با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
همسایه های خانم جان

دانلود و خرید کتاب همسایه های خانم جان

روایت پرستار احسان جاویدی، از یک تجربه ناب انسانی در خاک سوریه

۴٫۵ از ۶ نظر
۴٫۵ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب همسایه های خانم جان  نوشته  زینب عرفانیان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب همسایه های خانم جان

کتاب همسایه های خانم جان نوشته زینب عرفانیان، روایت پرستار احسان جاویدی، از یک تجربه ناب انسانی در خاک سوریه است.

درباره کتاب همسایه های خانم جان

همسایه های خانم جان، روایتی از پرستار احسان جاویدی است. روایتی از یک تجربه ناب انسانی که در خاک سوریه رقم خورده است. 

از زمانی که سوریه، درگیری و جنگ با داعش را آغاز کرده است، ایران از هیچ کمکی فروگذار نکرده است. مدافعان حرم چه با اسلحه دست گرفتن، چه با کمک کردن در بخش خدمات اجتماعی نشان دادند که ار فداکاری دریغ نمی‌کنند و این کتاب هم، نوع دیگری از همان فداکاری‌ها را به تصویر کشیده است. 

خدماتی که پرستار احسان جاویدی در البوکمال سوریه در مدت چهارماه به سرانجام رسانده است و خدمت رسانی او در بخش زنان و زایمان بیمارستان، پیکره این کتاب است و مخاطبانش را به دنیای دیگری می‌برد. دنیایی که در کنار ما گرفتار جنگ است و شاهد از جان گذشتگی مردان ایرانی و مدافعان حرم است. 

کتاب همسایه های خانم جان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

همسایه های خانم جان را به دوست‌داران کتاب‌های زندگینامه و خاطرات پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب همسایه های خانم جان

- احسان می‌ری سوریه؟

پنج سال حسرت خورده‌ام،‌ یک نفر این سؤال را از من بکند:

- یه ساعت فرصت می‌خوام که برم خونه و ساک ببندم.

می‌خندد که تا پرواز شنبه، برای بستن ساک فرصت دارم.

از دوشنبه تا شنبه را ۱۰۰ بار با انگشتانم می‌شمارم؛ پنج روز. پنج روزی که نمی‌گذرد. دیگر گروه نِخِسا را لحظه‌ای چک می‌کنم. اسم محله‌ها و شهرهای سوریه را حفظم. لواهای سوری را بهتر از سوری‌ها می‌شناسم. شهرهای درگیر و آزادشده. خط پیشروی داعش و مسلحین و هرچه در سوریه جریان دارد. حتی شماره معروفی که از سوریه با آن تماس می‌گیرند. همه این‌ها را مدیون گروه نخسا هستم. نیروهای خودسر سپاه که این گروه را زده‌اند.

سه روز بعد، تلفنم دوباره زنگ می‌خورد. همان شماره معروف است با کلی صفر. دوهزار کیلومتر دورتر رحیم گوشی را دست گرفته است. رئیس بهداری حلب در سوریه. اسمم را در لیست دیده و خوشحال زنگ زده که بیا می‌خواهیم برایت گوسفند زمین بزنیم. چه قندی در دلم آب می‌شود از شوخی‌هایش. چه قوت قلبی‌ست حرف‌هایش. انگار هلم می‌دهد که بنشینم جلوی سمیه و بگویم تا رفتنم چیزی نمانده است.

دو روزِ باقی‌مانده تا شنبه و آن پرواز را همه بی‌تابیم. من، مامان و بابا، سمیه، بچه‌ها و علی. قرار بود با علی هم‌سفر باشیم و نشد. همین‌جاماندن، از همه بی‌تاب‌ترش کرده است. سال ۹۴ که از مشهد به تهران آمدم، علی طاقت نیاورد از هم دور باشیم. او هم دست زن و بچه‌اش را گرفت و آمد تهران. بحث رفاقتم با علی، هم‌بازی بچگی و هم‌راز نوجوانی و هم‌صحبت جوانی نیست. بحث همکار هم نیست. علی هم‌اشک من است. اشک و ماادراک اشک، در روضه‌های دونفره‌مان.

- دکتراحسان بفرمایید سوار شید.

دکتررضا صدایم می‌زند که از زیارت جا نمانم. بچه‌ها به‌سمت ون می‌روند و من هم دنبالشان. دمشق جای ماندن نیست. نیروهای وارداتی که ما باشیم، از هرجا و برای هر کاری که آمده‌اند، فقط یک روز فرصت دارند تا زیارت کنند و به حوزه مأموریتشان بروند. در ون جاگیر می‌شویم. اول زیارت، بعد جهاد. بچه‌ها با ابوعبدو گرم گرفته‌اند. عربی هم که انگار زبان مادری‌شان است. غلیظ‌تر از خود سوری‌ها.

