
بریدههایی از کتاب بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم
۳٫۱
(۱۰۸)
«وقتی یه چیزی زد حالتو گرفت فقط بگو گور باباش و از شکلاتای نکبت بنداز بالا
lale shafiee
نمیخواستم بکشمش ولی امیدوار بودم یک نفر دیگر این لطف را در حقم بکند.
ELNAZ
دوست داشتم بچه باشم، ولی بهجایش آدمبزرگی بودم که مثل بچهها حرف میزد، یک پسربچهٔ ترسناک که بیشتر از کوپنش توجه میخواست.
nazanin
وقتی هدفون توی گوشت میگذاری مردم عادی نزدیکت نمیشوند. ناگهان دنیای بیرون به همان اندازه که دوست داری شخصی میشود. درست مثل کر بودن است ولی بدون تمام بدیهایش.
تنها هستی و باید حدس بزنی که موضوع دادوهوار دیگران چیست، همین باعث شد که راه رفتن در نیویورک برایم کار لذتبخشی شود. از خیابان چهاردهم که میگذرم یک روانی که قرصهایش را نخورده یک فرچهٔ توالت را در هوا تاب میدهد و لبهایش تکان میخورند و من در سرم صدای جوانان فرانسوی را میشنوم که دنبال یک میز با منظرهٔ فواره میگردند.
sadaf
یک سریال خوب میتواند مثل کشف یک شهر زیرزمینی آدم را شگفتزده کند.
Mary gholami
. از این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم میآمد ــ نه بیفکر است و نه دشمن، فقط دلش نمیخواهد برای پیشرفت کار تیمی بقیهٔ اعضا خودش را به زحمت بیندازد.
sadaf
آدمی بود قدیمی و بهنظرش ازدواج تنها راه خوشبخت شدن یک دختر بود.
نیتا
دلم برایشان میسوخت. زور میزدند هنر خلق کنند در حالیکه من بدون هیچ زحمتی هنر را زندگی میکردم. جوراب گلولهشدهٔ من روی کف چوبی خانه بیان هنری قویتری داشت تا چرندیات قلابی آنها در قابهای آنچنانی
Elhambglari
درمان مال روانیها بود نه آدمهای معمولی.
بلاتریکس لسترنج
مشکل اینجاست که تحمل تماشای گذر بیرحمانهٔ اعداد را در این مدل بهخصوص ندارم. زمان سریع نمیگذرد، پر میکشد. اعداد روی چرخدندههایی میگردند درست شبیه چرخدندههای دستگاه شکنجه
Elhambglari
نمیدانستم که تستهای هوش هم به گذشته و هم به آیندهٔ آدم گند میزنند، تمام انتخابهای غلط گذشتهات را میآورند جلوِ چشمت و چشمانداز آیندهٔ دربوداغانت را پیش رویت نمایش میدهند.
نیتا
برای اینکه دست از سرمان بردارند دورویی یاد گرفتیم.
رها
خوشبختانه سینما رفتن در ردیف کارهای روشنفکرانه است، همارز با کتاب خواندن یا وقت صرفِ افکار جدی کردن. منظورم این نیست که فیلمها جدیتر شدهاند، میخواهم این را بگویم که تعداد زیادی آدم وجود دارند که به اندازهٔ من تنبلاند و باهم توافق کردهایم که استانداردهای روشنفکری را پایین بیاوریم.
sadaf
مبنای هنر حقیقی یأس و سرخوردگی بود و مهمترین مسئله این بود که تا جای ممکن خودت و اطرافیانت را افسرده و بدحال کنی
Arno
وقتی که صحبت از میلیونها آدمی میشود که سوار رنجروورشان در خیابانها علاف میگردند کسی یاد پانداها یا جنگلهای بارانی نمیافتد. ولی بعضی چیزهای کوچک هست که باید حفظشان کنیم. در یک کافهٔ زنجیرهای در سنفرانسیسکو یک تابلو میبینم که رویش نوشته دستمال از درخت ساخته میشود ـ صرفهجویی کنید! و اگر یک وقت این یکی را ندیدید یک متر آنطرفتر تابلوِ دیگری نصب شده با این مضمون اگر در مصرف دستمال اسراف کنید درختها را از بین میبرید!!! خب فنجانها هم از کاغذ درست شدهاند، ولی وقتی که قهوهٔ چهاردلاریات را سفارش میدهی حرفی از درختان عظیم سکویا به تو نمیزنند. احساس گناه فقط شامل خدماتی است که مجانی ارائه میشوند.
sadaf
رویاهای غولآسا، عُرضههای کوتوله
Azade_sh
اگر الان حرف میزدم احتمالاً معذرت میخواست و من هم اصلاً علاقهای به معذرتخواهی او نداشتم. درست است که شرمندگیاش خوشحالم میکرد ولی به محض اینکه خودش را جمعوجور میکرد احتمالاً کارمان به دست دادن میکشید. دوست نداشتم دست چنین آدمهایی را لمس کنم یا دنیا را از منظر آنها تماشا کنم، فقط دوست داشتم همچنان ازشان متنفر باشم. بنابراین دهانم را بسته نگه داشتم و درودیوار را نگاه کردم.
