
کتاب مرد سایه ها
معرفی کتاب مرد سایه ها
کتاب مرد سایهها نوشتهی پیمان سجاسی شادهسری داستانی پرتنش دربارهی مردی است که گذشتهی نظامی و مخفیاش دوباره به سراغ او میآید و زندگی تازهاش را تهدید میکند. این کتاب با ویرایش بهار دانشور و توسط نشر متخصصان منتشر شده است و در چند فصل نسبتاً کوتاه، مسیری پر از تعقیب، خشونت، عشق و انتقام را دنبال میکند. روایت از کودکی قهرمان شروع میشود و تا سالهای حضورش در ارتش و سازمانی مخفی به نام هایو ادامه پیدا میکند. در ادامه، ورود شخصیتی به نام ملانی، زندگی او را وارد مرحلهای تازه میکند و تعادل شکنندهی آرامش ظاهریاش را به هم میزند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب مرد سایه ها
کتاب مرد سایهها داستان ویلیام را روایت میکند؛ پسری که در کودکی در یک تصادف تلخ پدر و مادرش را از دست میدهد و در سکوت خانهای سرد و پر از خاطره بزرگ میشود. پیمان سجاسی شادهسری در این کتاب از همان فصل اول، تضاد میان روزهای روشن کودکی و تاریکی پس از حادثه را نشان داده است؛ جایی که نصیحتهای خشن پدر دربارهی عدالت و زور، در ذهن ویلیام میماند و بعدها در تصمیمهایش نقش بازی میکند. کتاب مرد سایهها در چند فصل پیوسته، زندگی ویلیام را از نوجوانی تا میانسالی دنبال میکند. او در جوانی جذب ارتش میشود، در یگانهای ویژه و عملیاتهای مخفی آموزش میبیند و بهتدریج به سازمانی زیرزمینی به نام هایو راه پیدا میکند؛ شبکهای که ابتدا با شعار مبارزه با تروریسم شکل گرفته اما زیر نظر فردی به نام رولینگ به سیستمی بیرحم و فاسد تبدیل شده است. در فصلهای میانی کتاب مرد سایهها، نویسنده با رفتوبرگشتهای زمانی، هم میدانهای جنگ و خیابانهای ویران بغداد را نشان داده است و هم تنهایی سالهای بازنشستگی ویلیام در شهری کوچک را. در ادامه، کتاب مرد سایهها با ورود ملانی، معلمی پرانرژی که از طریق یک اپلیکیشن دوستیابی با ویلیام آشنا میشود، لحن عاطفیتری پیدا میکند. رابطهی آن دو از گفتوگوهای مجازی به دیدار در کافه، شام در خانهی ویلیام و شکلگیری عشقی آرام اما عمیق میرسد. همزمان، سایهی هایو و رولینگ دوباره بر زندگی ویلیام میافتد؛ مأموران نقابدار به خانهاش حمله میکنند، او را وادار میکنند به گذشته برگردد و تهدید میکنند که ملانی را زیر نظر دارند. در فصلهای پایانی کتاب مرد سایهها، تعقیبوگریزهای خیابانی، درگیریهای مسلحانه، بازگشت ویلیام به نقش «عامل» و تصمیم او برای نابودی هایو، داستان را به سمت رویارویی مستقیم با رولینگ و شبکهی او میبرد.
خلاصه داستان مرد سایه ها
کتاب مرد سایهها داستان مردی است که از دل جنگ و عملیاتهای مخفی بیرون آمده و تلاش کرده است در شهری کوچک، زندگی آرامی برای خود بسازد. ویلیام پس از سالها خدمت در ارتش و سازمان مخفی هایو، خود را بازنشسته کرده و در کارهای ساختمانی و نجاری مشغول است. او با گذشتهای پر از خون، خیانت و از دستدادن همرزمانش دستوپنجه نرم میکند و شبها با کابوسها و خاطرات میدانهای جنگ بیدار میشود. آشنایی با ملانی، معلمی شاد و پرانرژی، برای ویلیام حکم بازگشت به «دنیای زندهها» را دارد. رابطهی آن دو بهتدریج از گفتوگوهای مجازی به عشقی جدی تبدیل میشود و ویلیام برای نخستینبار احساس میکند شاید بتواند از زیر سایهی گذشته بیرون بیاید. اما سازمان هایو و رهبرش رولینگ، او را رها نکردهاند. مأموران نقابدار به خانهاش یورش میبرند، ملانی هدف تهدید قرار میگیرد و ویلیام ناچار میشود دوباره به همان مهارتهایی برگردد که سالها با آنها زندگی کرده است. کتاب در ادامه، او را در مسیر انتقام و رویارویی با شبکهای نشان میدهد که زمانی خودش یکی از بهترین مهرههای آن بوده است.
