جملات زیبا از متن کتاب تو این فکرم که تمومش کنم | طاقچه
تصویر جلد کتاب تو این فکرم که تمومش کنمsubscriptionAvailable

کتاب تو این فکرم که تمومش کنم

۳.۳(از ۵۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
ایان رید، کورش سلیم‌زاده
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۱۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

موضوع فقط این نیست که ما قادر به پذیرش و ابراز عشق نیستیم یا توان تجربه کردنش را از دست داده‌ایم. سؤال اساسی این‌جاست که با چه کسی؟ وقتی هیچ‌کس دوروبرمان نیست؟
ترانه علی نیا
۶
تو این فکرم که تمومش کنم. از لحظه‌ای که این فکر به ذهن آدم خطور می‌کند، دیگر به‌آسانی دست از سرش برنمی‌دارد. مثل کنه می‌چسبد. برای خودش جا خوش می‌کند. ماندگار می‌شود. تمام افکار و اعمال‌مان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. کار چندانی هم ازم ساخته نیست. حرفم را باور کنید. خلاصی از دستش ممکن نیست. چه دوست داشته باشم، چه نداشته باشم. هر جا بروم این فکر لعنتی هم آن‌جاست. وقتی غذا می‌خورم، وقتی به رخت‌خواب می‌روم، وقتی می‌خوابم، وقتی بیدار می‌شوم. همیشه آن‌جاست. همیشه.
خیآل
۵
فدا کردن خلوت و استقلال ازخودگذشتگیِ به‌مراتب بزرگ‌تری است از آن‌چه اغلب می‌پنداریم. شکی نیست که شریک شدن خانه و زندگی از تنها بودن دشوارتر است. در حقیقت زندگی مشترک در عمل غیرممکن به نظر می‌رسد، این‌طور نیست؟ این‌که کسی را پیدا کنید و تا آخر عمر با او زندگی کنید؟ با او پیر شوید و تغییر کنید؟ هر روز جلو چشم‌تان باشد و به نیازها و خلق‌وخویش توجه کنید؟
ali fattahi
۴
وقتی تصمیم می‌گیریم پایانِ کار را جلو بیندازیم، عملاً شروع تازه‌ای را آغاز کرده‌ایم.
ترانه علی نیا
۳
من از آن‌دست آدم‌هایی‌ام که اوقات بسیاری را در تنهایی سپری می‌کنند. قدر خلوت و انزوایم را می‌دانم و ازش محافظت می‌کنم. جیک مخالف است و فکر می‌کند بیش‌ازاندازه در تنهایی به سر می‌برم. شاید حق با او باشد. اما حالا و در این لحظه هیچ دوست ندارم تنها باشم. همان‌طور که در طول راه با جیک بحث می‌کردیم، شرایط و موقعیتی که در آن قرار داریم تعیین‌کننده‌ی نگاه ما به خودمان و دنیای اطراف‌مان است.
هانیه
۳
فکر می‌کنم بیش‌ترین انتظارم از شریک زندگیم این است که من را همان‌طور که هستم بشناسد. بهتر از هر کس دیگری و حتی بهتر از خودم.
young jesus
۲
“اگر به‌راستی به دنبال شناخت خودمان هستیم، چاره‌ای نداریم جز این‌که از خودمان آغاز کنیم و اولین قدم برای دست یافتن به این منظور پرسش از خود است.”
