
بریدههایی از کتاب بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم
۳٫۳
(۶۱)
«وقتی یه چیزی زد حالتو گرفت فقط بگو گور باباش و از شکلاتای نکبت بنداز بالا
lale shafiee
. از این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم میآمد ــ نه بیفکر است و نه دشمن، فقط دلش نمیخواهد برای پیشرفت کار تیمی بقیهٔ اعضا خودش را به زحمت بیندازد.
sadaf
دوست داشتم بچه باشم، ولی بهجایش آدمبزرگی بودم که مثل بچهها حرف میزد، یک پسربچهٔ ترسناک که بیشتر از کوپنش توجه میخواست.
nazanin
وقتی هدفون توی گوشت میگذاری مردم عادی نزدیکت نمیشوند. ناگهان دنیای بیرون به همان اندازه که دوست داری شخصی میشود. درست مثل کر بودن است ولی بدون تمام بدیهایش.
تنها هستی و باید حدس بزنی که موضوع دادوهوار دیگران چیست، همین باعث شد که راه رفتن در نیویورک برایم کار لذتبخشی شود. از خیابان چهاردهم که میگذرم یک روانی که قرصهایش را نخورده یک فرچهٔ توالت را در هوا تاب میدهد و لبهایش تکان میخورند و من در سرم صدای جوانان فرانسوی را میشنوم که دنبال یک میز با منظرهٔ فواره میگردند.
sadaf
درمان مال روانیها بود نه آدمهای معمولی.
بلاتریکس لسترنج
نمیخواستم بکشمش ولی امیدوار بودم یک نفر دیگر این لطف را در حقم بکند.
ELNAZ
مشکل اینجاست که تحمل تماشای گذر بیرحمانهٔ اعداد را در این مدل بهخصوص ندارم. زمان سریع نمیگذرد، پر میکشد. اعداد روی چرخدندههایی میگردند درست شبیه چرخدندههای دستگاه شکنجه
Elhambglari
آدمی بود قدیمی و بهنظرش ازدواج تنها راه خوشبخت شدن یک دختر بود.
نیتا
مبنای هنر حقیقی یأس و سرخوردگی بود و مهمترین مسئله این بود که تا جای ممکن خودت و اطرافیانت را افسرده و بدحال کنی
Arno
نمیدانستم که تستهای هوش هم به گذشته و هم به آیندهٔ آدم گند میزنند، تمام انتخابهای غلط گذشتهات را میآورند جلوِ چشمت و چشمانداز آیندهٔ دربوداغانت را پیش رویت نمایش میدهند.
نیتا
برای اینکه دست از سرمان بردارند دورویی یاد گرفتیم.
رها
دلم برایشان میسوخت. زور میزدند هنر خلق کنند در حالیکه من بدون هیچ زحمتی هنر را زندگی میکردم. جوراب گلولهشدهٔ من روی کف چوبی خانه بیان هنری قویتری داشت تا چرندیات قلابی آنها در قابهای آنچنانی
Elhambglari
یک سریال خوب میتواند مثل کشف یک شهر زیرزمینی آدم را شگفتزده کند.
Mary gholami
ز این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم میآمد ــ نه بیفکر است و نه دشمن، فقط دلش نمیخواهد برای پیشرفت کار تیمی بقیهٔ اعضا خودش را به زحمت بیندازد.
بلاتریکس لسترنج
اگر الان حرف میزدم احتمالاً معذرت میخواست و من هم اصلاً علاقهای به معذرتخواهی او نداشتم. درست است که شرمندگیاش خوشحالم میکرد ولی به محض اینکه خودش را جمعوجور میکرد احتمالاً کارمان به دست دادن میکشید. دوست نداشتم دست چنین آدمهایی را لمس کنم یا دنیا را از منظر آنها تماشا کنم، فقط دوست داشتم همچنان ازشان متنفر باشم. بنابراین دهانم را بسته نگه داشتم و درودیوار را نگاه کردم.
Nazanin
«با چیزایی که تو نمیدونی میشه یه کتاب رو پُر کرد.»
Elhambglari
اگر شاهد مرگ کسی میشدم چه احساسی بهم دست میداد ولی فوراً این فکر را به خاطر زیادی دراماتیک بودن از ذهن راندم. تماشای یک مسابقهٔ رقتانگیز ورزشی با مشاهدهٔ یک حادثهٔ واقعی به امید بهرهبرداری از آن برای منافع شخصی بههیچوجه قابل مقایسه نیست. بههرحال این قصهٔ تلخ زن موبور جوان بود که ما را به اینجا کشاند. درست است که ما او را آویزان از یک بند بین زمین و آسمان نگاه کردیم، ولی بدتر این بود که او مجبور شده بود ما را تماشا کند. از آن بالا با چشمان نیمهباز صورتهای منتظر و ترسناک ما را دیده و احتمالاً تمام انگیزهاش را برای بازگشت به زمین و از سر گرفتن زندگی در بین آشغالهایی مثل ما از دست داده بود.
Elhambglari
پدرم به کمد لباسهایش هم همانند غذا وفادار است. با این عقیده که بالاخره ردای رومیان باستان هم دوباره مُد میشود تمام لباسهایش را نگه میدارد و مدتها پس از شروع ازهمپاشیدگیشان آنها را به تن میکند.