ابوعبدو در روزهای جنگ آن‌قدر ایرانی در سوریه جابه‌جا کرده است که گوشی‌اش پر از مداحی فارسی باشد و هرکدام را بچه‌ها خواستند، پخش کند. دلمان هلالی می‌خواهد. شروع به گشتن در موبایلش می‌کند.

هرچه دیشب در تاریکی فرصت نشد شهر را ببینم حالا فرصت مهیاست. کوچه‌ها و خیابان‌هایی که پای داعش به خیلی‌هاشان باز شده نگاهم را پر می‌کند. مثل محله عقربا. از این محله هیچ نمانده است. نه کوچه‌ای، نه خیابان و خانه‌ای، نه کودکانی که بی‌محابای جنگ دنبال هم بدوند. فقط خاک و ویرانی و خانه‌های خوابیده روی هم. از اینکه سایه جنگ و خرابی این‌قدر به حرم نزدیک شده است، دلم می‌لرزد. برای مردانی که مطمئنم با دستِ‌خالی شهر را نگه داشته‌اند. هرچه از جنگ سوریه و ویرانی‌هایش دیده‌ام، به کناری می‌رود، تصویر واقعی جنگ چیزی‌ست که الان می‌بینم. گرد مرگی که روی این محله پاشیده شده:

- دعای مادرم تأثیر کرده. مسیر زندگی‌م تغییر کرده.

صدای هلالی بند دلم را پاره می‌کند. نور روضه بلند می‌شود. ابوعبدو هم زیرلب با هلالی می‌خواند. همه آوار و خرابی‌های این منطقه غصه‌ای سنگین است که به دلم می‌ریزد. شانه‌هایم بی‌محابا تکان می‌خورد و زار می‌زنم. نه منی وجود دارد، نه دیگرانی. فقط راه منتهی به حرم و بغضی که بعد از پنج سال شکسته است. بغضی که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد و به این خیابان رساند. ون هیئت سیّار شده است. می‌خواند و می‌کوبد و می‌رود و روضه می‌پاشد به شهر شام.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
شهید مریم فرهانیان
۱۴۰۰/۰۴/۰۶

عالی بود این کتاب...معنی واقعی توسل، جهاد، انسانیت...یک تجربه ناب انسانی...

mohaddese
۱۴۰۰/۰۴/۰۷

کتاب روی دیگر جنگ و زنان جنگ زده نشان داد! جهاد در بیمارستان!! زیبا و روان بود.خوش بسعادتشون که انقدر حضور خانم جان حس میکردند.

واقف
۱۴۰۰/۰۳/۲۷

روایت ها در مورد دفاع از حرم حضرت زینب(س) خوندم اما این کتاب متفاوت بود روایت بسیار روان بود و ساده ، متن هم به نظرم جذابیت داشت که بشه ادامه داد اتفاقاتی که پیش میومد در بین ماجرا ،هم جالب

- بیشتر
jila a
۱۴۰۰/۰۳/۳۰

حتما پیشنهادمیکنم مطالعه بفرمایید. متن روان و دلنشین و تاثیرگذار و توصیفات هنرمندانه ای داشت. کتاب، روایتِ ناگفته های کوچک و بزرگ زیر پوست جنگ سوریه است از زبان پرستاری که همواره دوست داشته در رکاب مدافعان حرم حضرت زینب

