دختر رؤیاهایم<!-- --> | طاقچه

دختر رؤیاهایم

مجله مدام

۱۱ دقیقه مطالعه

sharebookmark

یادداشت ورودی مطلب:

تا حالا عاشق کتاب‌ها شده‌اید؟ آن نیروی محرکی که شما را به دنیایی پر از قصه و داستان وصل می‌کند تجربه کرده‌اید؟ اگر جواب‌تان مثبت است، اولین تجربة این عشق کی اتفاق افتاد؟ در روایت «دختر رؤیاهایم» شما روایت عشق به کتاب‌ها را می‌خوانید.

در روزهای نوجوانی‌ قدم می‌زدم که چشمم به کتاب‌ها افتاد و جذب‌شان شدم. نه اینکه قبل‌تر هیچ وقت و هیچ جا کتابی جلوی راهم نبوده،‌ نه. از همان روزهای بچگی با کتاب‌ها هم‌بازی بودم اما نسبتم با کتاب‌ها مثل نسبت پسربچة‌ شش هفت‌ساله‌ای بود با دختر همسایه. ما هم‌بازی‌ دنیای کودکی بودیم و رفاقتی خام و بی‌عمق داشتیم.

در نوجوانی چیزی ته دل آدم تکان می‌خورد، چیزی که معلوم نیست چیست اما آدم را عصبانی می‌کند، نگران می‌کند، عاشق می‌کند و فکر و خیال در سر آدم می‌اندازد. در نوجوانی‌ام همة این حس‌ها را نسبت به کتاب‌ها داشتم.

کتاب‌ها در نوجوانی برای من دختری شدند که وقتی چشمم بهشان می‌افتاد دلم می‌خواست با لیوانی چای و لباسی مرتب و کاغذی کاهی و قلمی روان در جایی که یک موسیقی آرام هم پخش می‌شود پیش‌شان باشم. خیلی رؤیایی و سینمایی. در آن سن و سال پول رفاقت سنگین با کتاب‌ها را نداشتم. عضو کتابخانه‌ای در خیابان سمیة قم شدم و یک‌دفعه انگار پایم باز شد به مدرسه‌ای دخترانه، به جهانی متفاوت،‌ به باغی پر از دلبرها، مثل چیزی که نظامی در قصة «شهر مدهوشان» تعریف می‌کند. جایی شبیه اندرونی قصر شاهان.

آداب تعامل با کتاب‌ها را بلد نبودم. انتخاب کردن را بلد نبودم. شعر می‌خواندم و نمی‌دانستم به‌جز حافظ و سعدی سراغ چه کس دیگری می‌شود رفت. دیوان حافظ و سعدی هم کتاب‌های قابل تعاملی برایم نبودند. مادربزرگم به حساب می‌آمدند و حرف‌های‌شان طوری سخت بود و محترم که منِ نوجوان …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره اول، زیر مجموعه واقعیت، مجله مدام منتشر شده است.