با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
۳۰ روز با پیامبر (ص)ِ؛ کتاب اول

دانلود کتاب ۳۰ روز با پیامبر (ص)ِ؛ کتاب اول

از تولد تا خانه‌ی عمو

۴٫۷ از ۳۴۹ نظر
۴٫۷ از ۳۴۹ نظر

معرفی کتاب ۳۰ روز با پیامبر (ص)ِ؛ کتاب اول

۳۰ روز با پیامبر (ص)ِ؛ کتاب اول یکی از کتاب‌های مجموعه ۳۰ روز با پیامبر (ص)ِ، نوشته حسین فتاحی است که با عنوان از تولد تا خانه عمو منتشر شده است. این کتاب از تولد پیامبر آغاز می‌شود و در ادامه دوران کودکی پیامبر(ص)، رفتن به خانه ابوطالب، دوره نوجوانی، زمانی که ایشان به نبوت مبعوث شدند و ... در این کتاب مورد توجه قرار گرفته است.

مجموعه «سی روز با پیامبر(ص)» تلاش دارد تا ایشان را به عنوان الگویی کامل برای گروه سنی کودکان و نوجوانان معرفی کند. مخاطب اصلی این مجموعه کودکان در دوره دبستان هستند، هرچند به نظرم می‌تواند برای گروه‌های سنی بالاتر نیز مورد استفاده قرار گیرد و مفید باشد.

خواندن کتاب ۳۰ روز با پیامبر (ص)ِ؛ کتاب اول را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام والدین و مربیان که می‌خواهند کودکان با شناخت کامل از پیامبر اسلام بزرگ شوند پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب از تولد تا خانه عمو

آمنه لبخندی زد و گفت: «خودم هم نفهمیدم چه شد. نیمه‌شب بود که احساس کردم کمی درد دارم. فکر کردم بچه‌ام می‌خواهد به دنیا بیاید. کمی ترسیدم. گفتم کاش تو بیدار بودی! کاش کسی می‌آمد و کمکم می‌کرد!‌ ناگهان دیدم، اتاقم روشن شد. دورتادورم را فرشته‌ها گرفتند. فرشته‌های مهربان. همه آمده بودند به من کمک کنند. انگار صدایی به من می‌گفت، ای آمنه، امشب تو پیامبر این مردم را به دنیا می‌آوری! از شر حسودها بچه‌ات را به خدای یگانه بسپار و او را محمد صدا کن! ناگهان پرندهٔ سفیدی بال زد و به اتاقم آمد. بالای سرم پرواز کرد. پرندهٔ بزرگی بود. بال‌های سفید قشنگی داشت. پرنده پایین آمد و بالش را به سینهٔ من کشید و رفت. در یک آن، همهٔ دردها از بدنم رفت و آرام شدم. خوابم گرفت. خوابیدم. وقتی بیدار شدم، دیدم بچه‌ام به دنیا آمده است و فرشته‌ها مشغول شستن او هستند. بله، فرشته‌ها بچه‌ام را شستند و او را لای این پارچهٔ عجیب و خوش‌بو پیچیدند و کنار من خواباندند. وقتی به بچه‌ام نگاه کردم، یاد عبدالله افتادم. چقدر شبیه پدرش بود! گریه‌ام گرفت. آهسته گفتم، عبدالله، کاش زنده بودی و پسرت را می‌دیدی! دوباره آن صدا را شنیدم که به من می‌گفت، ای آمنه تو آقا و سرور این مردم را به دنیا آورده‌ای. از شر حسودها به خدای یگانه پناه ببر و او را محمد صدا کن!»

ام‌ایمن نمی‌دانست چه بگوید. همه‌چیز عجیب بود. آمنه گفت: «ای ام‌ایمن، برو و عبدالمطلب را صدا کن. حتماً خیلی دلش می‌خواهد نوه‌اش را ببیند.»

ام‌ایمن راه افتاد تا پیرمرد را خبر کند.

