
lale shafiee
۷۴
«وقتی یه چیزی زد حالتو گرفت فقط بگو گور باباش و از شکلاتای نکبت بنداز بالا
ELNAZ
۵۷
نمیخواستم بکشمش ولی امیدوار بودم یک نفر دیگر این لطف را در حقم بکند.
nazanin
۴۵
دوست داشتم بچه باشم، ولی بهجایش آدمبزرگی بودم که مثل بچهها حرف میزد، یک پسربچهٔ ترسناک که بیشتر از کوپنش توجه میخواست.
sadaf
۴۴
وقتی هدفون توی گوشت میگذاری مردم عادی نزدیکت نمیشوند. ناگهان دنیای بیرون به همان اندازه که دوست داری شخصی میشود. درست مثل کر بودن است ولی بدون تمام بدیهایش.
تنها هستی و باید حدس بزنی که موضوع دادوهوار دیگران چیست، همین باعث شد که راه رفتن در نیویورک برایم کار لذتبخشی شود. از خیابان چهاردهم که میگذرم یک روانی که قرصهایش را نخورده یک فرچهٔ توالت را در هوا تاب میدهد و لبهایش تکان میخورند و من در سرم صدای جوانان فرانسوی را میشنوم که دنبال یک میز با منظرهٔ فواره میگردند.
Mary gholami
۴۰
یک سریال خوب میتواند مثل کشف یک شهر زیرزمینی آدم را شگفتزده کند.
sadaf
۳۵
. از این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم میآمد ــ نه بیفکر است و نه دشمن، فقط دلش نمیخواهد برای پیشرفت کار تیمی بقیهٔ اعضا خودش را به زحمت بیندازد.
نیتا
۲۹
آدمی بود قدیمی و بهنظرش ازدواج تنها راه خوشبخت شدن یک دختر بود.
Elhambglari
۲۳
دلم برایشان میسوخت. زور میزدند هنر خلق کنند در حالیکه من بدون هیچ زحمتی هنر را زندگی میکردم. جوراب گلولهشدهٔ من روی کف چوبی خانه بیان هنری قویتری داشت تا چرندیات قلابی آنها در قابهای آنچنانی
بلاتریکس لسترنج
۱۹
درمان مال روانیها بود نه آدمهای معمولی.
Elhambglari
۱۵
مشکل اینجاست که تحمل تماشای گذر بیرحمانهٔ اعداد را در این مدل بهخصوص ندارم. زمان سریع نمیگذرد، پر میکشد. اعداد روی چرخدندههایی میگردند درست شبیه چرخدندههای دستگاه شکنجه
رها
۱۰
برای اینکه دست از سرمان بردارند دورویی یاد گرفتیم.
نیتا
۹
نمیدانستم که تستهای هوش هم به گذشته و هم به آیندهٔ آدم گند میزنند، تمام انتخابهای غلط گذشتهات را میآورند جلوِ چشمت و چشمانداز آیندهٔ دربوداغانت را پیش رویت نمایش میدهند.
sadaf
۸
خوشبختانه سینما رفتن در ردیف کارهای روشنفکرانه است، همارز با کتاب خواندن یا وقت صرفِ افکار جدی کردن. منظورم این نیست که فیلمها جدیتر شدهاند، میخواهم این را بگویم که تعداد زیادی آدم وجود دارند که به اندازهٔ من تنبلاند و باهم توافق کردهایم که استانداردهای روشنفکری را پایین بیاوریم.
Arno
۷
مبنای هنر حقیقی یأس و سرخوردگی بود و مهمترین مسئله این بود که تا جای ممکن خودت و اطرافیانت را افسرده و بدحال کنی
sadaf
۷
وقتی که صحبت از میلیونها آدمی میشود که سوار رنجروورشان در خیابانها علاف میگردند کسی یاد پانداها یا جنگلهای بارانی نمیافتد. ولی بعضی چیزهای کوچک هست که باید حفظشان کنیم. در یک کافهٔ زنجیرهای در سنفرانسیسکو یک تابلو میبینم که رویش نوشته دستمال از درخت ساخته میشود ـ صرفهجویی کنید! و اگر یک وقت این یکی را ندیدید یک متر آنطرفتر تابلوِ دیگری نصب شده با این مضمون اگر در مصرف دستمال اسراف کنید درختها را از بین میبرید!!! خب فنجانها هم از کاغذ درست شدهاند، ولی وقتی که قهوهٔ چهاردلاریات را سفارش میدهی حرفی از درختان عظیم سکویا به تو نمیزنند. احساس گناه فقط شامل خدماتی است که مجانی ارائه میشوند.