niloufar.dh
۱
فکر می‌کنم بیش‌ترین انتظارم از شریک زندگیم این است که من را همان‌طور که هستم بشناسد. بهتر از هر کس دیگری و حتی بهتر از خودم. اصلاً مگر برای همین نیست که به همدیگر متعهد می‌شویم؟
زهرا غفاری
۱
قبل از من هم خیلی‌ها همین حرف‌ها رو زده‌ند
Zohreh Esfahani
۱
مدت زیادی نیست که این موضوع ذهنم را درگیر خودش کرده. فکر تازه‌ای است، اما انگار همیشه پسِ ذهنم بوده. از کِی شروع شد؟ اگر این فکر نه حاصل کشمکشی درونی، بلکه از قبل و به طور نارس در ذهنم کاشته شده باشد چی؟ آیا ناگفته ماندن یک فکر به معنای از دست دادن بداعتش است؟ شاید من همیشه از وجودش آگاه بوده‌ام. شاید از اول هم قرار بوده همه‌چیز همین گونه تمام شود.
maha :)
۱
عذابی که گرفتارش‌ایم با مرگ به پایان نرسد، چه؟ از کجا می‌توانیم بفهمیم؟ اگر وضع‌مان بعد از مرگ بهتر نشد، چه؟ اگر مرگ راه فرار نباشد، چه؟
young jesus
۱
اما حفظ رابطه چه ارزشی دارد اگر نتوانید افکارتان را با شریک زندگی‌تان در میان بگذارید؟
young jesus
۱
تو این فکرم که تمومش کنم. از لحظه‌ای که این فکر به ذهن آدم خطور می‌کند، دیگر به‌آسانی دست از سرش برنمی‌دارد. مثل کنه می‌چسبد. برای خودش جا خوش می‌کند. ماندگار می‌شود. تمام افکار و اعمال‌مان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. کار چندانی هم ازم ساخته نیست. حرفم را باور کنید. خلاصی از دستش ممکن نیست. چه دوست داشته باشم، چه نداشته باشم. هر جا بروم این فکر لعنتی هم آن‌جاست. وقتی غذا می‌خورم، وقتی به رخت‌خواب می‌روم، وقتی می‌خوابم، وقتی بیدار می‌شوم. همیشه آن‌جاست. همیشه.
ترانه علی نیا
۱
شناخت یک انسان شبیه کنار هم چیدن تکه‌های پازلی بی‌انتهاست. با کنار هم چیدن قطعات کوچک‌تر آغاز می‌کنیم و هر چه پیش‌تر می‌رویم، تصور روشن‌تری از خودمان به دست می‌آوریم.
پردیس
۱
در فضا هر چی جلوتر بری، تراکمش کم‌تر می‌شه. اما می‌تونی تا ابد به رفتن ادامه بدی. هیچ مرز مشخصی بین آغاز و پایان وجود نداره. ما هرگز نمی‌تونیم شناخت کاملی از فضا داشته باشیم. از توان‌مون خارجه.
کاربر ۶۱۵۳۰۰
۱
«وقتی می‌تونی از واقعی بودن یه رابطه مطمئن باشی که می‌فهمی ممکنه به‌سادگی از دستش بدی.»
Eli
۱
سال‌هاست که زندگی ساده و یکنواختی دارم. نمی‌دانم چه‌طور توصیفش کنم. تا پیش از این هرگز به آن اعتراف نکرده بودم. نه این‌که افسرده باشم. منظورم اصلاً این نیست. همان یکنواخت درست است، و شاید تا اندازه‌ای بی‌روح. در زندگی‌ام اتفاقات زیادی تصادفی، غیرضروری و خارج از اختیارم رخ داده‌اند. فقدانِ یکی از ابعاد زندگی. احساس می‌کنم جای چیزی در زندگی‌ام خالی است.
NeginJr
۱
اما آیا در تنهایی، هنگامی که با کسی در رابطه نیستیم تا با حضور و قضاوت‌های‌شان تضعیف‌مان کنند، بیش‌تر از هر زمان دیگری به خود حقیقی‌مان نزدیک نیستیم؟
NeginJr
۱
افکار واقعیت‌اند، اعمال اما می‌توانند ساختگی و متظاهرانه باشند.