MAHMOUD1388
۱۳۹۹/۰۸/۲۱

خیلی قشنگه حتما بخونید😍😍❤❤

کاربر ۱۹۰۲۴۴۸
۱۳۹۹/۰۸/۲۲

عالی

رها یبلویی
۱۳۹۹/۰۸/۲۲

اصلا کتاب دانلود نمیشه

کاربر ۲۴۴۷۸۵۸
۱۳۹۹/۰۸/۲۱

تاب فوق العاده ایی بود من دوست داشتم 💐💐

کاربر ۲۴۶۰۲۱۶
۱۳۹۹/۰۸/۲۱

عالی هست حتما بخونید

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
محمد گفت: «نه، فراموش نکرده‌ام. نمی‌خواهم به عمویم زحمت دهم.»‌ ام‌ایمن گفت: «آن‌وقت روح پدربزرگت ناراحت می‌شود. او بسیار بسیار نگران تو بود؛ برای همین هم تو را به عمویت سپرد و حالا اگر نزد عمویت نروی، او ناراحت می‌شود. مردم حرف‌های عجیبی می‌زنند.»
z-g
نیمه‌های شب بود که ام‌ایمن از خواب بیدار شد. نور عجیبی همهٔ خانه را روشن کرده بود، حتی روشن‌تر از روز. ام‌ایمن فکر کرد شاید خواب است و خواب می‌بیند. یا شاید روز شده است و نور خورشید خانه را روشن کرده است؛ اما هنوز شب بود و خورشیدی در کار نبود. به هرچه نگاه می‌کرد، نورانی بود. از تعجب پنجرهٔ اتاق را باز کرد تا مطمئن شود که شب است. از دیدن آسمان مکه تعجبش بیشتر شد. با خود گفت: «چقدر ستاره!» ستاره‌ها انگار به‌طرف او می‌آمدند و هر لحظه ممکن بود یکی از آنها روی سرش بیفتد. ستاره‌ها آن‌قدر درشت و روشن بودند و آن‌قدر پایین آمده بودند که او می‌خواست دست دراز کند و چند تا از آنها را بگیرد. ناگهان ام‌ای
سروشا
کمک محمد داروها را به آمنه می‌خوراند. یک شب با صدای ناله‌های آمنه، محمد از خواب بیدار شد. دوید کنار مادرش. دست‌های او را گرفت. چقدر داغ بودند! دست بر پیشانی مادر گذاشت. مثل آتش بود. محمد دوید تا برای مادرش آب بیاورد؛ اما آمنه دست او را گرفت و نگهش داشت. محمد گفت: «چیزی می‌خواهی، مادرجان؟» آمنه با صدای لرزانی گفت: «پیشم بمان! از من دور نشو!»
mahbod1390
محمد گفت: «مادرجان، می‌خواهی شترها را نگه دارم تا استراحت کنی؟» آمنه گفت: «نه پسرم، چیزی نیست.» اما هرچه جلوتر می‌رفتند حال مادر بدتر می‌شد. وقتی به آبادی کوچک اَبواء رسیدند، حال آمنه خیلی بد شد و محمد شترها را نگه داشت. ام‌ایمن کمک کرد و آمنه را از کجاوه پایین آوردند. فرشی پهن کردند و آمنه دراز کشید. تا شب حال آمنه بهتر نشد. مجبور شدند، بروند و در خانهٔ یکی از اهالی بمانند. اهالی ابواء کمک کردند. برای آمنه جوشانده درست کردند؛ اما فایده نداشت. هرچه می‌گذشت حال او بدتر می‌شد. لب‌هایش داغ و ترک‌خورده بود. آمنه آهسته زیر لب نام عبدالله را تکرار می‌کرد. محمد لحظه‌ای از مادرش دور نمی‌شد. برایش آب می‌آورد و با دست‌های کوچکش، صورتش را می‌گرفت و می‌بوسید.
🐆🇮🇷تندر🇮🇷🐆
۳۰ روز با پیامبر (ص) از تولد تا خانه عمو جلد اول نویسنده: حسین فتاحی انتشارات قدیانی
کاربر ۲۴۸۷۴۳۵
آمنه لبخندی زد و گفت: «خودم هم نفهمیدم چه شد. نیمه‌شب بود که احساس کردم کمی درد دارم. فکر کردم بچه‌ام می‌خواهد به دنیا بیاید. کمی ترسیدم. گفتم کاش تو بیدار بودی! کاش کسی می‌آمد و کمکم می‌کرد!‌ ناگهان دیدم، اتاقم روشن شد. دورتادورم را فرشته‌ها گرفتند. فرشته‌های مهربان. همه آمده بودند به من کمک کنند. انگار صدایی به من می‌گفت، ای آمنه، امشب تو پیامبر این مردم را به دنیا می‌آوری!
کتابخوان نوجوان
