
دانلود و خرید کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا
معرفی کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا
کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا نوشتهی میلاد تلسچی امیرخیزی روایتی بلند، تند و بیپرده از زندگی زنی است که در حاشیهی شهر و حاشیهی همهچیز نفس میکشد و مدام با خدا، خودش و جهان در حال جدل است. نشر یمام این کتاب صوتی را با گویندگی نازنین منصور خاکی منتشر کرده است و تمام متن آن بر پایهی مونولوگها و تجربههای شخصی همین زن شکل گرفته که شنونده را از همان سطرهای اول، وسط کابوسها و بیداریهایش پرتاب میکند. این کتاب صوتی در فضایی شهری، تلخ و پر از جزئیات روزمره میگذرد؛ جایی که تنفروشی، کارتونخوابی، خانههای نمور، مشتریهای بیناموس، خالههای واسطه، رانندهی آژانس، میوهفروش چشمچران و کارگر یک خانهی اعیانی، همه در کنار هم یک جهان فشرده میسازند. در دل این جهان، شخصیت اصلی مدام بین کابوس و واقعیت، بین نفرت از خود و آشتی با خود، بین انکار خدا و چنگزدن به نام خدا تاب میخورد. کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا با تکیهبر زبان محاورهای، تند و بیسانسور، شنونده را وارد ذهن زنی میکند که از کودکی تا امروز، مدام تحقیر شده، برچسب خورده و حالا در میانهی شبی طولانی، از کابوس تجاوز، فقر، تحقیر و تنهایی، راهی برای دیدن دوبارهی خودش در آینه پیدا میکند. این کتاب صوتی بیش از آنکه قصهی یک «شغل» باشد، قصهی یک ذهن خسته است که در دل تاریکی، هنوز زیر لب میگوید: «خدا… خدا…»
درباره کتاب صلاح کار کجا و من خراب کجا
کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا داستانی بلند است که تماماً از زاویهدید اولشخص روایت میشود و شنونده را در ذهن و زبان یک زن تنفروش رها میکند؛ زنی که از همان سطرهای آغازین، در دل یک کابوس خفهکننده ظاهر میشود: مردهایی که در تاریکی میخندند، فحش میدهند، تهدید میکنند و او فقط با تکرار نام خدا از حلقهی محاصرهی آنها بیرون میجهد و با صدای اذان بیدار میشود. میلاد تلسچی امیرخیزی در این کتاب صوتی، بهجای روایت خطی و کلاسیک، از جریان سیال ذهن، پرشهای زمانی و رفتوبرگشتهای مداوم بین خواب و بیداری استفاده کرده است. شنونده در همان فصلهای اول، با فضای خانهی کوچک و نمور، حمام حیاط، یخچال خراب، نان کپکزده، مگسها، توالت حیاط، همسایههای فضول، بچههای محل و مشتریهای مختلف آشنا میشود و بهتدریج میفهمد که این زن، سالها کارتونخوابی و زیرپلخوابی را تجربه کرده و حالا در یک خانهی اجارهای که صاحب اصلیاش معلوم نیست، موقتاً لنگر انداخته است. کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا در چند بخش پرحجم و پیوسته، بدون فصلبندی کلاسیک اما با گرههای روایی مشخص پیش میرود. یکی از محورهای مهم آن کتاب، مواجههی شخصیت اصلی با خداست؛ خدایی که همزمان متهم و پناه است. او مدام از «نسخهای که خدا برایش نوشته» گلایه میکند، از اینکه مثل دو ورق بیارزش در بازی حکم، از همان اول از دور بازی بیرون گذاشته شده و بقیهی ورقها دارند روی میز زندگی، برد و باخت میکنند. در بخشی دیگر، با