NeginJr
۱
حالا نوبت به قلبم رسیده. از دستش عصبانی‌ام. از تپیدنِ پیوسته‌اش. ما به گونه‌ای سرهم‌بندی شده‌ایم که از ضربان قلب‌مان آگاه نباشیم، پس چرا من حالا هر تپش قلبم را احساس می‌کنم؟ چرا تپش قلبم تا این اندازه عصبانی‌ام می‌کند؟ چون حق انتخاب ندارم. وقتی به تپش قلب‌تان حساس می‌شوید، آرزو می‌کنید حتی برای یک لحظه هم که شده دست از تپیدن بردارد و به‌تان فرصت نفس کشیدن بدهد. همه‌ی ما به استراحت نیاز داریم.
NeginJr
۱
چه‌طور می‌شود که بوی خطر را احساس می‌کنیم؟ کدام نشانه‌ها در مورد خطراتی که سر راه‌مان قرار می‌گیرند هشدار می‌دهند؟ غریزه همیشه پیش از عقل و منطق نهیب‌مان می‌زند.
یك رهگذر
۰
فکر می‌کنم بخش عمده‌ای از شناخت ما از دیگران، نه براساس گفته‌های‌شان که براساس مشاهده‌ی خودمان است.
یك رهگذر
۰
هر وقت کسی می‌گوید از دیدارتان خوش‌وقتم، تقریباً می‌توانید مطمئن باشید فکرش جای دیگری است، مثلاً ظاهرتان را قضاوت می‌کند. احساس «خوش‌وقتی» هرگز آن چیزی نیست که در آن لحظه احساس یا به‌اش فکر می‌کنند، صرفاً چیزی است که به زبان می‌آورند و ما هم گوش می‌دهیم.
یك رهگذر
۰
اگر عذابی که گرفتارش‌ایم با مرگ به پایان نرسد، چه؟ از کجا می‌توانیم بفهمیم؟ اگر وضع‌مان بعد از مرگ بهتر نشد، چه؟ اگر مرگ راه فرار نباشد، چه؟ اگر کرم‌ها بعد از مرگ همچنان به خوردن گوشت و پوست‌مان ادامه دهند و ادامه دهند و ادامه دهند، درحالی‌که در تمام این مدت حضورشان را روی تن‌مان حس می‌کنیم، چه؟ این احتمال‌ها بدجوری مرا می‌ترساند.
Sima.zr
۰
“تو همان انسان جدید هستی. نمی‌توان فراموش کرد خوشمزگی‌اش را، طعمی خاص. نوبت جبران توست.”
niloufar.dh
۰
ترس اگر مداوا نشود، عفونت می‌کند. درست مثل کهیر.
niloufar.dh
۰
مهم‌ترین چیزها در زندگی همان‌هایی‌اند که پیوسته نادیده گرفته می‌شوند. تا این‌که سرانجام موقعیتی نظیر این پیش می‌آید و دیگر نمی‌توان نادیده‌شان گرفت.
niloufar.dh
۰
ما به همه‌جا سرک کشیده‌ایم و دیگر جایی برای رفتن نمانده. این همان مدرسه‌ی همیشگی است. هیچ فرقی با گذشته نکرده. ما نمی‌توانیم دوباره به طبقه‌ی بالا برگردیم. نمی‌توانیم. سعی‌مان را کردیم، حقیقتاً تمام سعی‌مان را کردیم. دیگر چه‌قدر می‌توانیم این رنج‌وعذاب را تاب بیاوریم؟ ما این‌جا می‌نشینیم. این‌جا. خیلی وقت است که این‌جا نشسته‌ایم.
niloufar.dh
۰
آدمی که چیزی از خودش نداره، چیزی هم برای از دست دادن نداره.
زهرا غفاری
۰
هربار که خاطره‌ای تداعی می‌شه، تغییر می‌کنه چون یه امر مطلق نیست. داستان‌هایی که براساس واقعیتند، معمولاً با تخیل نقاط مشترک بیش‌تری دارند تا با واقعیت.
زهرا غفاری
۰