
کتاب عصرهای کریسکان: خاطرات امیر سعیدزاده
پدیدآورندگان:
کیانوش گلزار راغبانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
سورینام
۲۷
یک شب مهدی باکری به مراسم عروسی فامیلشان دعوتم کرد. عروسی بدون رقص و آواز بود. مردها جدا و زنها جدا از یکدیگر بودند. اولین باری بود که مراسم عروسی را این جوری بی رونق میدیدم. برایم تعجّبآور بود. نه ضبطی و نه مطربی و نه رقص و آوازی. در نوع خودش نوبر بود.
🍃🌷🍃
۲۶
رفت یک جلد قرآن آورد و قسم خورد و گفت: «به این قرآن قسم کار من نبوده. من به کمیته امداد خبر ندادم. اگه من این حرفا را زده باشم این قرآن کمرم رو بشکنه. »
بعد از سه روز دوباره آمد جلو در خانهمان نشست و شروع به فضولی کرد. گفت: «پول این لباسا رو از کجا آوردی؟ پول میوه از کی میگیری؟ »
هی فضولی میکرد و عذابمان میداد. معمولاً پشت به تیر برق مینشست و فضولی میکرد. از قضا آن روز رو به تیر برق ایستاده بود و داشت منزل همسایهها را دید میزد. یکباره لاستیک کامیونی از سربالایی کوچه راه افتاد و چرخید و سرعت گرفت و بالا و پایین جست و یکراست آمد و محکم به کمر زری شله خورد و او را چسباند به تیر برق. کمرش شکست و افتاد توی کوچه.
امین
۲۱
ترسی در وجودش نیست و گلوله هم میترسد به طرفش بیاید! نیروها را از محاصره خارج میکنیم. این فرمایش امام «کار برای خدا دلسردی ندارد» را آویزه گوشم میکنم و مانند آچار فرانسه سعی میکنم هر کاری را به خوبی انجام دهم.
کاربر ۱۵۸۱۶۶۳
۲۱
در این ملاقات به خاله غنچه میگویند: «برای ما جاسوسی کن تا پسرت رو آزد کنیم. »
خاله میگوید: «چهکار کنم؟ »
ـ این بمب رو ببر و داخل فرمانداری سردشت کار بذار تا منفجر بشه. تو مادر شهیدی و بهت شک نمیکنن. وقتی بمب منفجر شد بیا پسرت رو آزاد کنیم.
ـ پسر من زندان بمونه بهتر از اینه که تعدادی آدم بی گناه کشته بشن.
سایه ی ماه🌘🙂
۲۰
حمام میرفتم میگفتند: «شوهرش اسیره، آرایش میکنه و به خودش میرسه. »
لباس سیاه میپوشیدم میگفتند: «لباس عزا پوشیده و اومده جشن عروسی. »
لباس شاد میپوشیدم میگفتند: «بی عار و درده، شوهرش زجر میکشه خودش کیف میکنه. »
هر مراسمی میرفتم جاش جاش صدایم میکردند. به عنوان همسر جاش طوری نگاهم میکردند که انگار قاتل و جزامی هستم.
shariaty
۱۹
ـ در شهر شما به بُز میگن چی؟
ـ بُز.
ـ به قاطر چی میگن؟
ـ قاطر.
ـ به خرگوش چی میگن؟
ـ بُز!
davidmohammad98
۱۵
آخر شب، همان پیشمرگ صدایم میکند و میگوید: «عجب زن قشنگ و باحالی داری. حیف نیس اون زن خوشگل همسر یه جاش کثیف باشه. تو لیاقت اونو نداری، خیلی خوشگل و باحاله. دوستت داره. حاضر شده امشب پیش ما بخوابه تا تو رو آزاد کنیم! »
غم دنیا بر سرم میریزد و به مرز جنون میرسم. این همه سختی و عذاب و درد کشیدم تا آبرو و حرمت و حیثیت خانوادهام را حفظ کنم. اگر بلایی سر سُعدا بیاورند چطور میتوانم رنج زندان را تحمّل کنم.