Elhambglari
در هر گونه باور مذهبی کلمهٔ کلیدی ایمان است، مفهومی که مثالش حضور ما در کلاس بود. چرا داشتیم با تمرینهای دستور زبان یک بچهٔ ششساله سروکله میزدیم اگر باور نداشتیم که، گوش شیطان کر، بالاخره یک روزی پیشرفت میکنیم؟ اگر باور کرده بودم که یک خرگوش نصفشب به خانهام میآمده و شکلات و سیگار نعنایی جا میگذاشته پس الان هم میتوانستم امید داشته باشم که یک روز بتوانم راحت و روان با یک نفر حرف بزنم. اصلاً چرا فقط همین؟ اگر میتوانستم به خودم ایمان داشته باشم چرا به بقیهٔ امور غیرمحتمل دیگر فرصت ابراز وجود ندهم؟ به خودم گفتم که معلمم علیرغم تمام رفتارهایش زنی مهربان و خوب است که ته دلش فقط خیر من را میخواهد. قبول کردم که خدایی عالم مرا از وجود خودش آفریده و مراقبم است و هر جایی که رفتهام با راهنمایی او بوده
sadaf
محافظ داشتن به معنای مهم بودن است. اگر پولِ محافظت از تو را دولت بدهد که دیگر چه بهتر، چون معنایش این است که امنیت تو برای کسی جز خودت هم مهم است.
sadaf
خوشبختانه سینما رفتن در ردیف کارهای روشنفکرانه است، همارز با کتاب خواندن یا وقت صرفِ افکار جدی کردن. منظورم این نیست که فیلمها جدیتر شدهاند، میخواهم این را بگویم که تعداد زیادی آدم وجود دارند که به اندازهٔ من تنبلاند و باهم توافق کردهایم که استانداردهای روشنفکری را پایین بیاوریم.
sadaf
وقتی که صحبت از میلیونها آدمی میشود که سوار رنجروورشان در خیابانها علاف میگردند کسی یاد پانداها یا جنگلهای بارانی نمیافتد. ولی بعضی چیزهای کوچک هست که باید حفظشان کنیم. در یک کافهٔ زنجیرهای در سنفرانسیسکو یک تابلو میبینم که رویش نوشته دستمال از درخت ساخته میشود ـ صرفهجویی کنید! و اگر یک وقت این یکی را ندیدید یک متر آنطرفتر تابلوِ دیگری نصب شده با این مضمون اگر در مصرف دستمال اسراف کنید درختها را از بین میبرید!!! خب فنجانها هم از کاغذ درست شدهاند، ولی وقتی که قهوهٔ چهاردلاریات را سفارش میدهی حرفی از درختان عظیم سکویا به تو نمیزنند. احساس گناه فقط شامل خدماتی است که مجانی ارائه میشوند.
sadaf
برای کریسمس یک دست سفال به مادرم هدیه دادم و او هم با خوشرویی تمام قبول کرد و گفت که پیش پای من میخواسته برود و برای سگ و گربهمان ظرف نو بخرد و من بهترین هدیه را به او دادهام. ظرفها را گذاشت کف آشپزخانه و آنقدر آنجا ماندند تا اینکه بالاخره یکیشان دندان گربهمان را شکست و او هم در اعتراض اعتصاب غذا کرد.
کتابخوار
رویاهای غولآسا، عُرضههای کوتوله
Azade_sh
کلاسهای موسیقی به ما یاد داد که بدون عشق به موسیقی در بهترین حالت فقط میتوانیم در عروسی هیپیها برنامه اجرا کنیم، جایی که جماعت اینقدر چِت هستند که نمیفهمند چه افتضاحی داریم به خوردشان میدهیم.
Azade_sh
نمرههایم در بهترین حالت متوسط بودند و بالاخره یاد گرفتم با سرخوردگی پدرم کنار بیایم. خوشبختانه ما شش بچه بودیم و میشد لابهلای جمعیت گموگور شد.
Azade_sh
ولی رویاپردازیها دقیقاً برای همین هستند: اجازه میدهند از بخش خفّتبار قضیه صرفنظر کنی و یکراست بروی آن بالا
یه ocd کارکرده در حد نو
از آنجایی که من هم شکمو هستم و هم مازوخیست، در پی شکایت همیشگیام یعنی «اینکه خیلی بده» یک «چهقدر هم کمه!» هم میآید.
رها
نمیدانستم کامپیوتر میتواند نقش تلویزیون را هم بازی کند. هیچکس به من نگفته بود که تصویر میتواند تااینحد شفاف باشد و فریادهای درد تا این اندازه واضح
کاربر اکرم
همیشه هفتهٔ اول سپتامبر یک ویلا توی اوشن آیل اجاره میکردیم، یک خلیج کوچک در ساحل کارولینای شمالی. ما که آنموقع نوجوان بودیم در تمام تفریحات معمول کنار دریا شرکت داشتیم. اوایلش خوش میگذشت، ولی وقتی پدرمان وارد ماجرا میشد رسماً گند زده میشد به عیشمان. گلف مینیاتوریمان با یک سخنرانی طولانی در باب تأثیر جهت و سرعت باد نابود میشد و قصرهای شنیمان با نُطقی سرسامآور راجعبه دینامیک تاقضربی.
Elhambglari
حجم
۲۰۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۲۳۳ صفحه
حجم
۲۰۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۲۳۳ صفحه
قیمت:
۱۵۵,۰۰۰
۷۷,۵۰۰۵۰%
تومان