من هیچوقت به مفهوم انسانیت فکر نکرده بودم و اصلاً نمیدانستم که از انسان بودنم خوشحالم یا نه، ولی اینبار احساس میکردم به توانایی ذهن انسان افتخار میکنم، به موشکافی و پشتکارش. از زنده بودنم بهشدت شاد بودم و خوشحال که خودم هستم. طلای درون سطلها از خود نور میتراوید و شاخههای درختان اطراف در نور رودخانه غسل میکردند. باد گرمی از دره و سطح آب میوزید که صورتم را میبوسید و باعث میشد موهایم بر فراز چشمانم به رقص درآیند. آن لحظه، آن موقعیت در زمان، تا موعد مرگم شادترین لحظهٔ زندگیام باقی خواهد ماند. بیشازحد خوشحال بودم، طوری که فکر کردم انسان هرگز نباید به این درجه از رضایت برسد