در این میان، گاه به یاد آن شب میافتد، همان گرگ ومیشی که به گوش خود پچپچ خدمتکاران را شنیده بود: «خالهجان» ممکن بود او را «بیندازد». از خود میپرسد: «یعنی ممکن بود من نباشم؟ نغمهٔ هایدن و مندلسون همچنان در جهان طنینانداز میشد، این گلها با همین رنگ وبو در باغ میشکفتند، رود نِوا در بهار، در کنار آکادمی و زیر پل، همچنان با یخپارههای خود در خروش و تلاطم بود و آنوقت... من نبودم؟.. نه، محال بود که من نباشم!... محال بود...»