با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
روایت بی قراری

دانلود و خرید کتاب روایت بی قراری

خاطرات شفاهی مرضیه بلدیه‌‫ همسر شهید مدافع حرم حسین محرابی

۴٫۲ از ۱۸ نظر
۴٫۲ از ۱۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب روایت بی قراری  نوشته  زینب آخوندی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب روایت بی قراری

در کتاب روایت بی قراری، سرگذشت زندگی شهید مدافع حرم، حسین محرابی را به روایت همسر شهید، خانم مرضیه بلدیه می‌خوانید. این اثر یکی از کتاب‌های مجموعه تاریخ شفاهی زنان قهرمان است که در نشر ستاره‌ها به چاپ رسیده است.

 درباره کتاب روایت بی ‌قراری

 در این کتاب که به شیوه داستانی نوشته شده با همسر شهید حسین محرابی همراه می‌شویم تا شرح عاشقی‌هایش را در راه رشادت‌های این شهید بزرگوار بخوانیم. زبان شیوا و قلم روان اثر این کتاب را بسیار زیبا و تاثیرگذار نموده است. با خواندن این کتاب با گوشه‌ای از دغدغه‌ها، پایداری‌ها، سختی‌ها و شیرینی‌های زندگی خانوادگی شهید بزرگوار، حسین محرابی آشنا خواهید شد. 

 خواندن کتاب روایت بی قراری را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و سرگذشت نامه شهدا مخاطبان این کتاب‌اند.

بخشی از کتاب روایت بی قراری

نمی‌شه، نمی‌شه آقاجان، مسئولیت داره. ما مجاز به همچین کاری نیستیم. اگه خیلی اصرار دارین خودتون با مسئولیت خودتون می‌تونین برین، کسی جلوتونو نگرفته.

این جواب‌هایی است که مسئول کاروان می‌دهد. هیچ جوره راضی نمی‌شود که با گروه برویم زیارت. می‌گوید خطر جانی دارد. شهر ناامن است و به او اجازهٔ عبور و مرور در شب را نداده‌اند. حسین هم مدام می‌گوید: برادرِ من، آدم شبِ شهادت فاطمهٔ زهرا نجف باشه و توی هتل لم بده! ما که تا اینجا جونمونو کف دستمون گذاشتیم مابقی رو هم خدا درست می‌کنه.

من کناری ایستاده‌ام و گوش می‌کنم. هیچ‌کدام کوتاه نمی‌آیند و حسین هم انگار نمی‌خواهد تنهایی مزهٔ زیارت را در این شب بچشد.

یکی میانه را می‌گیرد و می‌گوید: هر کی بخواد می‌تونه بره، فقط این بندهٔ خدا مسئوله، نمی‌تونه. شایدم نمی‌خواد خودشو به دردسر بندازه، شما خودتون برین برادر من.

با حسین می‌رویم سالن غذاخوری. شام مختصری می‌خوریم و دوتایی راه می‌افتیم سمت حرم. هر دوتامان ذوق داریم. آخ که صفایی دارد ایوان نجف!

توی ماشین که می‌نشینیم، اولین کاری که می‌کنیم، کشیدنِ پرده‌هاست. این را به خواستِ راننده انجام می‌دهیم. به‌خاطرِ سربازهای آمریکایی که همه جا ایستاده‌اند.

حسین نشسته کنار من. یکی دو تا از مسافرها که همراهمان آمده‌اند، جلو نشسته‌اند. راننده، عربی چاق‌وچله و خوش‌صحبت است که دست‌وپاشکسته فارسی صحبت می‌کند. از راه و طولِ مسیر چیز زیادی را نمی‌دیدم جز روبرو. کوچه‌های تاریک و روشن، نظامی‌ها و بعد خیابان‌های عریض و طویل و البته خاک.

پیاده که می‌شویم حسین از راننده کلی تشکر می‌کند و پول همه را یکجا حساب می‌کند. هرچه بقیه اصرار می‌کنند راضی نمی‌شود. جلوتر که می‌رویم نگاهی به صورتش می‌اندازم و می‌خندد.