همین چند وقت پیش بود که زن یکی از زندانیان به ملاقات شوهرش آمده بود و به او گفته بودند: «اگه شب پیش ما بخوابی، فردا شوهرت رو آزاد میکنیم. »
Zahra
۱۲
این فرمایش امام «کار برای خدا دلسردی ندارد» را آویزه گوشم میکنم و مانند آچار فرانسه سعی میکنم هر کاری را به خوبی انجام دهم.
مرتضی ش.
۱۰
ولی وقتی پای جان در میان باشد نمیتوان به میزان مقاومتشان اعتماد کرد. خیلیها فقط هارت و پورت دارند ولی در اولین فرصت تنشان میلرزد و دیگران را قربانی جان خودشان میکنند.
🍃🌷🍃
۶
تا پاییز کسی به شهر بازنمیگردد. ولی با بارش برف و باران، کمکم آثار شیمیایی کاسته میشود و مردم آرامآرام به شهر بازمیگردند. تب شیمیایی تا بهار ادامه دارد و همچنان تلفات میگیرد. ولی در این شهر آلوده، همچنان نبض زندگی جریان دارد. ریزش مو و خارش بدن و تاولهای بیشمار به تن و جان مردم افتاده و دست از سرشان برنمیدارد. سموم تاولزا و سیانور و خردل در محیط و طبیعت پخش شده و محیط زیست را تهدید میکند.
ریههایم آسیب دیده و به سرما حساس شدهام. سیانور پوستم را سیاه کرده است. بعد از چند ماه پسر کوچکم مصطفی به دنیا میآید و با معاینات پزشکی مشخص میشود، توی شکم مادرش شیمیایی شده است.
مرتضی ش.
۵
این وظیفه انسانی و اسلامی شماست که نگذارید بدی یا کلمه بد در خانواده ما باشد.
سورینام
۵
گذشته از کینهای که صدام حسین نسبت به جمهوری اسلامی در دل دارد، عقده خاصی نسبت به مردم سردشت دارد. نقل است صدام حسین خاطره ناخوشایندی از شهرک ربط داشته و به هواپیماهای عراقی دستور داده است به هر شهری حمله کرده و نتوانستند بمبهایشان را آنجا بریزند، بمبها را بیاورند و بر سر مردم سردشت خالی کنند!
neshat
۵
شما فکر کردین تحت تأثیر افکار دموکرات قرار گرفتم. اگه میخواستم به کشورم خیانت کنم دو سال اسارت کومله و چهار سال اسارت دموکرات رو تحمل نمیکردم. در تمام عملیاتهای کردستان همراه شهدا بودم و بهترین دوستانم شهید شدن. دو برادرم شهید شده. خواستم ثابت کنم تا آخر پای آرمانهای نظام جمهوری اسلامی وایسادم و برای عقیدهام احترام قائلم. من همرزم شهید باکری و شهید صالحی و شهید علیپور و شهید عظیمی و شهید عمرملا و صدها شهید دیگر بودم که تکتک لحظاتم با خون اونا رنگین شده.
مرتضی ش.
۴
بزرگترین افتخار برای من این است که زن و بچههایم نمونه اخلاق باشند. به همین دلیل از شما انتظار دارم شما برای خواهرانم و دیگر بچهها معلم اخلاق باشید و آنها را از انحرافات بر حذر دارید چون جوّ خراب است و بچهها در سن و سالی هستن که انحرافات و یا خوبیها را (زود) میپذیرند.
ahya
۴
«درخت سوره» که به یاد این شهید بین روستای نلاس و واوان در محلی به نام ملا شیخ مشهور است. عاقبت دموکرات سوره باوه را دستگیر کرده و به درخت سوره بسته و تیرباران میکند. ا
کاربر ۱۱۶۵۶۹۲
۳
بیچارهها گرفتار شده بودند. بیشترشان بیسواد بودند و تا فرصتی به دست میآوردند تسلیم میشدند. پیرمردهای سادهلوح و جوانان عاشقپیشه و آرزومند اسلحه با فرار از سربازی، بهسرعت افسرده و پشیمان شده و گرفتار میماندند. فکر کرده بودند چند ماهی آموزش زبان خارجی میبینند و به هر کشوری که میخواهند اعزام میشوند و کیف میکنند. همین اغراق در تبلیغات برای نیروهای بی روحیه و ضعیف و بی ایمان، زمینه سرخوردگی و بریدگی و تمرّدشان را به دنبال داشت و باعث میشد در اولین فرصت از حزب جدا شده و تسلیم دولت شوند.