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۴)
عربی «محلّ» یعنی مغازه، یعنی محل خرید و فروش. «صبایا» هم جمع «صبیّه» است. یعنی: دوشیزه. «محل خرید و فروش دوشیزگان». چند؟ سه یورو. قیمت دوشیزه‌ای که در این منطقه به‌علت پایین بودن سن ازدواج عمرش به ۲۰ که نه به ۱۸ هم نمی‌رسد. حالا اگر می‌توانید رد شوید از این روستا و این ساختمان تهوع‌آور. از ترسی که با هر بار باز و بسته شدن در، موج برمی‌دارد در چشم این صبایا و آرزوی مرگی که روزی هزار بار کلمه می‌شده و از دهانشان بیرون می‌ریخته است.
mohaddese
هیچ نمی‌گویم جز یک جمله: «این نوکری را از ما بخر.»
jila a
راننده‌ها به احترام، دست بلند می‌کنند برایمان. کریم توضیح می‌دهد: «ماشین را شناخته‌اند. چون ایرانی‌ایم راه می‌دهند، که رد شویم.» نمی‌گویند ایرانی، می‌گویند اصدقاء. اینجا ایرانی یعنی، دوست. در قاموسشان، دوست در صف بازرسی نمی‌ایستد. محبتی زلال و عربی. بغض گلویم را مشت می‌کند. بذر این دوستی، جان بچه‌های مدافع است که اینجا خاکش کرده‌اند. بذری که با خون آبیاری شده تا ایرانی بشود اصدقاء.
jila a
خوشحالم. از حضورم کنار همسایه‌های خانم‌جان. از روضه‌ای که خواندم. از پیراهن مشکی تنم. از مدافع حرم‌سرا شدنم. از جلسات قرآن و روضه‌مان که می‌تواند هرچه را داعش در ذهن و دل این مردم کاشته است بشورد و ببرد.
jila a
_پسرم به خدا ما پول نداریم. اگه ممکنه به‌جای هزینهٔ بیمارستان من براتون کار کنم. جا می‌خورم. ما برای هیچ‌کدام از خدماتمان پول نمی‌گیریم: _مادرجان! خدمات اینجا رایگانه. دختر شما هم مثل خواهر ماست. هق‌هق گریهٔ پیرزن حرفم را قطع می‌کند. هاج‌وواج نگاهش می‌کنم: _به خدا داعش برای تولد هر بچه ۱۵۰ هزار لیر سوری از ما می‌گرفت. تازه می‌فهمم چرا کسی برای زایمان به ما مراجعه نمی‌کرد.
jila a
_دکتر اونی‌که صبح‌ها بعد از نماز می‌خونید چیه؟ _قرآن. _نه اونی‌که بعد از قرآن همه با هم می‌خونید. _زیارت عاشورا. _من نمی‌دونم این زیارت عاشورا چیه، ولی صبح‌ها توی راه‌پله می‌شینم و به خوندنتون گوش می‌دم و انرژی می‌گیرم. مبهوت نگاهش می‌کنم. مهمان مهم هم: _لطفاً مثل صبح‌ها پشت در زایشگاه دسته‌جمعی بخونیدش و به من انرژی بدید. من هم قول می‌دم مادر و بچه رو سالم تحویلتون بدم. می‌گوید و دست سعیده را می‌کشد و داخل زایشگاه می‌رود. جا برای هیچ حرفی نمی‌ماند. نه من فکرش را می‌کردم روزی یک مسیحی ازم بخواهد حین کارش برایش زیارت عاشورا بخوانم تا انرژی بگیرد، نه مهمان مهم تا آن روز حین بازرسی‌هایش، پشت در یک زایشگاه با صدای بلند زیارت عاشورا خوانده است
jila a
غم این مردم و غم فاطمیه، باهم دلم را له کرده. پیراهن مشکی‌ام را از ساکم درمی‌آورم. با وضو و بسم‌الله بویش می‌کنم و می‌پوشم. مشکی مادر را از لباس جهاد و شلوار شش‌جیبم هم بیشتر دوست دارم.
jila a
دوروبَرمان زیاد از عقل‌کل‌هایی که حرف، حرف خودشان است شنیده‌ایم که جنگ سوریه، جنگ دو کشور دیگر است و حضور مدافعین حرم در آنجا، ماجراجویی. آن‌هم، ماجراجویی در قبال حقوق‌های سنگین. خب تا اینجا کار راه نمی‌افتد. کار از اینجا به بعد است. عطف که می‌دانید چیست. عطفِ کتاب را می‌گویم. با اولین نگاه به هر کتابخانه‌ای قطر کتاب‌ها دیده می‌شود، که حرفه‌ای‌ترها بهش می‌گویند: «عطف کتاب». هرچه صفحات کتاب بیشتر، قطر کتاب یا همان عطفش ضخیم‌تر. خب برگردیم به مخاطبین عقل‌کلّتان. زین‌پس در مورد مدافعین و جنگ سوریه افاضات کردند، با رجوع به این چند خط قبل، از مدار و کانال و گذرگاه و مقاومت برایشان بگویید و سند بیاورید. از کمک‌هایی که سوریه در جنگ ایران و عراق کرد و اینکه تنها کشوری بود که کمک می‌کرد، تحریم‌ها را در جنگ جهانی‌ای که علیه‌مان راه افتاده بود، دور بزنیم. اگر قبول کردند که فبها، اگر نه با عطف این کتاب ...
شهید مریم فرهانیان
همان‌قدر که آنها از قرآن خواندن ما شیعیان تعجب کردند، من از گریه‌شان برای اباعبدالله متحیرم. «اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه‌السّلام حَرارَةً فی قُلُوبِ الْمُؤمنینَ لا تَبْرُدُ اَبَداً»
jila a
کاش می‌شد بقیهٔ عمر را در سجده بمانم و التماس کنم که: «وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ‌الْحُسَیْنِ.» چرا که همه‌چیز دست حسین است. همه‌چیز دست حسین است. همه‌چیز دست حسین است.
jila a

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۲/۲۶
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۸۵-۰۳۵-۷
تعداد صفحات۲۶۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۲/۲۶
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۸۵-۰۳۵-۷