کتابخانهی بزرگ خانه و اعتیاد تازهاش به کتابخواندن روبهرو میشویم؛ جایی که از چشمهایش، کیمیاگر و چشمهایش و بعد کتابی دربارهی ستارهها و کهکشانها را میخواند و ناگهان با این واقعیت روبهرو میشود که زمین فقط یک غبار در میان میلیاردها کهکشان است. این کشف، نگاهش را به فقر، محله، مرز، غیرت، دعواهای روزمره و حتی شغل خودش عوض میکند. در ادامهی آن کتاب، چند اپیزود پرتنش شکل میگیرد: برخورد تحقیرآمیز نوجوانان نانوایی، مشتریهای مختلف با اسمهای تحقیرآمیز در گوشیاش، میوهفروش چشمچران و همسر نجیبش، و مهمتر از همه، ماجرای خانهی بالاشهر و «ارباب» دامپزشک که با سگش باستر، او را به معنای واقعی کلمه عروس سگ میکند. این بخش، یکی از خشنترین و تکاندهندهترین قسمتهای کتاب صوتی است که با نجاتدادن او بهوسیلهی کارگر خانه و اشارهی مستقیم به «دستمال قرمز پشت در» و «کلاغها» بهعنوان نشانههای نجات، دوباره پای خدا را وسط میکشد. در بخشهای پایانی، شنونده شاهد آشتی تدریجی او با خودش است؛ صحنهی نگاهکردن در آینهی حمام، گفتن «الهی بمیرم برات» به تصویر خودش، درستکردن سوسیستخممرغ برای «خودم و خودم» و تجربهی یک خواب عمیق و آرام، از نقاط عاطفی مهم کتاب بهشمار میآید.
خلاصه داستان صلاح کار کجا و من خراب کجا
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا با یک کابوس خفهکننده شروع میشود؛ زنی در تاریکی، محاصرهی مردهایی که فحش میدهند، میخندند، تهدید میکنند و او را «کثافت» و «آشغال» صدا میزنند. او در اوج ترس، فقط یک چیز را تکرار میکند: «خدا… خدا…» و با شنیدن «لا اله الا الله» از دور، ناگهان از خواب میپرد؛ اذان صبح است، بین پاهایش خون عادت ماهانه را میبیند و از اینکه «بچهای در کار نیست» احساس سبکی میکند. همین شروع، دو محور اصلی کتاب را میسازد: کابوس و خدا. بعد از این بیداری، شنونده وارد روزمرگی او میشود: تشنگی، آب گرمکردن در قابلمه چون آبگرمکن خراب است، دوشگرفتن در حمام حیاط، شستن لباسها با آب سرد، نفرت از نگاهکردن به خودش در آینه، رابطهی شکسته با خودش، خاطرهی فالگیر محله که از بچگی به او میگفت «کثافت وجودت آتیش جهنم رو هم از رو میبره» و کشیدن کف دستهایش روی آسفالت داغ برای پاککردن «خطوط نحس». او مدام از خدا میپرسد چرا نسخهی زندگیاش را اینطور نوشته، چرا او را در دنیایی پر از حسرت و گناه آفریده و بعد هم تهدید به جهنم کرده است. در میانهی این گلایهها، تصویر خانهی فعلیاش شکل میگیرد: حیاط کوچک، حمام و دستشویی حیاط، کتابخانهی بزرگ، تلویزیون، بخاری گازی، یخچال خراب، فرش سوخته و سقفی که شکم داده. او توضیح میدهد که چطور از کارتونخوابی به این خانه رسیده، چطور صاحب فعلی خانه در ازای پورسانت از «کثافتکاریها» این جا را برایش جور کرده و چطور خودش، بین تلویزیون و کتابخانه، کتاب را انتخاب کرده و به خواندن معتاد شده است. در ادامه، شنونده با فضای محله آشنا میشود: بچههایی که جلوی در خانهاش شکلک میکشند و مینویسند «خوب خوش میگذرونیا»، زنهایی که زیر لب فحش میدهند، مردهایی که چشمک میزنند، جوانکهای نانوایی که از او میپرسند «گروهی میزنی؟» و وقتی جواب نمیدهد، به سرش سنگ میزنند. او با سیگار، فحشدادن به آسمان و خدا، و باز هم خدا خدا کردن، این تحقیرها را هضم میکند. یکی از گرههای مهم داستان، ماجرای میوهفروش است؛ مردی مسن، چشمچران و ظاهراً مرفه که هر بار بهجای پول، برایش میوه و خواروبار میآورد و فقط دو ساعت «تماشا» میخواهد. زن، در تمام مدت حضور او، تصویر همسر نجیبش را در ذهن دارد و زیر لب از او عذرخواهی میکند. بعد از رفتن میوهفروش، وقتی فال مجله را باز میکند، با غزل حافظ روبهرو میشود: «صلاح کار کجا و من خراب کجا…» و این بیت، مثل پتک روی سرش فرود میآید. از خودش و از خدا میپرسد: «صلاح کار کجا و من خراب کجا؟» و زندگیاش را با بازی حکم مقایسه میکند؛ خودش را یکی از دو ورق بیارزش میبیند که از اول بازی کنار گذاشته شدهاند. در بخش دیگری از کتاب، او سراغ کتابی دربارهی ستارهها و کهکشانها میرود. آنجا میفهمد خورشید فقط یک ستاره است، فاصلهها میلیاردها کیلومتر است و جهان از میلیاردها کهکشان و خوشه تشکیل شده. این آگاهی، احساس «هیچیبودن» را در او تشدید میکند و باعث میشود به تمسخر به دعواهای روزمره، مرزها، غیرتها و رقابتهای کوچک نگاه کند. در مسیر رفتن به خانهی یک مشتری بالاشهری، در تاکسی، همین فکرها را با راننده در میان میگذارد و از ستارههای روی شانهی پلیسها تا ستارههای آسمان، همهچیز را به هم ربط میدهد. اوج خشونت داستان، در خانهی «ارباب» رخ میدهد؛ دامپزشکی عضلانی با سگی به نام باستر. او زن را پشت در، بهخاطر «زود رسیدن»، در سرما نگه میدارد، بعد با بازی تحقیرآمیز دوربین و سگ، او را وارد خانه میکند. اتاقی پر از عکسهای باستر، شلاق، زنجیر، شوکر و در نهایت، لباس عروس و قلاده، صحنهای میسازد که در آن زن، به معنای واقعی، «عروس سگ» میشود. شلاقها، زوزههای همزمان او و باستر، بیهوشی، بیدارشدن در لباس عروس، ادرار بیاختیار و نگاه وحشتناک ارباب، یکی از سیاهترین کابوسهای کتاب را به واقعیت تبدیل میکند. نجات او بهوسیلهی کارگر خانه اتفاق میافتد؛ مردی درشتهیکل که او را از تخت باز میکند، لباسهایش را میپوشاند، روی دوشش میگذارد و تا خانهاش میرساند. در راه، توضیح میدهد که چطور دستمال قرمز پشت در، کلاغهایی که قارقار کردهاند و بازشدن ناگهانی دستمال، باعث شده او متوجه شود و زودتر به خانه برگردد. کارگر اینها را نشانهی دخالت خدا میداند و میگوید: «نمیدونی از چی نجاتت داده.» زن اما هنوز میگوید: «خدا اونجا باهام نبود، من خدا رو پشت در گذاشته بودم.» در بخش پایانی، بعد از این حادثه، او با بدنی کوفته و روحی لهشده به خانه برمیگردد، پولی را که کارگر روی طاقچه گذاشته میبیند، چندبار دیگر کابوس باستر را میبیند و هر بار با صدای اذان از خواب میپرد. در یکی از این بیداریها، در حمام، برای اولینبار بعد از سالها، در آینه به خودش نگاه میکند و بهجای نفرت، میگوید: «الهی بمیرم برات… الهی فدات شم.» با تصویر خودش آشتی میکند، برای «خودم و خودم» سوسیستخممرغ درست میکند و شبی را تجربه میکند که بهگفتهی خودش، عمیقترین و آرامترین خواب زندگیاش است. این آشتی با خود، در دل همان زندگی سگی، نقطهی روشن و شاید تنها «صلاح کار» در تمام آن خرابی است.
چرا باید کتاب صلاح کار کجا و من خراب کجا را بشنویم؟
شنیدن این کتاب صوتی، ورود به ذهن و زندگی کسی است که معمولاً فقط برچسبش دیده میشود نه انسانیتش. کتاب صوتی صلاح کار کجا و من خراب کجا شنونده را وادار میکند پشت واژههایی مثل «فاحشه»، «کارتنخواب»، «مشتری»، «خاله» و «ارباب» بایستد و ببیند هرکدام از این نقشها، چه تاریخچهای از تحقیر، ترس، گرسنگی، تنهایی و جنگ با خدا و خود دارند. این کتاب صوتی، تصویری بیپرده از خشونت جنسی، فقر، اعتیاد به بقا و سازوکارهای ریز تحقیر در محله، خانواده، خیابان و خانههای اعیانی ارائه میدهد. شنونده در طول آن کتاب، با طیفی از شخصیتها روبهرو میشود: فالگیر محله، میوهفروش چشمچران و همسر نجیبش، رانندهی آژانس، نوجوانان نانوایی، مشتریهای مختلف، خالهی واسطه، ارباب دامپزشک و کارگر نجاتدهنده. این تنوع، شبکهای از روابط قدرت و سوءاستفاده را نشان میدهد که در آن، بدن و روح زن، میدان اصلی بازی است. در عین حال، آن کتاب فقط روایت رنج نیست؛ جستوجوی معنای خدا، بحثهای تند او با خالقش، کشف کوچکی انسان در مقیاس کیهانی، و در نهایت، آشتی با تصویر خود در آینه، لایهای فلسفی و وجودی به داستان میدهد. شنونده میبیند که چگونه خواندن کتابها، از کیمیاگر تا کتاب ستارهها، زاویهی دید این زن را تغییر میدهد و او را از سطح «بقا» به سطح «سؤالکردن از هستی» میبرد. برای کسانی که به روایتهای شهری، تلخ و صریح علاقهمندند، این کتاب صوتی فرصتی است برای شنیدن صدای کسی که معمولاً در حاشیه نگه داشته میشود. زبان محاورهای و مونولوگهای طولانی، تجربهی شنیداری خاصی میسازد که بیشتر شبیه نشستن پای دردِدل طولانی یک انسان خسته است؛ انسانی که همزمان میتواند به خدا فحش بدهد، از او کمک بخواهد، از خودش متنفر باشد و بعد، خودش را در آینه بغل کند.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن این کتاب صوتی به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای شهری تند، تلخ و بیپرده علاقهمندند و تاب مواجهه با صحنههای خشن، تحقیرآمیز و آزار جنسی را دارند. به دانشجویان و علاقهمندان حوزههای مطالعات جنسیت، فقر شهری، حاشیهنشینی و خشونت ساختاری پیشنهاد میشود، چون از دل روایت، میتوانند با تجربهی زیستهی یک زن تنفروش آشنا شوند. به شنوندههایی که درگیر پرسشهای دینی و وجودیاند و میخواهند ببینند رابطهی یک انسان «تهخط» با خدا و جهان چطور شکل میگیرد نیز پیشنهاد میشود. برای کسانی که بهدنبال داستانهای ملایم، رمانتیک یا دور از خشونتاند، این کتاب صوتی مناسب نیست.
زمان
۱۱ ساعت و ۲۵ دقیقه
حجم
۶۲۷٫۳ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۰
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۱۱ ساعت و ۲۵ دقیقه
حجم
۶۲۷٫۳ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۰
قابلیت انتقال
ندارد