سورینام
۳
دو نفر از نیروهای کومله با خواهران خودشان روابط جنسی برقرار کرده و فساد و بیشرفی را در کومله گسترش داده و به امری سازمانی تبدیل کردهاند. وقتی مردم دیندار کردستان این هتاکیها و بیبندوباریها را میبنند، گند کومله درمیآید و بیآبروییشان زبانزد خاص و عام شده و مردم حساب کار دستشان میآید و ریزش شدید نیروهای کومله را به دنبال دارد.
Zahra
۳
ندای امام در گوشم میپیچد که نباید در رختخواب بمیرم.
ساونج مممود
۳
چاقو دسته خودش رو نمیبره. مردم کردستان عزیز ما هستن. داریم جان میدیم تا اونا در آسایش و امنیت زندگی کنن. شمام باید کمک کنین تا شرایط مطلوب بشه.
مجتبی
۳
چون اولین بار است طرف میآید اسلحه بخرد و نحوه استفادهاش را هم بلد نیست، ناخواسته انگشتش روی ماشه تفنگ مسلح میرود و با شلیک گلوله اطرافیانش را میکشد! بعد هم ناباورانه میگوید: «ببخشین ندونستم. از دستم در رفت! »
به همین راحتی عدّهای کشته میشوند و هرج و مرج گسترش مییابد.
مجتبی
۳
نمیخواهم اسلحه همراهمان ببریم. اسلحه شجاعت میآورد ولی امنیت نمیآورد.
The Phantom
۳
یکی میگوید: «منم باهات میام. »
ـ این مأموریت بگیر نگیر داره. کار سختیه، ممکنه برگشتنی توش نباشه. من بچه اینجام و راه و چاه رو میشناسم. ولی تو غریبهای و زود شناخته میشی. لو بری کار دستمان میدی. ممکنه دوام نیاری و خودتو به کشتن بدی.
ـ من برای شهادت آمدم. خانه خاله که نیامدم. نگران نباش، کمک حالت نباشم، سربارت نیستم.
العبد
۳
معتقدند «انسان نسل حیوان است و روابطش میتواند حیوانی باشد». فضای باز و آزاد اختلاط دختران و پسران جوان باعث ترویج و گسترش رفتارهای جنسی شده و لوازم پیشگیری از بارداری در کولهپشتی و مقرهایشان به وفور یافت میشود.
به طور عمدی مأموریتهای اشتراکی بین دختران و پسران ترتیب میدهند تا در کوهها و سنگرها زمینه ارتباط نامشروعشان را فراهم کرده و گسترش دهند. معمولاً یک مرد با دو زن و یا یک زن با دو مرد، یا دو زن با سه مرد به مأموریت و عملیاتهای شبانه میروند.
بعضیها ازدواج میکنند ولی بچهدار نمیشوند. اما موظفاند با دستور سازمانی زنشان را با مرد دیگری به مأموریت شبانه بفرستند.
