
کتاب آیا غرب باخته است؟
معرفی کتاب آیا غرب باخته است؟
کتاب آیا غرب باخته است؟ نوشتهی کیشور محبوبانی با ترجمهی ایلیا اوزار اثری است تحلیلی دربارهی جابهجایی قدرت در جهان امروز و سردرگمی راهبردی جوامع غربی در برابر این تغییر. نویسنده که سالها در عرصهی دیپلماسی و سیاستگذاری عمومی فعال بوده، از جایگاهی آسیایی و بیرون از مدار قدرت غربی، به افول نسبی غرب و خیزش دوبارهی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین میپردازد. محبوبانی در این کتاب نشان میدهد چگونه برتری دویستسالهی اروپا و آمریکا در مقیاس تاریخ طولانی بشر یک «انحراف» بوده که اکنون به پایان طبیعی خود نزدیک میشود و در عین حال استدلال میکند که خود غرب با گسترش خرد، علم، فناوری و الگوهای حکمرانیاش، زمینهی این جابهجایی را فراهم کرده است. در این میان، پرسش محوری او این است که غرب در برابر جهانی که دیگر زیر سلطهی یکجانبهی آن نیست چه راهی را باید برگزیند: ادامهی مداخلهگری و جنگهای فرساینده یا بازنگری در نقش خود و پذیرش یک نظم چندقطبی تازه. انتشارات اشراقیه آن را منتشر کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب آیا غرب باخته است؟
کتاب آیا غرب باخته است؟ با طرح پرسش در عنوان خود، چارچوب بحث را روشن میکند: مسئله نه نابودی غرب، بلکه از دست رفتن جایگاه بیرقیب آن در اقتصاد، سیاست و فرهنگ جهانی است. کیشور محبوبانی در فصلهای آغازین، با رجوع به دادههای تاریخی و اقتصادی، نشان میدهد که از سال اول میلادی تا ۱۸۲۰، چین و هند دو اقتصاد اصلی جهان بودهاند و تنها در دو قرن اخیر است که اروپا و سپس آمریکا به رأس سلسلهمراتب جهانی رسیدهاند. او این دورهی کوتاه را «انحراف تاریخی» مینامد و با نمودارها و آمارهایی از مککینزی، مارتین ولف و دیگران، کاهش تدریجی سهم G۷ و افزایش سهم اقتصادهای نوظهور E۷ را توضیح داده است. در ادامه، نویسنده سه «انقلاب خاموش» را در جوامع غیرغربی شناسایی میکند: انقلاب سیاسی (پاسخگو شدن حاکمان در برابر مردم)، انقلاب ذهنی (باور به امکان تغییر سرنوشت از راه آموزش و عقلانیت) و انقلاب حکمرانی (تمرکز بر سیاستگذاری عمومی کارآمد). نمونههای او از چین، هند، اندونزی، کنیا، اتیوپی، مالزی و دیگر کشورها نشان میدهد چگونه الگوهای غربیِ علم، بازار، آموزش و مدیریت دولتی در این جوامع جذب شده و به کاهش فقر، افزایش امید به زندگی و رشد طبقهی متوسط انجامیده است. در بخشهای میانی کتاب آیا غرب باخته است؟ نویسنده به تناقضی مهم میپردازد: در حالیکه بسیاری از دولتهای آسیایی و آفریقایی بهتدریج کارآمدتر شدهاند و شاخصهای توسعهی انسانی در جهان بهبود یافته، اعتماد شهروندان غربی به دولتهای خود کاهش یافته و احساس بدبینی و خشم در میان طبقات کارگر و متوسط بالا رفته است. محبوبانی این وضعیت را نتیجهی «کوری نخبگان غربی» در برابر تغییرات ساختاری میداند؛ نخبگانی که بهگفتهی او، زیر تأثیر غرور پس از جنگ سرد و ایدهی «پایان تاریخ» فوکویاما، از دیدن بیداری چین و هند، پیامدهای ورود نیروی کار ارزان به اقتصاد جهانی، و رشد طبقهی متوسط در جهان جنوب غافل ماندهاند. فصلهای بعدی کتاب به خطاهای راهبردی غرب اختصاص دارد: جنگهای خودویرانگر در جهان اسلام، تحقیر روسیه و گسترش ناتو، و موج «انقلابهای رنگی» که بدون درنظرگرفتن پیامدهای بلندمدت دنبال شده است. در فصلهای پایانی، محبوبانی راهبرد «سه M» را پیشنهاد میکند: رویکردی مینیمالیستی (کاهش مداخلهی نظامی و سیاسی)، چندجانبهگرایانه (تقویت نهادهای بینالمللی و پذیرش نقش دیگر قدرتها) و ماکیاولیستی (واقعگرایی خونسرد و اولویتدادن به رفاه مردم بهجای آرمانگرایی شعاری). کتاب در ۹ فصل اصلی و چند بخش تحلیلی فرعی، با ارجاعهای فراوان به آمار، گزارشهای بینالمللی و تجربههای میدانی نویسنده، تصویری از جهانی ارائه میدهد که در آن، سلطهی غرب رو به پایان است اما امکان شکلگیری نظمی آرامتر و شکوفاتر برای همهی جوامع وجود دارد.
