با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
ماهی خانم

دانلود و خرید کتاب ماهی خانم

۴٫۰ از ۴۸ نظر
۴٫۰ از ۴۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب ماهی خانم  نوشته  ناهید گلکار  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب ماهی خانم

«ماهی خانم» نام داستان بلندی از ناهید گلکار (-۱۳۳۰)، نویسنده معاصر ایرانی، بر اساس زندگی واقعی زنی نوشته شده است. ماهی دختر یازده ساله‌ای از یک خانواده ضعیف است که نزدیک به راه‌آهن زندگی می‌کنند. او که کم‌کم پا به دوران بلوغ خود گذاشته‌است. برای جلب توجه پسر همسایه روبه‌رویی هر از چندگاهی به بهانه هواخوری به پشت بام خانه می‌رود و در رویاهای خود غرق می‌شود و ... ماجرای ماهی تا آینده‌ای نه چندان دور ادامه می‌یابد. بخش کوتاهی از داستان را می‌خوانید: اگر فامیلِ شوهر، بِهم کم طلا بدن، چیکار کنم؟! نباید ساکت بمونم. همون جا گیس مادرشو می‌گیرم! نه، نه، مادرشو نه، خواهرشو می‌گیرم و تا می‌تونم می‌کشم تا بفهمه! ای گمشو ماهی، این چه فکریه تو می‌کنی! بعد فکر کردم با این اسم مسخره چیکار کنم؟! ماهی! خدا ازتون نگذره که اسم منو ماهی گذاشتین! اونم به خاطر خریت یک قابله که من از دستش لیز خوردم! اونوقت، اسم منِ بدبخت شد ماهی! حالا اگر اون پسره بیاد و ازم بپرسه اسمت چیه، چی بگم؟ بعد، یاد نگاه اون پسره افتادم. سُست شدم و رفتم تو رؤیا... که باز مامان منو صدا کرد که: بیا بابا اومده؛ بیا کمک کن شام رو بیاریم. من گفتم درس بخون، حالا توام دیگه ول نمی‌کنی؟! بیا یک‌کم استراحت کن مادر، خسته شدی. گفتم:نمیشه، درس دارم و تند و تند ریاضی‌هامو حل کردم تا فردا صدای معلمه درنیاد. به‌هرحال، از کارِ خونه بهتر بود!

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۷)
zahra ag
۱۳۹۸/۱۰/۰۱

خیلی از خوندنش لذت بردم😍

محمدرضا
۱۳۹۷/۱۱/۲۵

خیلی غمگین کننده است 😔 نه به خاطر وجود چنین افراد تنگ دست و چنین شرایط سخت فرهنگی، بلکه غمش توی اینه که میدونیم وضعیت همینه. همیشه چنین وضعیتی هست و ما فقط علاوه بر ناشکر بودن از شرایطمون اهل کمک

- بیشتر
پروین
۱۳۹۸/۰۸/۱۶

عاااااالی بود .

Ghazal Karavan
۱۳۹۸/۰۹/۰۱

داستان خوبی بود ...اینکه ادم ها توی هر شرایطی میتونن حق خودشونو بگیرن فقط مهم اینه که به خودشون و چیزی که میخوان باور داشته باشن ...