سعی دارند اینگونه روابط بیشرمانه را در جامعه گسترش دهند ولی با مقاومت مردم مسلمان کُرد مواجه میشوند. در بعضی روستاها مردان را تحت عنوان جاش و جاسوس و عامل دولت دستگیر و زندانی کرده و به خانوادهشان بیحرمتی میکنند.
baraniam
۳
وقتی نیروهای کومله وارد روستایی میشوند به منزل طرفداران دموکرات میروند و نان و غذای نیروهایشان را به گردن طرفداران رقیب میاندازند تا طرفداران خودشان ضرر نکنند و رضایتشان جلب شود. اگر دموکرات وارد روستایی میشود، نیروهایش را به منزل طرفداران کومله میفرستد تا آنها ضرر کنند و فشار کمتری به طرفداران خودش وارد کند. وقتی زورشان به همدیگر نمیرسد، نیروهایشان را روانه منزل افراد بیطرف میکنند تا هزینه زندگی آنها را بالا برده و آزارشان دهند. با این اعمال هزینه درگیری طرفداران خودشان را کاهش میدهند.
baraniam
۳
با دوربین از دور روستا را دید زده و میبینم زنی میانسال مشغول کار است و هیزم برداشته و دارد تنورش را روشن میکند. خانهاش آخر روستاست و دیوار گلی کوتاهی دارد. یواشیواش به طرفش میروم و به زبان کردی خاله صدایش میکنم و میگویم: «سلام پوره. »
ـ علیک سلام.
جواب میدهد و همچنان مشغول کارش میشود. میگویم: «پوره خیلی گشنهایم، یه کم نان میدی بخوریم؟ »
ـ مال کجایین؟
ـ کرد عراقی، پیشمرگ مام جلال طالبانی!
محل نمیگذارد و هیزمها را جابهجا میکند.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
۳
روز چهارشنبه که قرار بود به خواستگاری افسانه برویم، حجله شهادت علی برپا شد. افسانه سیاهپوش دور حجله میچرخید و بیهوش میشد. داشت دق میکرد. بارها التماس کرد تا خاله غنچه ساعت علی را به عنوان یادگاری به او بدهد. ولی خاله غنچه گفت: «برو دخترم و از این خاطره دل بکن. تو باید صبوری کنی و به فکر ازدواج با کس دیگهای باشی. بهتره هر چه زودتر خاطره علی رو فراموش کنی. »
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
۳
گروههای زیادی در عراق کار میکنند و اطلاعات زیادی به ایران میرسانند. کار من بخش ناچیزی از فداکاری سربازان گمنام امام زمان (عج) قبل از عملیات مرصاد است. عملیات مرصاد تلهای بود که توانستیم منافقین را به داخل کشور بکشانیم و قبل از پایان جنگ کلکشان را بکنیم.
کاربر ۹۱۴۲۷۴۴
۳
بیدینها هیچ چیز را مراعات نمیکنند. در تبلیغاتشان میگویند: «درختی که خودت کاشتهای، باید ثمرهاش را خودت ببری! دختری که در خانه پدر بالغ شده، باید اول پدر بهره و استفادهاش را ببرد»!
سورینام
۲
چون اولین بار است طرف میآید اسلحه بخرد و نحوه استفادهاش را هم بلد نیست، ناخواسته انگشتش روی ماشه تفنگ مسلح میرود و با شلیک گلوله اطرافیانش را میکشد! بعد هم ناباورانه میگوید: «ببخشین ندونستم. از دستم در رفت! »
به همین راحتی عدّهای کشته میشوند و هرج و مرج گسترش مییابد. مردم برای حفظ امنیت خانوادهشان مجبورند به احزاب پناه ببرند. خانمها عضو حزب و سازمانها شده و مسلح با لباس مردانه و بی حجاب وارد مقرهای مشترک با مردان میشوند. مقری برای جذب جوانان به نام «یکیتی لاوان» تأسیس کردهاند و با حیله و نیرنگ و اختلاط دختر و پسر، زمینه فعالیت انحرافی آنان را فراهم کرده تا بیشتر جذب دموکرات شوند.
سورینام
۲
در واقع متوجه منظورشان نمیشدم ولی از طرز رفتار ناپسندشان ناراحت بودم. منظورشان این بود که خواهر و برادر میتوانند با هم ازدواج کنند. من در یک خانواده مذهبی تربیت شده بودم که این مطالب آزارم میداد. چشمهای هیز و بدنظری داشتند و سعی میکردم توی چشمشان نگاه نکنم.