با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
عهد کمیل

دانلود و خرید کتاب عهد کمیل

خاطرات مریم یوسفی؛ همسر شهید مصطفی (کمیل) صفری‌تبار

۴٫۹ از ۵۰ نظر
۴٫۹ از ۵۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب عهد کمیل  نوشته  مصیب معصومیان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب عهد کمیل

کتاب عهد کمیل نوشته مصیب معصومیان است که خاطرات مریم یوسفی؛ همسر شهید مصطفی (کمیل) صفری‌تبار از زندگی و عادت‌های این شهید جوان است که در غرب کشور برای دفاع از وطن شهید شده است.

درباره کتاب عهد کمیل

مصطفی صفری تبار پس از آن‌که سپاه پاسداران تصمیم می‌گیرد تا آخرین وجب از خاک کشور را از دست گروهک تروریستی «پژاک» خارج کند، داوطلبانه عازم جبهه‌های غرب کشور شد تا این‌که در آخرین عملیات پیروزمندانه سپاه که منجر به بیرون راندن پژاک از مرزهای ایران اسلامی‌ شد، در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ به همراه چند تن از هم‌رزمان خود در ارتفاعات جاسوسان کردستان، شربت شیرین شهادت را می‌نوشد.

خواندن کتاب عهد کمیل را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به زندگی شهدا پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب عهد کمیل

بابا وقتی سرباز بود، فریدون‌کنار یک خانه اجاره کرده بود؛ خانهٔ خالهٔ مادرم را. عروسی بر پا شده بود و در آن عروسی بود که پدر و مادر همدیگر را دیدند. مادر اهل روستای سوته شهرستان فریدون‌کنار بود و پدر از روستای سیارستاخ گیلان؛ ولی در فریدون‌کنار سرباز بود. این ازدواج باعث شد پدر همان‌جا بماند و کسب و کار راه بیندازد. کمی بعد، من به دنیا آمدم و بعد خواهرم که پنج سال از من کوچک‌تر است.

در دورهٔ ابتدایی، فضای دینی و مذهبی پر رنگی داشتم و در همان دوران، بعضی از آیات قرآن مثل آیت‌الکرسی را از حفظ بودم. وارد دورهٔ راهنمایی شدم. اما اتفاق بسیار بدی در فامیل افتاد و خالهٔ ۳۵ ساله و پسرخالهٔ پانزده ساله‌ام هر دو در تصادف فوت کردند. این تصادف انگار اتفاق بدی برای همهٔ ما بود که هنوز در ذهن همهٔ خانواده ما باقی مانده است.

پدرم زحمت می‌کشید تا به هر شکلی که هست، معاش خانواده‌اش را تأمین کند. از همان روزهای اول در فریدون‌کنار شروع کرده بود به بنایی و کارگری. از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرد. پدر مرد چابک و بنیه‌دار و زرنگی بود. هر کاری به او می‌سپردند، خوب یاد می‌گرفت و زود از پس آن بر می‌آمد. چندی بعد، یک رستوران هم پیدا شد که پدر رفت و آنجا مشغول شد. در آشپزخانه آشپزی را یاد گرفت و کمی بعد مدیریت رستوران، همهٔ کارهای رستوران را به او سپرد و هنوز که هنوز است، هم مدیریت رستوران را به عهده دارد، هم سرآشپز همان رستوران است. ثبات کاری پدر، جان تازه‌ای به زندگی‌مان داد. دیگر حداقل آن دغدغه‌های عجیب و غریب هر ماه برای اجارهٔ خانه از دوشش برداشته شد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳۰)
سادات
۱۳۹۹/۰۱/۱۹

چند سال پیش عضو یک گروه تلگرامی بودم که تعدادی از خانواده های شهدا داخلش فعال بودن یکی از اونها همسر بزرگوار همین آقا کمیل بود. فکر میکنم تازه شهید شده بودن و ایشون به طور مداوم داخل گروه خاطرات

- بیشتر
کاربر ۱۶۴۸۹۷۶
۱۳۹۹/۰۲/۲۱

عالی بودحتمامطالعه کنید. خداکندقدردان خون شهدای امنیت باشیم

mahdi fk
۱۳۹۹/۰۷/۲۴

این شهید ۲۳ سال بیشتر نداشته و همسرش فقط ۱۸ سال ولی چقدر بزرگند؟!

m
۱۳۹۹/۰۱/۲۰

خیلی قشنگ بود توصیه میکنم بخونید

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
۱۳۹۹/۰۲/۱۵

خیلی عالی بود حتما بخونید انشا الله که شهید بزرگوار کمکمان کند.