Elhambglari
۵
«با چیزایی که تو نمیدونی میشه یه کتاب رو پُر کرد.»
Azade_sh
۵
رویاهای غولآسا، عُرضههای کوتوله
Azade_sh
۵
کلاسهای موسیقی به ما یاد داد که بدون عشق به موسیقی در بهترین حالت فقط میتوانیم در عروسی هیپیها برنامه اجرا کنیم، جایی که جماعت اینقدر چِت هستند که نمیفهمند چه افتضاحی داریم به خوردشان میدهیم.
Nazanin
۵
اگر الان حرف میزدم احتمالاً معذرت میخواست و من هم اصلاً علاقهای به معذرتخواهی او نداشتم. درست است که شرمندگیاش خوشحالم میکرد ولی به محض اینکه خودش را جمعوجور میکرد احتمالاً کارمان به دست دادن میکشید. دوست نداشتم دست چنین آدمهایی را لمس کنم یا دنیا را از منظر آنها تماشا کنم، فقط دوست داشتم همچنان ازشان متنفر باشم. بنابراین دهانم را بسته نگه داشتم و درودیوار را نگاه کردم.
بلاتریکس لسترنج
۴
ز این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم میآمد ــ نه بیفکر است و نه دشمن، فقط دلش نمیخواهد برای پیشرفت کار تیمی بقیهٔ اعضا خودش را به زحمت بیندازد.
Tamim Nazari
۴
مردم نیویورک عاشق این هستند که بگویند چهقدر خستهاند.
رها
۳
از آنجایی که من هم شکمو هستم و هم مازوخیست، در پی شکایت همیشگیام یعنی «اینکه خیلی بده» یک «چهقدر هم کمه!» هم میآید.
کاربر اکرم
۳
نمیدانستم کامپیوتر میتواند نقش تلویزیون را هم بازی کند. هیچکس به من نگفته بود که تصویر میتواند تااینحد شفاف باشد و فریادهای درد تا این اندازه واضح
ایران آزاد
۳
وقتی هدفون توی گوشت میگذاری مردم عادی نزدیکت نمیشوند. ناگهان دنیای بیرون به همان اندازه که دوست داری شخصی میشود. درست مثل کر بودن است ولی بدون تمام بدیهایش.
Alisina
۳
عصر غذای سنتی یونانی میخوردیم و در پیاش سرگرم بازییی میشدیم که طی آن بهسلامتی یکدیگر یک تخممرغ به رنگ خون را از روی میز برمیداشتیم. یادم نمیآید نماد چه چیزی بود، ولی اگر کسی تنها تخممرغ بدون تَرَک روی میز را برمیداشت تمام سال خوششانسی میآورد. من فقط یکبار برنده شدم. همان سالی که مادرم مرد، خانهام را دزد زد و به خاطر زانودرد در بیمارستان بستری شدم.
Tamim Nazari
۳
یکبار شنیدم که یک نفر به مهمانی که سر میزش نشسته بود گفت «آها، لائوس. ما چندبار بمبارونتون نکردیم؟»
Tamim Nazari
۲
کسانی که صدای تلویزیونشان را میشنوم به خاطر سروصدای ماشینتایپ من شکایت کردهاند و حالا پادوِ هتل آمده تا به من بگوید دیگر تایپ نکنم.
Tamim Nazari
۲
نوجوانها فکر میکردند نیویورک سرزمین عجایب پرزرقوبرق است، یک زمین بازی پُر از آدمهای مشهور که هر کس پایش را در خیابان بگذارد مدونا و مایکل جکسون را میبیند که روی صندلی پارک نشستهاند
Tamim Nazari
۲
تمام فیلمها را به زبان انگلیسی و با زیرنویس فرانسه نمایش میدهند. یک نفر توی فیلم میگوید «کاسهکوزهت رو جمع کن برو قبل از اینکه یه کاری دستت بدم که آخرش پشیمون بشم.» و زیر تصویر نوشته «برو.»
بعضی وقتها تعجب میکنم که چرا از کلاس فرانسوی بدم میآمد. «جداً از زیارت شما خوشوقت شدم.» «من از تهدل به خاطر این غذای لذیذ و آبدار از شما ممنون هستم.» تا حالا از هیچکدام از این تعارفها استفاده نکردهام.
Tamim Nazari
۲
هیچوقت مدافع سرسخت فرانسویها نبودهام ولی واقعاً باید به ملتی که تحت هیچ شرایطی موقع فیلم تماشا کردن حرف نمیزنند احترام گذاشت.