- می‌خوام تو زیارتِ بقیه سهیم باشیم.

همیشه همین‌قدر زیرک بود. به این زرنگی‌اش غبطه می‌خوردم، مثلِ وقتی که وارد حرم می‌شویم و او اول از همه به خانم زهرا سلام می‌دهد.

با دلخوری می‌گویم: به منم از این چیزا یاد بده.

- حالا که دیر نشده، الان سلام بده.

بعد دست می‌برد به سینه و جلوتر می‌ایستد و با صدای بلند به هر دویشان سلام می‌دهد و شروع می‌کند به خواندن زیارت‌نامه. چند نفر همراهمان هم کنارمان می‌ایستند و ساکت گوش می‌کنند. همه راضی‌اند و کسی حرفی نمی‌زند.

وارد که می‌شویم، صحن و سرا خلوت است و غریب. حس خوبی دارم؛ از این خنکیِ شب، ایوان طلا، زمزمه‌هایِ آهستهٔ قرآن و دعا، لهجه‌های عربی، مردانی با دشداشهٔ سیاه یا سفید که هر کدام سر بر سنگی ساییده و غرق در حالِ خودشان هستند. زن‌های عباپوش و مادرانی با نوزادهای سرمه‌کشیده، به همان سبکِ سی سالِ پیش خودمان، کودکانشان را در قنداق‌های سفید پیچیده با دعای تعویذِ چشم، بر شانه یا تکه طلایی به سنجاق زده، داخل می‌آیند، دور هم می‌نشینند و خیلی منظم می‌خوانند و دست به سینه می‌کوبند.

حسین و چند مردِ همراهش از آن ورودی که سر درش نوشته بودند «الرّجال» داخل می‌شوند و من از مدخلِ مخصوص «نساء» می‌روم داخل و درست جایی را انتخاب می‌کنم که به حسین نزدیک باشم؛ جایی نزدیکِ میله‌هایِ آهنیِ حایل که مردها دیده می‌شوند و صدایشان را می‌شد شنید.

از آنجا صدای حسین را می‌شنوم و روضه‌اش را که مثل اکثر اوقات می‌گوید: «ببخشید که شیعهٔ واقعی نیستم، ولی به هزار امید خودمو اینجا رسوندم.»

مُهری می‌گذارم و قامت می‌بندم برای نماز زیارت که باز صدای حسین را می‌شنوم: «آقاجان، امشب به شما خیلی سخت گذشته، برای عرض ادب اومدیم، سلام ما رو بپذیر.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
کاربر ۳۰۷۴۷۹۱
۱۴۰۰/۰۲/۱۰

بسیار کتاب زیبایی بود. واقعا درس زندگی رو به وضوح میشه خوند. احسنت به این شهید بزگوار و خانواده شون.

کاربر ۳۰۶۱۳۶۵
۱۴۰۰/۰۱/۲۴

من که اصلا خوشم نیومد جالب نبود

marjan.mm
۱۴۰۰/۰۲/۲۴

خوبه خیلی خوشم اومد مرحبا

H.M
۱۴۰۰/۰۳/۳۰

تأثیر گذار و غم انگیز....

کاربر ۳۰۷۸۵۳۶
۱۴۰۰/۰۲/۰۹

خیلی خیلی کتاب خوب و عالی بود من خیلی خوشم اومد به همه نیمکتی های عزیز توصیه میکنم این کتاب رو بخرن و حتما بخونن

فائزه موثق
۱۴۰۰/۰۲/۱۲

کتاب عالی بود.سطحش آسان بود.من از این کتاب راضی بودم.

skjhi
۱۴۰۰/۰۱/۳۱

20 تومن پول دادم دانلود نمیشه

گمنام
۱۴۰۰/۰۲/۱۵

بزرگواران بین این کتاب ها: مربع های قرمز ..پسرک فلافل فروش و روایت بی قراری شما کدوم کتاب رو بیشتر معرفی میکنید؟؟

