادلانه نیست.
pejman
۸۸
وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیر عادلانه است.
pejman
۶۵
این‌که مادرم بچه‌اش را نینداخت خودش جنایت بود. همیشه این جمله توی دهان رُزا خانم بود. او مدرسه رفته و تربیت شده بود. زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
مری‌آنژ
۵۹
خوشبختی وقتی حس می‌شود که کمبودش را حس کنیم.
___fareee___
۵۶
روی زمین دراز کشیدم، چشم‌هایم را بستم، و تمرین مردن کردم. اما سیمان سرد بود و ترسیدم مریض بشوم.
کاربر ۹۴۲۸۰۵۴
۴۰
آقای هامیل چشم‌های مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ می‌کند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرتر شدن کاری نکرد.
HaleH.Eb
۳۸
بهش لبخند زدم، اما چیزی بهش نگفتم. چه فایده‌ای داشت. جوانک سی‌ساله‌ای بود که حالا حالاها، باید خیلی چیزها یاد می‌گرفت.
فاطمه.م
۳۰
وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه‌تر می‌شود.
مجنون الرضا
۲۵
دوست داشتم در اتاق انتظار بنشینم و انتظار چیزی را بکشم و وقتی در اتاق دکتر باز می‌شد و دکتر با لباس تمام‌سفیدش می‌آمد و دستش را به سرم می‌کشید، حالم بهتر می‌شد. خب، پزشکی را برای همین درست کرده‌اند دیگر.
°DEHGHAN°
۲۳
فکر می‌کنم این گناهکارانند که راحت می‌خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی‌گناهان نمی‌توانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه‌چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی‌گناه نمی‌شدند.
Psycho_mhy
۲۳
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار می‌شوم، می‌خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ‌کجا برنگردم.
یلدا
۲۲
نمی‌خواهم برایتان تاریخ بگویم، اما سیاه‌ها خیلی زجر کشیده‌اند، و باید هر وقت که فرصت کردیم، درکشان کنیم
___fareee___
۲۱
وقتی در اطرافتان کسی نیست که دیگر دوستتان بدارد، چربی پیدا می‌شود.
pejman
۲۰
هیچ‌چیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می‌دهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته
Nafis
۲۰
زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
pejman
۱۹
چشمانی داشت که طلب کمک می‌کردند و همیشه هم چشم‌ها هستند که بیش‌تر از همه محتاج کمکند.
نیلوفر معتبر
۱۹
نمی‌دانم چرا مردم همه‌شان به خاطر پایین‌تنه‌شان تقسیم‌بندی می‌شوند و اهمیت پیدا می‌کنند.
pejman
۱۸
«فهمیدی؟» «نه، اما عیبی ندارد، به نفهمیدن عادت دارم.»
___fareee___
۱۷
دیگر اصلاً نمی‌خواستم آن‌جا باشم. چشم‌هایم را بستم. اما باید کاری بیش‌تر از آن می‌کردم، چون هنوز آن‌جا بودم. یک وقتی، چه بخواهی چه نخواهی می‌بینی همان‌جایی که هستی، هستی
حــــــــنا🌼
۱۶
آن‌قدر خوش بودم که دلم می‌خواست بمیرم، چون خوشبختی را، وقتی که هست باید دودستی چسبید.
فاطمه.م
۱۵
بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد.
pejman
۱۴
«وقتی می‌ترسم، خودم را این‌جا قایم می‌کنم.» «رُزا خانم ترس از چی؟» «مومو، ترسیدن دلیل نمی‌خواهد.» این حرف را هرگز فراموش نمی‌کنم، چون درست‌ترین چیزی بود که به عمرم شنیده بودم.
نیلوفر معتبر
۱۲
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است.
DanDan
۱۲
از حالتی که تکرار می‌کرد «نمی‌شود کاریش کرد... نمی‌شود کاریش کرد» خیلی خنده‌ام گرفت. انگار چیزی هست که بشود کاریش کرد.
مجنون الرضا
۱۱
شروع کرد به زدن سازش، چون می‌دانید، لحظه‌ای که از دست آدم‌کاری ساخته نباشد، لحظه سختی است.
سعیدا
۱۱
حق داشت بگوید که هرزه دیدن کسی، فقط به دیدِ بیننده مربوط می‌شود.
نازنین خواجه
۱۱
او هرگز نمی‌توانست کاملاً آسوده‌خاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید می‌مرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
pejman
۱۰