عاشق شهدا
۱۳۹۹/۰۴/۲۴

کتاب خوبیست. الگویی برای جوانها که چطور کنار هم شاد وخوش زندگی کنند و قدر همدیگر را بدانند. این کتاب من را شدید ا یاد دوران نامزدیم انداخت که محل کارش تهران بود و دوری سخت بود

یا حسین
۱۳۹۹/۰۴/۲۶

کتاب قشنگی و شیرینیه، نام شهید رو تو اینترنت جستجو کنید و کلیپ هاشو ببینید تاثیر گزاره.

فاطمه مهاجری
۱۳۹۹/۰۴/۲۴

زیبا بود مثل همه کتابهایی که درمورد شهدا نوشته شده خوشبحال شهدا سلام خدا برشهیدان راه حق

اللهم عجل لولیک الفرج
۱۳۹۹/۰۹/۱۲

داستان عاشقانه‌ی شهید کمیل صفری تبار و همسرشون هست که بعد از هفت ماه زندگی عاشقانه؛ شهید کمیل(مصطفی) در نبرد با گروهک تروریستی پژاک در منطقه‌ی جاسوسان کردستان عاقبتش ختم به خیر و شهادت میشه. اون چیزی که در خاطرات همسران

- بیشتر
کاربر ۱۱۶۴۳۵۴
۱۳۹۹/۰۶/۰۵

خیلی زیبا خیلی خیلی نشون دادن ک حتما آدم نباید بخاطر شغلش با همه بد اخلاق باشه و قیافه بگیره چطوری تو اون مدت کم نامزدی همه عشقشونو نثار همسرشون کردن