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۷)
چی شده مادر؟ حرف بزن، دلت برای بابات تنگ شده؟ اتفاقی افتاده؟ - امروز امتحان داشتم، درس نخونده بودم، نمره‌م خیلی بد شد. معلمم ناراحت شد و گفت بابات که رفت خودشو بدبخت کرد، شما هم با این کارِ باباتون بدبخت شدین!
کاربر ۸۶۶۸۳۱
گفت: بله من موسیقی دوست ندارم، این ناخونارم دوست ندارم. شما خودتون دوست دارین؟ انگشتانم را جمع کردم و گقتم: من هیچ‌وقت لاک رو تو خیابون استفاده نمی‌کنم. لحن کلامش آزرده‌ام نکرد، هم اقتدار داشت و هم نوعی تفویض و اختیار در آن بود. خوشحال بودم که نظرش را آزادانه و بی‌هیچ ترس و نگرانی می‌گفت؛ ولی به‌گمانم هنوز خیلی زمان می‌خواست تا دوست‌داشتن‌های هم را بفهمیم و بدانیم چه چیزی دیگری را آزرده می‌کند
کاربر ۸۶۶۸۳۱
بزرگترها چَک‌وچانه می‌زدند و انگار این رسمی معمول است که طرف داماد کم می‌گویند و طرف عروس دست بالا را می‌گیرند و در این میانه همیشه یکی هست که برای ختم غائله بگوید: «ای بابا مهریه رو کی گرفته کی داده؟ ان‌شاالله این دو تا جوون با هم خوش باشن... این چیزها که خوشبختی نمیاره».
کاربر ۸۶۶۸۳۱
همه جا نماز امام زمان می‌خواند و می‌گفت امام برای زیارت اینجا می‌آیند و تأثیر صدای ما در مکان می‌ماند و آن وقت شامل دعای حضرت می‌شویم.
کاربر ۸۶۶۸۳۱
حسین‌آقا از توی ظرف، خربزه و هندوانه برداشت و برایم خُرد کرد.
کاربر ۸۶۶۸۳۱
هرچه تو بگی مرضیه جان، این یه پیشنهاد از طرف منه، تو می‌تونی قبول نکنی. این تنها حرفی بود که حسین می‌گفت و به هر کس می‌گفتم جواب می‌داد: چه آدم سیاست‌مداریه، ببین داره به تو این‌جوری می‌گه تا نتونی دو روز دیگه بگی ناراحتی یا گلایه‌ای کنی. اونجا اگه چیزی بگی بهت می‌گه خودت خواستی.
کاربر ۸۶۶۸۳۱
دستم را می‌گیرد و می‌گوید: ناراحتی خانمی؟ - من نمی‌دونم آخه چرا هر بار فقط به من می‌گی و خواهرات رو نمی‌بینی؟ خب بقیه هم هستن، چرا به اونا هیچی نمی‌گی؟ - چون شما ناراحت بشی می‌تونم از دلت در بیارم، ولی من دلم می‌خواد احترام خواهر و برادری حفظ بشه. غیرمستقیم گفتنِ هر چیزی بهتر اثر می‌کنه.
کاربر ۸۶۶۸۳۱
زن و مرد لباس هم‌اند، اگر من و حسین از هم ناراحت شدیم که نباید عیبمان را عیان کنیم.
کاربر ۸۶۶۸۳۱
زرنگ باش مرضیه، همیشه دعای جمعی کن.
Z.B
حسین دلداری می‌داد که: مرضیه جان، توی آخرالزمان نگه‌داشتن ایمان مثل نگه‌داشتن آتیش کف دسته.
کاربر ۸۶۶۸۳۱

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۱,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۱/۱۶
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۲۵۴-۰۴۶-۱
تعداد صفحات۲۶۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۱,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۱/۱۶
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۲۵۴-۰۴۶-۱