خلاصه کتاب آیا غرب باخته است؟
محور اصلی آیا غرب باخته است؟ این است که جهان در حال عبور از دورهای است که در آن غرب مرکز ثقل قدرت و ثروت بوده و اکنون با بازگشت تاریخی آسیا و رشد دیگر مناطق، نظم تازهای در حال شکلگیری است. کیشور محبوبانی در فصل نخست با عنوان «نظم نوین» نشان میدهد که برتری اقتصادی غرب در مقیاس دو هزار ساله، استثنایی کوتاهمدت است و با رشد دوبارهی چین و هند، سهم اروپا و آمریکا از تولید جهانی بهطور اجتنابناپذیر کاهش مییابد. او با استناد به دادههای رشد بهرهوری و دستمزد در آمریکا، شکاف میان افزایش تولید و رکود درآمد طبقات کارگر و متوسط را توضیح میدهد و این روند را زمینهساز نارضایتیهایی مانند رأی به ترامپ و برگزیت میداند. در فصل «هدیهی خرد غربی» نویسنده استدلال میکند که بزرگترین خدمت غرب به جهان، انتقال شیوهی استدلال، روش علمی و الگوهای حکمرانی عقلانی بوده است. این «خرد غربی» از راه علم، فناوری، اقتصاد بازار و آموزش مدرن به شرق آسیا و سپس به دیگر مناطق رسیده و سه انقلاب خاموش را رقم زده است: انقلاب سیاسی (پاسخگو شدن حاکمان در برابر مردم حتی در نظامهای غیردموکراتیک مانند چین)، انقلاب ذهنی (باور گسترده به امکان ساختن آیندهای بهتر از راه آموزش و تلاش) و انقلاب حکمرانی (تمرکز دولتها بر سیاستگذاری عمومی کارآمد). محبوبانی با مثالهایی از چین، هند، اندونزی، کنیا، اتیوپی، بنگلادش و مالزی نشان میدهد چگونه این تحولات به کاهش چشمگیر فقر، افزایش امید به زندگی، گسترش طبقهی متوسط و رشد دسترسی به آموزش و فناوری انجامیده است. در فصلهای «جنگهای خودویرانگر غرب» و «کوری نخبگان غربی» نویسنده توضیح میدهد که چگونه غرب، بهجای سازگاری با نظم نو، درگیر جنگهای پرهزینه در عراق، افغانستان، لیبی و سوریه شده، روسیه را تحقیر کرده و با گسترش ناتو و حمایت از انقلابهای رنگی، بیاعتمادی عمیقی ایجاد کرده است. او این اقدامات را نشانهی غرور پس از جنگ سرد و ناتوانی در دیدن واقعیتهای تازهی جهان میداند. در بخش مفصل دیگری، محبوبانی به رشد جمعیت مسلمانان، پویایی دین اسلام و تأثیر بمباران و مداخله در جوامع اسلامی بر شکلگیری احساس بیعدالتی و خشم اشاره کرده است. بخشهای بعدی کتاب به تصویر بزرگتری از وضعیت بشر میپردازد: کاهش خشونت جهانی، سقوط فقر مطلق، افزایش سواد، رشد طبقهی متوسط جهانی، انفجار سفرهای بینالمللی و گسترش گوشیهای هوشمند. محبوبانی استدلال میکند که در مجموع، بشریت در آستانهی دورهای کمسابقه از رفاه و امنیت قرار گرفته، اما بدبینی رسانههای غربی و تمرکز بر «خبر» بهجای «روند» باعث شده این واقعیت دیده نشود. در فصلهای پایانی، او راهبرد «سه M» را پیشنهاد میکند: غرب باید نقش خود را مینیمالیستی کند (کاهش مداخلهی نظامی، بهویژه در جهان اسلام)، به چندجانبهگرایی روی آورد (تقویت سازمان ملل، نهادهای مالی و همکاری جهانی در موضوعاتی مانند اقلیم) و رویکردی ماکیاولیستی در معنای مثبت آن در پیش گیرد؛ یعنی با واقعگرایی خونسرد، رفاه شهروندان خود و ثبات نظم جهانی را بر جاهطلبیهای ایدئولوژیک و برتریطلبی ترجیح دهد.
