معرفی و دانلود کتاب از خودم جامانده‌ام + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب از خودم جامانده‌ام

کتاب از خودم جامانده‌ام

نوع کتاب
۳.۰(از ۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
مهناز معینی
انتشارات: 
شعر الف
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب از خودم جامانده‌ام

«از خودم جا مانده‌ام» رمانی از نویسنده معاصر، مهناز معینی است. «یه قلب له شده. یه روح زخمی. بی خیال دنیا!! بذار زندگی کنم. بذارادامه بدم. بذار نفس بکشم.. دست از سرم بردار لطفا. بعد از اون زمین خوردن تازه پاشدم.. این پا و اون پا نکن لطفا! برو کنار! دمت گرم.. برو کنار! باید یه دستی به زندگیم بکشم.. اول از خودم شروع میکنم. نقاهت روحی زمان بیشتری میبره تا نقاهت جسمی.. چقدر ازخودم جا مونده بودم....! اتاقم بوی غم گرفته بود. آره.. بهتره از اتاقم شروع کنم.. کتابخونه.. سبد نوارهای صوتی قدیمی.. صندلی چوبی کنارپنجره... چقدر پشت این پنجره به افق خیره شده بودم.. چقدر غروبهای این آسمون برام تلخ بود... صندلی چوبی واین پنجره شاهد اشکهای بی صدای من بودند.. صدای خنده سارا وسعید خلوت پردردمو بهم زد. رفتم پشت پنجره.. حیاط پر بود از برگهای زرد ونارنجی وقرمز...مثلا دارند برگها رو جمع می کنند یه سره خنده.. شیطنت! چقدر خوبه که هستند و زندگی منو پر از شادی می کنند»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب از خودم جامانده‌ام و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:از خودم جامانده‌ام
موضوع:رمان، داستان ایرانی
نویسنده:مهناز معینی
انتشارات:شعر الف
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۶/۰۱/۱۳
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲.۳۳ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۹۷۵۵۶۱۵
تعداد صفحه‌ها:۳۰۸ صفحه
قیمت کتاب:۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

kamrang
۱۳۹۷/۰۹/۱۹

قشنگ بود.حس و حال و فضاسازی قوی ای داشت. شخصیت پردازی و توصیف های خانم مهناز معینی واقعا زیباست . این دومین رمانی هست که از ایشون میخونم😊 البته این یکی نسبت به رمان "سنگ کوب" ضعیف تر بود چون هم...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

kamrang
۲۶
دوست داشتن یه طرفه مثل بغل کردن کاکتوسه.. هرچی محکم تر بغلش کنی بیشتر آسیب می بینی...وقتی منو نمی خواد.. اصرار من فقط منو سبک میکنه..!
kamrang
۷
زنا به قدری پیچیده اند که حتی هم جنسشونم نمی تونند پیش بینی کنند...
kamrang
۶
یه ذره هم احساسم بهش تغییر نکرده.. دلتنگی هم بهش اضافه شده نه فاصله زمانی نه فاصله مکانی نتونستند حسمو بهش تغییر بدند.. نمی دونم شاید اون فقط اومد که اضلاع عشقو واسم رسم کنه.. مختصاتشو برام روشن کنه تفهیم کنه ...غرقم کنه وبره..! اون فقط اومد تا منو با عشق آشنا بکنه وبره..
kamrang
۶
_ زنا چه جوری دوست داشتنشونو نشون میدن وقتی هیچ وقت راجع بهش حرف نمی زنند..؟ _ زنا موجودات پیچیده ای اند...از روی رفتار ظاهری شون نمی تونی به مکنونات قلبی شون پی ببری.. می بینی کل روزو شاد وسرحالند.. اما یه گوشه که تنها میشن سرشون میذارن رو زانوهاشونو اشک می ریزن... کنارت نشستند و دارند به حرفات گوش میدن.... دقیقا تو اون لحظه اون ور دنیاست فکرشون... دارند باهات بحث می کنند وجدل و کلی هم عصبانی اند...در حالیکه تو همون لحظه از عشقت دارند خفه میشن... یا سرد وبی روح از کنارت رد میشن وبه هیچ عنوان بهت توجه نمی کنند درحالیکه شش دنگ حواسشون به شماس... اینجوریاس عمو...! _ عجب موجودات پیچیده ای هستید شما
kamrang
۶
اقرار تلخی ست..؛ تونیستی و دنیای من خالی ست...!
kamrang
۵
چطور بعد از اینهمه دلتنگی ...بی خبری.... بی مهری.... چطور من هنوزم عاشقشم؟؟؟ وقتی یه حالی ازم نمی پرسه...ولی من همه جا دنبال یه ردم که پیداش کنم...بو بکشمش.... واقعا چطور؟؟
kamrang
۴
به قول مادرجون مردا از زنای آویزون متنفرند..
kamrang
۳
تو بچگی ساعتها می شستم به اینکه الان خدا کجا قایم شده فکر می کردم...تمام پستوهای خونه...پشت درختا.. تو قفسه های آشپزخونه.... هرجایی که ممکن بودو می گشتم وپیداش نمی کردم... وقتی پسرا تو کوچه پس کوچه ها داشتند با یه چوب لاستیکهارو می چرخوندند ودست آخر آتیشش می زدند، من تمام مدت داشتم کشیک می دادم که غروب شه واونا برن و بعد من اون لاستیکه سوخته رو بردارم وبرم روش کلی آزمایش انجام بدمو ودست آخر از توش کلی وسیله درست کنم.... یه اعتراف کنم... از بچگی دید من راجع به جنس دختر بابقیه پسرا فرق داشت...وقتی اونا دخترارو می ترسوندند یا مسخره می کردند، دلم می خواست خفه اشون کنم... بعد می رفتم برای دلداری دختربچه...ساعتها می شستم وتماشاشون می کردم...انگار که یه تابلوی نقاشی باشه.. حرکاتشون.. بازی هاشون...وقتی چندتایی ریزریز بهم می خندیدیند همش جالب بود..
kamrang
۲
شایدم حق با مادرجون بود.. شاید باید از این شهر ومملکت می رفتم از این دیار دودگرفته که برای من هر گوشه اش یه دنیا خاطره بود... کتابارو از رو میز مطالعه جمع کردم ولباسارو از رو تخت.. پنجره رو باز کردم ویه نسیم خنک پیچید تو اتاقم و تمام تنم و یه حس خوبی بهم داد...! یه حس دلپذیر..! ا