Nazanin
«با چیزایی که تو نمیدونی میشه یه کتاب رو پُر کرد.»
Elhambglari
کلاسهای موسیقی به ما یاد داد که بدون عشق به موسیقی در بهترین حالت فقط میتوانیم در عروسی هیپیها برنامه اجرا کنیم، جایی که جماعت اینقدر چِت هستند که نمیفهمند چه افتضاحی داریم به خوردشان میدهیم.
Azade_sh
عصر غذای سنتی یونانی میخوردیم و در پیاش سرگرم بازییی میشدیم که طی آن بهسلامتی یکدیگر یک تخممرغ به رنگ خون را از روی میز برمیداشتیم. یادم نمیآید نماد چه چیزی بود، ولی اگر کسی تنها تخممرغ بدون تَرَک روی میز را برمیداشت تمام سال خوششانسی میآورد. من فقط یکبار برنده شدم. همان سالی که مادرم مرد، خانهام را دزد زد و به خاطر زانودرد در بیمارستان بستری شدم.
Alisina
مردم نیویورک عاشق این هستند که بگویند چهقدر خستهاند.
Tamim Nazari
ز این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم میآمد ــ نه بیفکر است و نه دشمن، فقط دلش نمیخواهد برای پیشرفت کار تیمی بقیهٔ اعضا خودش را به زحمت بیندازد.
بلاتریکس لسترنج
از آنجایی که من هم شکمو هستم و هم مازوخیست، در پی شکایت همیشگیام یعنی «اینکه خیلی بده» یک «چهقدر هم کمه!» هم میآید.
رها
نمیدانستم کامپیوتر میتواند نقش تلویزیون را هم بازی کند. هیچکس به من نگفته بود که تصویر میتواند تااینحد شفاف باشد و فریادهای درد تا این اندازه واضح
کاربر اکرم
وقتی هدفون توی گوشت میگذاری مردم عادی نزدیکت نمیشوند. ناگهان دنیای بیرون به همان اندازه که دوست داری شخصی میشود. درست مثل کر بودن است ولی بدون تمام بدیهایش.
ایران آزاد
کسانی که صدای تلویزیونشان را میشنوم به خاطر سروصدای ماشینتایپ من شکایت کردهاند و حالا پادوِ هتل آمده تا به من بگوید دیگر تایپ نکنم.
Tamim Nazari
نوجوانها فکر میکردند نیویورک سرزمین عجایب پرزرقوبرق است، یک زمین بازی پُر از آدمهای مشهور که هر کس پایش را در خیابان بگذارد مدونا و مایکل جکسون را میبیند که روی صندلی پارک نشستهاند
Tamim Nazari
یکبار شنیدم که یک نفر به مهمانی که سر میزش نشسته بود گفت «آها، لائوس. ما چندبار بمبارونتون نکردیم؟»
Tamim Nazari
تمام فیلمها را به زبان انگلیسی و با زیرنویس فرانسه نمایش میدهند. یک نفر توی فیلم میگوید «کاسهکوزهت رو جمع کن برو قبل از اینکه یه کاری دستت بدم که آخرش پشیمون بشم.» و زیر تصویر نوشته «برو.»
بعضی وقتها تعجب میکنم که چرا از کلاس فرانسوی بدم میآمد. «جداً از زیارت شما خوشوقت شدم.» «من از تهدل به خاطر این غذای لذیذ و آبدار از شما ممنون هستم.» تا حالا از هیچکدام از این تعارفها استفاده نکردهام.
Tamim Nazari
هیچوقت مدافع سرسخت فرانسویها نبودهام ولی واقعاً باید به ملتی که تحت هیچ شرایطی موقع فیلم تماشا کردن حرف نمیزنند احترام گذاشت.
Tamim Nazari
حجم
۲۰۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۲۳۳ صفحه
حجم
۲۰۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۲۳۳ صفحه
قیمت:
۱۵۵,۰۰۰
تومان