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۸)
در اینجا از تمام کسانی که به گردن بندهٔ حقیر حقی دارند، می خواهم حلالم کنند؛ چون اگر یکی را در این دنیا حلال کنند، مطمئن باشند که شخص دیگری هست که در آن دنیا حلالشان کند
سلام!
شهیدخرازی دستش تو عملیات خیبر قطع شد. طلاییه بود. وقتی روحش رو فرشته‌ها داشتن به آسمون می‌بردن، یکی از فرشته‌ها گفت: «می‌خوای بری یا برگردی؟» شهیدخرازی گفت: «می‌خوام برگردم، هنوز مقداری از کارها باقی مونده.» یهو متوجه شد روحش داره برمی‌گرده به جسمش. زنده شد و تو عملیات بعدی خدا توفیق شهادت بهش داد. یه نفر دیگه هم بود که این صحنه برایش پیش اومد. وقتی فرشته‌ها داشتن می‌بردندش، گفت: «من زن و بچه دارم زن و بچه‌م چی می‌شن؟» اون‌وقت روحش به جسمش برگشت. دیگه شهید نشد و داغ شهادت تو دلش موند. الآن باید خودسازی کرد؛ نه مثل من ضعیف‌النفس و ضعیف‌الایمان تقاضای شهادت کنه، ولی عملش با این شهیدا هم‌خونی نداشته باشه.
amir7osein
شهیدکاظمی‌گفته بود: «الآن ردپایی از شهادت نیس. موقعی تقاضای شهادت می‌کنن که به قول آقا دروازه بود یا به قول ما اتوبان بود. ولی الآن چی شده؟ الآن دیگه شهادت یه معبر تنگه؛ باید از این معبر عبور کرد که سختی‌های زیادی داره.» نظر شخصی خودمه که هرکسی الآن در راه خدا شهید بشه، کار سختی انجام داده. در زمان دفاع مقدس، محیط مهیا بود، همه جوره هم مهیا بود. اون شهدا هم اجر خودشونو دارن. الآن که محیطش مهیا نیس، تو این اجتماعی که پر از گناهه، خودمو می‌گم، که آنقد مرتکب گناه می‌شم، اگه بتونم خودسازی کنم، اون‌وقته که خدا شاید شهادتو به من بده.
amir7osein
من مال و اموالی ندارم که بگویم این مال داداشم و این یکی برای فلانی؛ فقط چند توصیه به خواهرانم دارم که خیلی‌خیلی دوستشان دارم. اول اینکه حجاب را رعایت کنند؛ چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یک تار موی ناموس آن‌ها را نامحرم نگاه نکند، چه برسد به این‌که بیگانه‌ها بخواهند نگاه بد به آن‌ها داشته باشند.
amir7osein
متن بیانات رهبر انقلاب در دیدار خانواده‌های شهدای مرزبان و مدافع حرم ۱۳۹۶/۳/۲۸ شما در خانه‌هایتان نشسته‌اید؛ از مرز چه خبر دارید؟ شما پسرتان را، دخترتان را می‌فرستید مدرسه، می‌آید، نگران نیستید؛ خودتان می‌روید محلّ کار و می‌آیید، نگران نیستید؛ می‌روید در پارک می‌نشینید، نگران نیستید؛ راه‌پیمایی می‌کنید، نگران نیستید؛ نگران ناامنی نیستید، دارید با امنیّت زندگی می‌کنید. چه خبر دارید آن‌که در مرز ایستاده و جلوی دشمن را گرفته که وارد کشور نشود، او دارد چه می‌کشد؟ این را مردم خبر ندارند؛ او مظلوم است. شهدای مرزی ما مظلومند؛ چه در مرزهای جنوب شرقی یعنی منطقهٔ بلوچستان و کرمان و مانند این‌ها، چه منطقهٔ شمال غربی [یعنی] منطقهٔ کردستان و کرمانشاه و بقیّهٔ جاها، چه بقیّهٔ مناطق دیگری که در مرزها مشکلاتی وجود دارد؛ در همهٔ این‌ها، این مرزدارهای ما هستند که دارند با همهٔ وجود، آنجا دفاع می‌کنند. اگر این مرزدارها نباشند، از بعضی از مرزهای ما هزار کیلو هزار کیلو موادّ مخدّر وارد کشور می‌کنند، که هر یک کیلویش ممکن است صد جوان را بدبخت کند و به روز سیاه و به خاک سیاه بنشاند. چه کسی جلوی این‌ها را می‌گیرد؟ مرزدار ما! این‌ها هستند که دارند فداکاری می‌کنند؛
ч̃̾σ̃̾и̃̾ɑً̃̾ѕٌٌُ7
متن بیانات رهبر انقلاب در دیدار خانواده‌های شهدای مرزبان و مدافع حرم ۱۳۹۶/۳/۲۸ شما در خانه‌هایتان نشسته‌اید؛ از مرز چه خبر دارید؟ شما پسرتان را، دخترتان را می‌فرستید مدرسه، می‌آید، نگران نیستید؛ خودتان می‌روید محلّ کار و می‌آیید، نگران نیستید؛ می‌روید در پارک می‌نشینید، نگران نیستید؛ راه‌پیمایی می‌کنید، نگران نیستید؛ نگران ناامنی نیستید، دارید با امنیّت زندگی می‌کنید. چه خبر دارید آن‌که در مرز ایستاده و جلوی دشمن را گرفته که وارد کشور نشود، او دارد چه می‌کشد؟ این را مردم خبر ندارند؛ او مظلوم است. شهدای مرزی ما مظلومند؛ چه در مرزهای جنوب شرقی یعنی منطقهٔ بلوچستان و کرمان و مانند این‌ها، چه منطقهٔ شمال غربی [یعنی] منطقهٔ کردستان و کرمانشاه و بقیّهٔ جاها، چه بقیّهٔ مناطق دیگری که در مرزها مشکلاتی وجود دارد؛ در همهٔ این‌ها، این مرزدارهای ما هستند که دارند با همهٔ وجود، آنجا دفاع می‌کنند.
ýǾи̃̾₳₷.₷73
چه خوش فرمود حضرت امیرالمومنین علی (ع): «فرصت‌ها را دریابید، که مانند ابرها در حال گذرند»،
فتاحی
حتی همان اوایل که می‌گفت «دوست دارم مانتوت تا زیر زانوت باشه» به او می‌گفتم: «ولی بالای زانو بیشتر به من میادها...» لبخند می‌زد و لبخند می‌زدم. من قرار بود با محبت تکمیل شوم، نه با زور و اجبار؛ و کمیل هم استاد محبت بود. بعد به او می‌گفتم: «چون تو دوست داری، باشه.» و این‌طور به محبت او احترام می‌گذاشتم و او هم مرا تشویق می‌کرد. اما چه کسی می‌داند وقتی تصمیم به تکمیل شدن می‌گیری، حکمت خدا کجا رقم می‌خورد و کجا تقدیر تکمیلت می‌کند؟ وقتی خودت را به دست او سپرده‌ای و همهٔ امور در دست اوست، خودش می‌داند چه کند و اینجا فقط اعتماد به اوست که راه‌گشاست.
سلام!
وقتی این حرف را زد، دلم لرزید. گفت: مریم! منو به خودت انقد وابسته نکن که وقتی می‌خوام شهید بشم، بتونم ازت دل بکنم. تو هم اجر بیشتری ببری. می‌دونی مریم! دوس دارم هر کاری که می‌کنم، هر قدمی که برمی‌دارم، حتی وقتی نماز اول وقت می‌خونم، خودمو مدیون تو بدونم. یا بگم اگه کار خیری می‌کنم، اجرش نصف مال تو و نصف مال من. نمی‌خوام از تو نه عقب‌تر باشم، نه جلوتر. حتی وقتی شهید شدم، اجرش رو با خودت تقسیم کنم و در شهادتم تو هم سهیم هستی.
سمانه
آقا گفتند: «من خیلی خوشحال می‌شم وقتی می‌شنوم همسران شهدا ازدواج می‌کنن.»
سلام!

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۸۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۱/۱۶
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۰۹-۵۵-۵
تعداد صفحات۱۸۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۱/۱۶
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۰۹-۵۵-۵