
بریدههایی از کتاب بارادین
۴٫۰
(۱۰)
بیسوادی شوروشوق را در خود فرومیبلعد
zahra
در این میان، گاه به یاد آن شب میافتد، همان گرگ ومیشی که به گوش خود پچپچ خدمتکاران را شنیده بود: «خالهجان» ممکن بود او را «بیندازد». از خود میپرسد: «یعنی ممکن بود من نباشم؟ نغمهٔ هایدن و مندلسون همچنان در جهان طنینانداز میشد، این گلها با همین رنگ وبو در باغ میشکفتند، رود نِوا در بهار، در کنار آکادمی و زیر پل، همچنان با یخپارههای خود در خروش و تلاطم بود و آنوقت... من نبودم؟.. نه، محال بود که من نباشم!... محال بود...»
Rahele Kia
کاتیا اغلب پشت پیانو مینشست، چهرهٔ شیرینش را به سوی او برمیگرداند و میپرسید: «چه برایتان بنوازم؟»
او هم پاسخ میداد: «باز هم همان را.» و کاتیا «باز هم همان» شومان را مینواخت و او از شعف «تب میکرد».
سپس میگفت: «میدانید، خانم کاترینا سرگیونا، شما و شومانتان شبها مرا از خواب و آرام میاندازید.»
Rahele Kia
این آپارتمان چهاراتاقه که همیشه در دست تعمیر بود، با لولهکشیهایی خراب و بویی زننده و ماندگار، پر از سوسکها و ساسهایی که هرچندوقت یک بار قتلعام میشدند و موشهایی که آنها را به حال خود میگذاشتند و مبارزه با آنها را به گربهها وامینهادند، این آپارتمان دولتی که به هزار زحمت کتابخانه و آزمایشگاه او را در خود گنجانده بود، بهسختی میتوانست موسیقیاش را در خود جای دهد.
Rahele Kia
جوانی آنکا به شکل دردناکی بر دل او اثر میکرد. بارادین با نگریستن به این زن نحیف که اندوه بسیار چشیده بود، سیماهایی از روزگار نوجوانی خود را به یاد میآورد و میگریست.
Rahele Kia
جوانی آنکا به شکل دردناکی بر دل او اثر میکرد. بارادین با نگریستن به این زن نحیف که اندوه بسیار چشیده بود، سیماهایی از روزگار نوجوانی خود را به یاد میآورد و میگریست.
Rahele Kia
خود بارادین نیز به نوازندگی خویش گوش سپرده بود. تا آن زمان، هرگز در چنان جمع باشکوهی که نیمهخدایی هم در آن حاضر باشد پیانو ننواخته بود. همچون یک شاگرد تلاش میکرد و در آن دقایق، هم به تکنیک ناقص خود در نوازندگی لعنت میفرستاد و هم به تمام چیزهایی که او را از تبدیلشدن به یک موسیقیدان راستین بازداشته بود.
Rahele Kia
حجم
۶۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
حجم
۶۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان