آن مرد | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آن مرد

مجله داستان

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

شارلوت کوچولو بر روی جدول کنار جاده نشسته بود. یکی از گونه‌هایش را بر روی زانو گذاشته بود و با چوبی که در دست داشت بر روی خاک چیزی می‌کشید. پایش ترکیبی از بوی خاک و عرق می‌داد. آهی کشید و چوب را کنار انداخت و گفت: «اِملی!» امیلی نه ساله پشت سر او ایستاده بود و به تیر چوبی که با حرارت آفتاب گرم شده بود، تکیه داده و انگشتان پایش را روی لبه جدول قلاب کرده بود. امیلی با صدای نفس بلندش، جواب شارلوت را داد. شارلوت گفت: «میای بازی کنیم؟ مثلاً من مغازه دارم، یه مغازه خوراکی‌فروشی و تو اومدی از من چیزمیز بخری. باشه املی؟» امیلی آن‌قدر خسته و خواب‌آلود بود که جوابی نداد. چشم‌های عبوس خاکستری‌اش به آن‌سوی راه خیره شده بود، جایی که تمام صحنه برایش زرد بود. خاک نشسته بر روی جاده، خانه‌ای که آن‌سو چمباتمه زده بود، مزارع خشک، گرما و سکوت، همه زرد بودند. شارلوت بر روی جدول چرخید و اخمی کرد و گفت: «املی دیوونه. جواب بده!» امیلی خودش را از تیر چراغ‌برق کند و گفت: «ها؟»

ـ من مغازه دارم. تو باید از من چیز بخری.

این را گفت و دستش را به‌سوی کامیون قرمزی که دارایی مشترک‌شان بود، دراز کرد و شروع به پرکردن آن با سنگ‌ریزه کرد.

ـ بعدشم من خریدهات رو می‌یارم. تو باید بری خونه و بهم زنگ بزنی.

بعد ابروهایش را درهم کشید و با دست کثیفش کامیون را قاپید. صدای پایی را بر روی شن‌های جاده شنیده شد. شارلوت بازی‌اش را فراموش کرد و هر دو به سربالایی نگاه کردند. امیلی موهای بلوند رگه‌دارش را از جلوی چشمانش کنار زد و اخم کرد. موهایش چشم چپش را پوشانده بود و هروقت که به چیزی نگاه می‌کرد، مجبور بود تمام صورتش را به آن‌طرف بچرخاند. شارلوت گفت: «شرط می‌بندم اون مباشر خانم آسترمانه. حتماً هم یه نیویورکیه.» مرد مسیرش را …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۵like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۳۹ مجلهٔ داستان (فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۳) منتشر شده است.