maedeh
۱۳۹۸/۰۹/۰۸

خیلیییی خوب بوووود....چقدر آدم جالبی بود ماهی خانوم

razavi
۱۳۹۹/۰۲/۲۶

داستانش یکم پیش پا افتاده ونوستالژی بود ولی در کل داستان بانمکی داشت دوستش داشتم

matin@bb@$
۱۳۹۹/۰۳/۰۲

قشنگ بود

من عاشق کتاب های خانم گلکارم.
۱۳۹۹/۰۱/۲۹

من نوشته های خانم گلکار را خیلی دوست دارم

N
۱۳۹۸/۰۸/۱۷

من که با خوندنش حالم خوب شد‌😊

کاربر ۷۷۵۰۹۷
۱۳۹۸/۰۱/۰۸

خیلی خوب و آموزنده بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۴)
بعد از امتحان رفتم در خونه‌شون. در زدم. یک پسربچه‌ی هفت هشت ساله در رو باز کرد. گفتم: الهام رو می‌خوام؛ برو صداش کن. گفت: الهام خوابیده. گفتم: برو بیدارش کن بگو ماهی اومده. پسره با تعجب پرسید: ماهی؟ گفتم: آره، اسم من ماهیه. گفت: چه اسم مسخره‌ای داری! گفتم: نه، کجاش مسخره است؟ ماهی یک حیوون خوشگله. گفت: مثل این که اسم منو بذارن الاغ! گفتم: خُب الاغ بده اما ماهی خوشگله. گفت: خُب بذارن قو باز هم بده؛ دیگه با غیظ گفتم: من اسمم ماهیه ولی خودم نهنگِ خطرناکی هستم! تا نزدم لت و پارت نکردم، برو الهام رو صدا کن بچه پُررو.
مادر بزرگ علی💝
ماهی خانم (داستان بلند) ناهید گلکار نشر داستان
آسو:))) سهمیه
ننجون گفت: خُب خوشگلی ننه! موهاتو بکن تو و یک چادر سرت کن، ببین کسی دیگه بهت کار نداره. ثوابم داره و خدا هم ازت راضی میشه. گفتم: نه نمی‌خوام؛ دوست ندارم. بلند شدم چادر ننجون رو برداشتم و کشیدم روی سرم و رومو محکم گرفتم که فقط یک چشم و یک دماغم بیرون بود. یک‌کم هم پشتمو خم کردم و درحالیکه وانمود می‌کردم یک پام چُلاقه، راه رفتم و گفتم: اینطوری خوبه ننجون؟ حرف در نمیارن؟ از فردا اینطوری میرم مدرسه! اون و مامانم از خنده ریسه رفته بودن و من هی ادا درآوردم و اونا خندیدن. ولی این فکر رفت تو سرم که یک درسی هم به ناظم و معلم پرورشی بدم. صبح، همونطور چادر رو سرم کردم و با همون شکل رفتم مدرسه!
مادر بزرگ علی💝
با این اسم مسخره چیکار کنم؟! ماهی! خدا ازتون نگذره که اسم منو ماهی گذاشتین! اونم به خاطر خریت یک قابله که من از دستش لیز خوردم! اونوقت، اسم منِ بدبخت شد ماهی!
آسو:))) سهمیه
سر شب، بابام که اومد خونه، یک مدت دمِ در با کسی حرف می‌زد و بعد خوشحال اومد تو. صورتش خندون و کیفش کوک بود و دستش هم پُر. مامان تعجب کرد و گفت: دیگه از علائم ظهور امام زمونه که تو چیزی خریدی اومدی خونه. علی و ماهرخ ریختن دورش که چی خریدی؟ اونا رو داد به مامان و گفت: بیار بچه‌ها بخورن. آجیل! باورکردنی نبود. آجیل، باسلُق، خرما و انجیر. مامان فوراً مقداری ریخت تو ظرف و آورد گذاشت جلوی ما که همه بی‌تاب بودیم. ما هم با ولع شروع کردیم به خوردن. این یک واقعه‌ی بی‌نظیر تو زندگی ما بود. خوشحال و شاد و خندان تا ته اونو درآوردیم.
مادر بزرگ علی💝
نمی‌دونم، بی‌دلیل ناظم اومد و گوش منو گرفت. گفتم: آخ، آخ، برا چی خانم؟ گفت: دوباره بگو. گفتم: برا چی خانم؟ گفت: نه، اون شعار رو دوباره بگو. گفتم: همین که الآن گفتیم خانم؟ گفت: آره، تکرار کن. گفتم: برگ برگ امریکا! گوشمو بیشتر تاب داد و گفت: تو تا کی می‌خوای شر درست کنی؟ چرا آروم نمی‌شینی؟ گفتم: به خدا غلط کردیم خانم! آخه ما که کاری نکردیم! ورزش کردیم و شعار دادیم. به خدا خانم کاری نکردیم. گفت: اینی که تو میگی مرگ بر امریکاس احمق، نه برگ! گفتم: خانم تو رو خدا به نظر خودتون برگ بهتر از مرگ نیست؟ گفت: خفه شو وگرنه از مدرسه بیرونت می‌کنم! گمشو برو سر کلاس!
مادر بزرگ علی💝
خانم پرورشی رفته بود تو کلاس. اون، دستِ خانم معلم رو هم از پشت بسته بود؛ چون روی اون مقنعه‌ی سیاه و بلند، یک چادرِ مشکی هم سرش بود! پرسید: کجا بودی؟ چرا دیر اومدی؟ گفتم: اجازه خانم، رفتیم آب بخوریم. گفت: چرا زودتر نخوردی؟ سرمو انداختم پایین؛ چون هر وقت جواب می‌دادم، بهم می‌گفتن چرا جواب میدی! باز پرسید: چرا تو همیشه زلفت بیرونه؟ مگه صد بار بهت تذکر ندادم موهاتو بکن تو؟ نمی‌شد دیگه؛ باید این بار جواب می‌دادم. گفتم: خانم من اونطوری دوست ندارم! بدمون میاد! گفت: خُب می‌دونی برای این که موهات بیرونه، میری جهنم؟ گفتم: برا چی خانم؟ ما که کاری نکردیم! گفت: خُب نباید موهاتو نامحرم ببینه. گفتم: خُب خانم اینجا که نامحرم نیست! تو رو خدا خانم ما نریم جهنم، قول میدیم دفعه‌ی آخرمون باشه!
مادر بزرگ علی💝
وارد که شدم، ننجونم رو دیدم که یک گوشه‌ی حیاط روی یک تکه گلیم نشسته بود و داشت سبزی پاک می‌کرد. من خیلی دوستش داشتم. صورت سفید پر از چروکی داشت که یک قسمتی از پوست شل شده‌اش زیر چونه آویزون بود و خودش به شوخی بهش می‌گفت: چیلیک‌دون. گفتم: سلام ننجون. سرشو بلند کرد و گفت: سلام ننه، باز هم دردسر درست کردی؟ نمی‌خوای خانم بشی؟ نمی‌خوای عقل‌رِس بشی؟ ننه تا کی می‌خوای قرتی‌بازی از خودت در بیاری؟ به خدا هیچ کس تو رو نمی‌گیره.
مادر بزرگ علی💝
باز مامان گفت: اگر تو نخوری، ما هم نمی‌خوریم. بیا برات لقمه کردم. ترشی هم داریم می‌چسبه. دیگه برای امروزمون بسه؛ حرصم نده. دیگه برام فرقی نمی‌کرد چی بخورم. اصلاً تو حال خودم نبودم و اون دوتا چشم از جلوی نظرم نمی‌رفت. همینجور لقمه می‌کردم و میذاشتم دهنم. آخر مامان گفت: خوب شد دوست نداشتی مادر! ترکیدی، بسه دیگه!
مادر بزرگ علی💝
زندگی... اومدن؛ زیستن؛ و رفتن. در یک چشم بر هم زدن! و سکوت... انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده!
helya.B

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۰ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۹/۱۷
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۸۳۸۲-۹۲-۸
تعداد صفحات۱۰۰صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۹/۱۷
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۸۳۸۲-۹۲-۸