چرا باید کتاب مرد سایه ها را بخوانیم؟
مرد سایهها ترکیبی از فضای تیرهی عملیاتهای مخفی، تنهایی پس از جنگ و شکلگیری عشقی ناگهانی در میانهی این تاریکی است. این کتاب نشان داده است چگونه گذشتهی خشونتبار میتواند به زندگی امروز نفوذ کند و حتی امنترین شهرها و رابطهها را زیر سؤال ببرد. تعقیبوگریزها، درگیریهای فیزیکی، گفتوگوهای درونی ویلیام و تضاد میان دنیای ملانی و دنیای هایو، خواندن این اثر را برای علاقهمندان به داستانهای پرکشمکش جذاب میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن مرد سایهها به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای اکشن و پرتعلیق با محوریت سربازان سابق، سازمانهای مخفی و انتقام علاقه دارند. همچنین به مخاطبانی که دوست دارند در کنار صحنههای درگیری و تعقیب، شکلگیری یک رابطهی عاطفی در دل این فضای خشن را دنبال کنند، میتواند مناسب باشد. «فصلاول دوازدهساله بود؛ یک تصادف تلخ والدینش را از او گرفت و او ماند و سکوت سنگین خانهای که دیگر هیچوقت صدای خنده در آن نمیپیچید. او گاهی در میان کابوسهایش، روزهای روشن گذشته را مرور میکرد؛ روزهایی که همهچیز ساده و آرام بود. صبحها بوی نان تازه و شیر گرم از آشپزخانه به مشام میرسید. مادرش لیوان شیر را پر میکرد و جلوی ویلیام میگذاشت. لبخندش گرمایی داشت که همهی تاریکیها را از خانه دور میکرد. پدرش، هنری، مردی قوی و محکم بود و سابقهی خدمت در ارتش را داشت. او پشت میز صبحانه، درحالیکه روزنامهای در دست داشت گاهی سرش را بالا میآورد و با نگاه جدی اما پرمحبت، از پسرش میپرسید: «مدرسه چطور پیش میره ویلیام؟ کسی اذیتت نمیکنه؟» ویلیام طفره میرفت اما هنری پافشاری میکرد: «پسرم، راستش رو بگو. کی اذیتت کرده؟» ویلیام آهی کشید و آرام گفت: «یه پسر کلاس بالایی... قلدره. همش گیر میده بهم.» هنری روزنامه را تا کرد، به چشمان پسرش خیره شد و با صدای محکم گفت: «عدالت توی این دنیا یه بازیه؛ یه سیرکه. عدالت ساخته شده تا ضعیفها فرمانبردار باشن. هیچوقت انتظار نداشته باش عدالت نصیبت بشه یا با دعا، اون آدم به سزای کارهاش برسه. تنها راهش اینه که جلوی اون قلدر بایستی. منتظر نمون دست از سرت برداره... چون تا وقتی که تو ضعیف باشی اون کنار نمیکشه. وقتشه نشونش بدی معنی عدالت رو.» ویلیام بیاعتنا سری تکان داد و گفت: «باشه.» و دوباره مشغول خوردن صبحانه شد. مادرش آرام گفت: «ویلیام زودتر بخور. سرویس مدرسه الان میرسه.» ویلیام لقمهاش را تمام کرد، کیفش را برداشت و با گفتن «خداحافظ» از خانه بیرون رفت. پدر و مادرش پشت سرش نگاهش کردند؛ بیآنکه بدانند روزی این لحظههای ساده، آخرین خاطرات شیرین پسرشان خواهد بود.»
حجم
۴۵۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۲ صفحه
حجم
۴۵۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۲ صفحه