عبدالمطلب پسرها و نوه‌های زیادی داشت؛ اما محمد با همهٔ آنها فرق می‌کرد. او حرف‌های عجیبی می‌زد. سؤال‌های عجیبی می‌پرسید و کارهایش مثل بزرگان و حکیمان بود. عبدالمطلب مطمئن بود که محمد وقتی بزرگ شود آیندهٔ درخشانی دارد و پیشوا و رهبر قریش می‌شود؛
M.mi87
محمد گفت: «شما به محلهٔ قبیلهٔ بنی‌سعد آمده‌اید!» مرد گفت: «چه قبیلهٔ خوبی! چه آدم‌های مهمان‌نوازی دارد! شما چه بچه‌های خوبی هستید! حتماً پدر و مادرهای خوبی دارید که این‌قدر خوب و مهربان‌اید.» حالا دیگر شیما و عبدالله هم از او نمی‌ترسیدند و نزدیک مرد ایستاده بودند. محمد گفت: «اگر بخواهی، می‌توانی چند روزی مهمان ما باشی، بیا با ما به خانه برویم. آنجا غذای بیشتری هست و می‌توانی هرقدر بخواهی بخوری.» مرد غریب همراه محمد پنج ساله راه افتاد. وقتی به خانهٔ حلیمه رسیدند، محمد در زد. حلیمه در را باز کرد. محمد گفت: «مادرجان، من مهمانی برایتان آورده‌ام. این مرد مهمان من است. می‌شود چند روزی اینجا بماند؟»
بهار
نیمه‌های شب بود که ام‌ایمن از خواب بیدار شد. نور عجیبی همهٔ خانه را روشن کرده بود، حتی روشن‌تر از روز. ام‌ایمن فکر کرد شاید خواب است و خواب می‌بیند. یا شاید روز شده است و نور خورشید خانه را روشن کرده است؛ اما هنوز شب بود و خورشیدی در کار نبود. به هرچه نگاه می‌کرد، نورانی بود. از تعجب پنجرهٔ اتاق را باز کرد تا مطمئن شود که شب است. از دیدن آسمان مکه تعجبش بیشتر شد. با خود گفت: «چقدر ستاره!» ستاره‌ها انگار به‌طرف او می‌آمدند و هر لحظه ممکن بود یکی از آنها روی سرش بیفتد. ستاره‌ها آن‌قدر درشت و روشن بودند و آن‌قدر پایین آمده بودند که او می‌خواست دست دراز کند و چند تا از آنها را بگیرد. ناگهان ام‌ایمن به خود آمد. این‌همه نور و روشنایی از چه بود؟ از نور ستاره‌ها؟ ولی ستاره‌ها که نمی‌توانستند داخل خانه را روشن کنند. فکر کرد شاید بانویش؛ آمنه چراغ یا مشعلی را روشن کرده است. همان لحظه یادش آمد که بانویش باردار است و همین روزها باید نوزادش را به دنیا بیاورد. ام‌ایمن نگران به اتاق آمنه دوید. آهسته در زد و در را باز کرد؛ اما از تعجب به عقب برگشت و پشت در ایستاد. همهٔ نورها از آن اتاق بود. همهٔ نورها از جایی بود که آمنه خوابیده بود. ام‌ایمن صدای بانویش را شنید که با نوزادش حرف می‌زد و او را ناز می‌کرد.
بهار
یک روز محمد به مادرش گفت: «مادرجان، دلت برای پدر تنگ شده؟» آمنه گفت: «بله، خیلی دلم برایش تنگ شده.» محمد گفت: «مادرجان، ناراحت نباش! ما دوباره او را می‌بینیم.» آمنه گفت: «چطوری؟ او اینجا زیر خاک است و ما زنده‌ایم. چنین چیزی ممکن نیست.» محمد گفت: «چرا مادر، یک روز ما او را می‌بینیم. من مطمئن هستم.» مادر از حرف‌های پسرش تعجب کرد. و پرسید: «از کجا می‌دانی پسرم؟» محمد گفت: «می‌دانم مادر، مطمئن باش!» با این حرف آمنه آرام شد. حرف محمد او را آرام کرد.
mohammad motaghi

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۱۲ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۸/۱۷
شابک‫‫‭۹۷۸-۶۰۰-۲۵۱-۲۷۵-۸
تعداد صفحات۱۱۲صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۸/۱۷
شابک‫‫‭۹۷۸-۶۰۰-۲۵۱-۲۷۵-۸