با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب چال اثر نجمه ساجدی

دانلود و خرید کتاب چال

۳٫۳ از ۴۳۴ نظر
۳٫۳ از ۴۳۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب چال  نوشته  نجمه ساجدی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب چال

داستان چال، داستان برتر نخست در دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی از نظر هیئت داوران است. *** داستان "چال" یکی از ۲۰ داستان برگزیده‌ای است که از میان نزدیک به ۱۰۰۰ داستان در دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی به دبیرخانه جایزه ادبی بهرام صادقی رسیده و در مرحله اول برگزیده شده‌اند. زمان تقریبی مطالعه: ۲۰ دقیقه
✯♫︎𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛♫︎✯
۱۳۹۹/۰۲/۲۶

دوستان عزیز بخاطر جذابیت داستان توصیه میکنم کتاب رو مطالعه کنید ولی اگر یک بار خوانده بشه ممکنه موضوع داستان براتون کمی نا مفهوم باشه بخاطر همین حداقل با دوبار خواندن متوجه داستان می‌شوید یک نکته دیگر اینکه داستان کوتاه

- بیشتر
ریزوریوس
۱۳۹۷/۱۱/۲۷

فضاسازی و توصیفات عالی،غافلگیری خوب، کلا برای یه داستان کوتاه خوب تونسه بگونجونه همه چیو .

پُر از هیچ...
۱۳۹۷/۰۴/۲۲

عجب داستان قشنگی!اینقدر خوب بیان شده که من تمام ماجرا رو جلوچشمم به صورت یک فیلم میبینم.با اینکه اخرش یه گنگی جذاب داره ولی زیبایی داستان به همونه!بعد فهمیدن اخر داستان داستان جذاب تر میشه وادم دوست داره ازاول بخونتش.

میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۳۹۶/۰۹/۰۱

فضاسازی ها و توصیفات خیلی خوبن وقتی داشتم داستان رو میخوندم همزمان تو ذهنم مجسم می کردم... ولی خیلی غم انگیز بود.

مندوستدارکتابم
۱۳۹۷/۰۴/۱۲

داستان خوبی بود

;-)
۱۳۹۷/۰۵/۲۱

نمی دونم چی بگم😇 انگار پایانش یه خماری عجیبی داره 😭

fateme
۱۳۹۷/۰۴/۱۲

عالی و چقدر غم انگیز !

فاطمه ناظریان
۱۳۹۸/۰۱/۰۸

اصلا توصیه نمی‌شود.

فرشته_بانو
۱۳۹۷/۰۴/۲۲

جالب بود ، اما فهمش رو یکم برای مخاطب سخت کرده بود

Ghazal..
۱۳۹۷/۱۰/۱۳

عالی زیبا روان 💜

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
وقی می‌خندیدم گونه‌هایم چال می‌افتاد. یک‌بار دست گذاشت روی صورتم و گفت: چرا مال من این‌طوری نمی‌شه؟ گفتم: باید از ته دل بخندی. خنده‌ی الکی فایده نداره خندید. بعد گفت: زیاد خنده‌ام نمی‌آد. چه‌طوری از ته دل بخندم؟ قلقلکش دادم. افتاد روی زمین و دلش را گرفت و آنقدر خندید که صدایش قطع شد.
chekav:)
وقی می‌خندیدم گونه‌هایم چال می‌افتاد. یک‌بار دست گذاشت روی صورتم و گفت: چرا مال من این‌طوری نمی‌شه؟ گفتم: باید از ته دل بخندی. خنده‌ی الکی فایده نداره
حــق پرســت
- نباید می‌مُردی! زندگی‌مون از هم پاشید... از جا بلند شدم و بلندتر خندیدم. دود سیگار لای انگشتانش صورتش را محو کرده بود.
-g
حالا بعد از این همه سال چطور دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود، نمی‌دانم.
محمد
بالاخره پیدا شد. بعد از نمی‌دانم چند سال. برادری که آخرین تصویر به‌جای مانده‌ از او در ذهنم، حرکت ظریف لب‌ها و ابروهایش بود که هم‌زمان به حرکت درمی‌آمدند. ابروها بالا می‌رفتند و لب‌ها غنچه می‌شدند و یک نوچ بلند از میانشان بیرون می‌آمد؛ در جواب گریه‌‌ی بی‌امان و التماس‌های من که می‌خواستم داخل انباری ته باغ را ببینم و او نمی‌گذاشت. حالا بعد از این همه سال چطور دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود، نمی‌دانم. اصلاً نمی‌دانم چطور شناختمش. چهره‌اش دیگر مثل قبل نبود. بزرگ شده بود؛ و شاید حتی پیر. نشسته بود روی یکی از مبل‌های تکی وسط پذیرایی و دست‌هایش را از دو طرف آویزان کرده بود و پاهایش را ریز ریز تکان می‌داد. دقت که کردم ابروهایش هنوز بالا بود و لب‌هایش همچنان غنچه. به مسخره گفتم: این هنوز باز نشده؟
نجمه لطفیان
خیره نگاهش می‌کردم و او بی‌تفاوت سرش را تکیه داده بود به مبل و دود را فوت می‌کرد رو به سقف
venus_2005
گلنارکه به خانه‌مان آمد اخلاق نادر از این‌رو به آن‌رو شد. دیگر ادای مادرش را در نمی‌آورد. حتی دیگر اجازه نمی‌داد کارهای نادر را انجام دهد. در عوض ما را مجبور می‌کرد لباس‌های گِلی‌اش را بشوریم. حتی مجبورمان می‌کرد کارهای گلناررا انجام دهیم. او را روی یک صندلی توی حیاط می‌نشاند تا نوبتی موهای طلایی‌رنگش را شانه بزنیم. بعد دستور می‌داد به او تعظیم کنیم و دستش را ببوسیم. می‌گفت چون دختر است باید این کار را بکنیم. اما من می‌دانستم می‌خواهد ماجرای آبِ پرتقال را از دل گلنار دربیاورد.
♡♡doonya♡♡
روی یکی از مبل‌های تکی وسط پذیرایی و دست‌هایش را از دو طرف آویزان کرده بود
alireza noori