با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
سرت را به خدا بسپار

دانلود و خرید کتاب سرت را به خدا بسپار

گزیده خاطرات شهید محمدرضا داورزنی

۵٫۰ از ۱ نظر
۵٫۰ از ۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب سرت را به خدا بسپار  نوشته  علی‌رضا اشرفی‌نسب  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب سرت را به خدا بسپار

کتاب سرت را به خدا بسپار اثر علیرضا اشرفی نسب و اکرم یعقوبی، خاطراتی از شهید محمدرضا داورزنی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس از منطقه سبزوار است.

در ابتدای این کتاب درباره شهید محمدرضا داورزنی چنین آمده است: «خاطرات پیشِ رو نمی از یَم دریای وجودی شهید محمدرضا داورزنی است که بیشتر بر پایه خاطرات نزدیکان و کمتر هم‌رزمانش بنا شده است. شهیدی که به تعبیر خودش «دانشگاه جنگ»، نردبان ترقی او بود تا در مکتب روح‌الله قد بکشد و «عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» روزی‌خوار خان بهشتی باشد و به کسانی که هنوز به او ملحق نشده‌اند، بشارت بدهد.»

درباره کتاب سرت را به خدا بسپار

شهید محمدرضا داورزنی در سال ۱۳۴۳ در داورزن متولد شد و با شروع جنگ به مدت چهل ماه در جبهه جنگید. او مسئولیت امدادگری، فرماندهی دسته، معاونت گروهان و فرماندهی گروهان را بر عهده داشت و در عملیات‌های رمضان، خیبر، عاشورا، بدر، والفجر مقدماتی، والفجر هشت و عملیات‌های کربلای یک تا پنج حضور داشت.

او در سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید و آرامگاهش در گلزار مقدس شهدای داورزن قرار دارد. در کتاب سرت را به خدا بسپار مجموعه خاطرات و روایت‌هایی از زندگی این شهید می‌خوانیم و با او و فعالیت‌ها و زندگی‌اش آشنا می‌شویم. 

کتاب سرت را به خدا بسپار را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

دوست‌داران مطالعه خاطرات و زندگینامه رزمندگان و شهدا را به خواندن کتاب سرت را به خدا بسپار دعوت می‌کنیم.  

بخشی از کتاب سرت را به خدا بسپار

فرقی نداشت، می‌خواست توی خانه باشد یا از بیرون آمده باشد، می‌گفت، فاطمه، گفتم یک...، دو...، سه...، لیوان آب باید جلوی من باشد. محمدرضا صدایش را بالا می‌برد و شروع می‌کرد به شمردن «یک، دو.. » فاطمه مثل از گرگ ترسیده‌ها، از این اتاق به آن اتاق می دوید تا یک لیوان آب برساند دست برادرش. می‌دانست ا گر آب را به محمدرضا نرساند، لنگه کفش است که از زمین و آسمان روی سرش سرازیر می‌شود.

توی مغازه خودمان همه چیز داشتیم جز آرد نخود. می گفت پول بدهید تا بروم آرد نخود بخرم. می گفتم ننه جان هرچه بخواهی توی مغازه هست. بیسکویت، کیک، شکلات، اما حرف، حرف خودش بود. می‌گشت ببیند چه چیزی توی مغازه نیست، بهانە همان را می‌گرفت! به حرفش که گوش نمی‌کردیم از جوی جلوی خانه سنگ جمع می‌کرد و می‌زد به در حیاط.

حاج آقا نقره برای خانم ها توی هیئت حسینی روستا برنامه می‌گذاشت. خیر النساء، مادر محمدرضا هم پای ثابت جلسه‌هایش بود. چون خانم‌ها سواد نداشتند، بیشتر با مثال و نقاشی برایشان توضیح می‌داد. یک بار مردی شکم گنده کشید و کنارش هم مردی لاغر، گفت، این شخص لاغر ابوذر است و این شکم گنده معاویه. معاویه‌ها با خوردن حق ابوذر‌ها شکمشان گنده شده است. بعد بحث را کشاند به ظلم شاه و حقی که از مردم خورده است. پایان صحبتش اسم ابوذر زمان، آیت الله خمینی را هم برد.

برای فوتبال می رفتند زمین خاکی کنار روستا. نفری یک چهارشاخ کشاورزی بر می‌داشتند و زمین را صاف می‌کردند. قبل از بازی کار هر روز شان شده بود. سنگ‌های بزرگ را می انداختند کنار زمین. 

 فوتبال زمستان و تابستان نداشت و همیشه به راه بود . برف که می‌آمد با بیل و فرغون می‌افتادند به جان زمین و برف‌ها را از زمین فوتبال کنار می‌زدند و بازی شروع می‌شد. محمدرضا ضرب دستش توی پرتاب اوت قوی بود، انگار شوت می‌کرد. همیشه خط حمله بازی می‌کرد و یک پای یار کشی بود. سرعتش زیاد بود و کمتر کسی به پایش می‌رسید. وقتی بچه‌ها جر و بحث می‌کردند یا جر می زدند سریع می‌آمد وسط و می‌گفت، ما آمدیم یک ساعت بازی کنیم و شاد باشیم. بازی است، جدی نیست که با هم دعوا می‌کنید...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
حکیم
۱۳۹۹/۱۲/۰۵

از دل یک روستا با شرارت های مخصوص خودش. جگردار و پیشرو. مادری با دل شیر که فرزندش را خودش به خاک سپرده. داستان هایی از زندگی شهید علیرضا داورزنی، برادر شهید محمدرضا داورزی. شهیدی از دیار سربداران.

بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۰۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلPDF
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۱/۱۰
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۸۹-۷۵-۵
تعداد صفحات۲۰۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰تومان
نوع فایلPDF
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۱/۱۰
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۸۹-۷۵-۵