با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
راض بابا

دانلود و خرید کتاب راض بابا

خاطرات شهیده راضیه کشاورز

۴٫۷ از ۱۵۶ نظر
۴٫۷ از ۱۵۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب راض بابا  نوشته  طاهره کوه‌کن  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب راض بابا

کتاب راض بابا نوشته طاهره کوه‌کن است که خاطرات شهیده راضیه کشاورز است. این کتاب روایت دختر نوجوانی است که تمام تلاشش را می‌کند بهترین باشد ولی در شانزدهمین بهار عمرش حادثه‌ای رخ می‌دهد و او را در رسیدن به خواسته‌اش کمک می‌کند. انفجاری که در سال ۱۳۸۷ در حسینیه سیدالشهدای شیراز رخ داد، نقطه اوج زندگی او را رقم زد. شهیده راضیه کشاورز ۱۱ شهریور ۱۳۷۱ در مرودشت شیراز به دنیا آمد. والدینش به خاطر ارادتی که به خانم فاطمه زهرا (س) داشتند نامش را راضیه گذاشتند. سرانجام در سن ۱۶ سالگی در فروردین ۱۳۸۷ بعد از آنکه از زیارت بارگاه امام رئوف به شهرش بازمی‌گشت بر اثر انفجار تروریستی شهید شد.

خواندن کتاب راض بابا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به زندگی این شهیده پاک پیشنهاد می‌کنیم

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹۶)
کتاب
۱۳۹۹/۰۸/۱۶

کتابی بسیار عالی بود آدم با خوندن این کتاب می‌فهمه فرقی نمی‌کنه کجای دنیا و با چه سن و سال و جنسیتی باشی خالص که باشی خدا خریدارته شهید راضیه شاید در ظاهر یک انسان معمولی مثل بقیه بود اما همین نیت

- بیشتر
zahra ebad
۱۳۹۹/۰۸/۳۰

امروز دوتا کتاب خوندم، هر دو راجع به از دست دادن یک عزیز بود، اولی کتاب میک هارته و دومی راض بابا... اولی داستان مرگ یه پسر بچه از زبان خواهرش و دومی داستان شهادت یک دختر نوجوان از زبان

- بیشتر
м
۱۳۹۹/۰۹/۰۶

خیلی زیبا بود. چون درمورد یک شهیده نوجوان هست، برای نوجوونا خیلی مناسبه

A.N
۱۳۹۹/۰۹/۱۴

داستان بیانگر زندگانی یک دختر 16 ساله است... زندگی رفیق شهید من! ❤️ این دختر 16 ساله می‌تواند الگویی برای هم سن و سالانش و نسل جوان باشد 🍃😍 اللهم الرزقنا الشَّهادة 🌸💞

قاصدک
۱۳۹۹/۰۹/۰۴

فقط میتونم بگم عالی بود.... غم انگیز بود ولی عالی...

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۲۳)
من دوست دارم از لحاظ علمی قوی‌تر بشم. شاید امام زمان (عج) به سربازی قبولم کنه. آخه امام زمان (عج) که یار بی‌سواد نمی‌خواد.
AVA
_ ارزش دختر از طلا هم بیشتره. خدا دختر رو این‌قدر عزیز کرده. اما یه چیز بی‌ارزش مثل بدل رو پرت می‌کنن کنار خیابون و هر کس رد بشه، بهش پا می‌زنه. ولی کسی به طلا پا نمی‌زنه. قایمش می‌کنن تا نگاه بد بهش نیفته.
آر-طاقچه
توی ریاضی، عددها بی‌نهایت دارن توی آسمون، فاصله ستاره‌ها بی‌نهایت دارن توی زمین، نامردی‌ها بی‌نهایت دارن ولی... توی دل کوچیک تو، مهربونی بی‌نهایت داره به همون اندازهٔ بی‌نهایت که به من مهر ورزیدی و خودم هم نمی‌تونم بگم، مامان دوستت دارم.
Aysan
ما با شنیدن این آهنگا خودمون رو از یه سری چیزا محروم می‌کنیم که اگه بدونیم چیه، از غصه دق می‌کنیم... چشمی که حرام رو ببینه، توفیق پیدا نمی‌کنه امام زمانش رو ببینه. گوشی هم که حرام بشنوه، توفیق پیدا نمی‌کنه صدای امام زمانش رو بشنوه.
sarbaz_velaayat
«مامان, من یه آرزویی دارم... دعا می‌کنین برآورده بشه؟» التماس دعایش، هنگام تحویل سال از یادم نرفته بود. خندان پرسیدم: «دختر من چه آرزویی داره؟» از پنجره آشپزخانه، بیرون را نگاه کرد. _ مامان, دعا کنین بشم جراح قلب و خدا یه مطبی بهم بده که پنجره‌اش رو به کعبه باز شه. با خودم زمزمه کردم: «آخه مگه همچین مطبی هم وجود داره؟!»
s✒
«باید مثل حضرت زینب (س) صبور باشیم. اگه به غصه‌های حضرت فکر کنیم، دیگه مشکلاتمون برامون بزرگ نمی‌شه.»
AVA
بسم الله الرحمن الرحیم. راستش من... من یه ساعت قبل اذان صبح از خواب بیدار می‌شم و شروع می‌کنم به درس خوندن. بعد، نمازم رو می‌خونم و آماده می‌شم برای مدرسه اومدن. بعد از مدرسه هم که ساعت دو تعطیل می‌شیم، دو روز در هفته، کلاس زبان می‌رم و سه روز هم کلاس کاراته دارم. جنب‌وجوش بچه‌ها شروع شد. هر کس با نفر جلوییش پچ‌پچ می‌کرد.
باب الجواد
«السلام علیک یا اباعبدالله (ع)»
ajool
بالاخره بعد از مدتی پاییدنم، آهسته جلو آمد و کنارم روی صندلی نشست. سینه‌اش را صاف کرد و دل به دریا زد. _ خواهر, مگه تو نمی‌خوای راضیه، حسینی باشه؟ با تعجب نگاهم را از در آی‌سی‌یو به سمت فرزاد برگرداندم. _ خب راضیه باید فردای قیامت توی صحرای محشر یه نشونه‌ای داشته باشه که بگه من حسینی‌ام یا نه؟ تعجبم بیشتر شد. _ این جراحتایی که راضیه برداشته، نشونهٔ حسینی بودنشه. می‌تونه روز قیامت مثل حضرت زهرا (س) دستش رو به پهلو بگیره و بگه من حسینی هستم. به کوره‌ای می‌ماندم که هر لحظه شعله‌ورتر می‌شد و حرف فرزاد، مثل آب خنکی بود که آتش کوره را خاموش می‌کرد. باز حرف‌های راضیه را به یادم آورد. «مامان من می‌خوام برم کربلا.»
s✒
نگاه آخر راضیه در ذهنم مانده بود. ناگاه پرده اشک، مقابل چشمانم فرو ریخت و حس مادریم را به زبان آوردم. _ من که می‌دونم راضیه شهید شده. صبر کنین منم بیام.
°•|...گُـمْـنـٰامْ...|•°

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۲۰ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۱/۱۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۸۵۷-۷۶-۱
تعداد صفحات۱۲۰صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۱/۱۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۸۵۷-۷۶-۱