چرا باید کتاب آیا غرب باخته است؟ را بخوانیم؟
خواندن آیا غرب باخته است؟ فرصتی فراهم میکند تا تصویر رایج از «بحران جهان» از زاویهای دیگر دیده شود. نویسنده با کنار هم گذاشتن آمارهای توسعهی انسانی، دادههای اقتصادی و تجربهی دیپلماتیک خود نشان میدهد که در پسِ تیترهای روزانهی جنگ و بحران، روندی عمیق از کاهش فقر، افزایش امید به زندگی، رشد طبقهی متوسط و گسترش آموزش در جریان است. این نگاه، هم بدبینی افراطی نسبت به آینده را به چالش میکشد و هم خوشبینی سادهانگارانه به تداوم سلطهی غرب را. این کتاب بهویژه برای کسانی که به سیاست جهانی، روابط بینالملل و اقتصاد سیاسی علاقهمندند، امکان مقایسهی روایتهای غربمحور با روایتی آسیایی را فراهم میکند. محبوبانی از درون تجربهی سنگاپور، آسهآن و تعامل نزدیک با چین، هند و جهان اسلام، نشان میدهد چگونه الگوهای غربی در این جوامع جذب و بازآفرینی شدهاند و چرا ادامهی مداخلهگری نظامی و تحقیر دیگران، در نهایت به زیان خود غرب است. طرح راهبرد «سه M» در پایان کتاب، بحث را از سطح نقد به سطح پیشنهاد میبرد و نشان میدهد چه نوع تغییر نگرشی میتواند هم امنیت و رفاه غرب را حفظ کند و هم با واقعیت نظم چندقطبی تازه سازگار باشد. برای خوانندهای که میخواهد فراتر از کلیشهی «افول غرب/خیزش شرق» به جزئیات این جابهجایی نگاه کند، این اثر مجموعهای از مثالهای عینی، مقایسههای تاریخی و تحلیلهای ژئوپلیتیک فراهم کرده است که میتواند مبنای گفتوگو و بازاندیشی در بسیاری از پیشفرضهای رایج دربارهی آیندهی جهان باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
به پژوهشگران و دانشجویان علوم سیاسی، روابط بینالملل و مطالعات منطقهای پیشنهاد میشود آیا غرب باخته است؟ را بخوانند، چون برای تحلیل نظم جهانی و جابهجایی قدرت، چارچوبی متفاوت و دادهمحور ارائه کرده است. به فعالان رسانهای، تحلیلگران سیاست خارجی و دیپلماتها نیز توصیه میشود، زیرا کتاب نگاه بیرونی و انتقادی به سیاستهای غرب در جهان اسلام، روسیه و آسیا عرضه کرده است. همچنین به علاقهمندان مباحث توسعه، اقتصاد جهانی و آیندهپژوهی که میخواهند تصویر بزرگتری از روندهای فقر، طبقهی متوسط و حکمرانی در جهان به دست آورند، خواندن این کتاب پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب آیا غرب باخته است؟
«چرا غرب احساس گمگشتگی میکند؟ پاسخ ساده است. در اوایل قرن بیستویکم، تاریخ پیچ مهمی را پشت سر گذاشت؛ شاید مهمترین پیچی که بشریت تاکنون طی کرده است اما غرب از پذیرش یا سازگاری با این دوران تازه تاریخی سر باز میزند. این چرخش بزرگ تاریخ چیست؟ مقایسهای کوتاه بین دویست سال گذشته با هزار و هشتصد سال پیش از آن پاسخ را روشن میکند. از سال اول میلادی تا ۱۸۲۰، دو اقتصاد بزرگ جهان همواره چین و هند بودند. تنها پس از آن بود که اروپا اوج گرفت و سپس آمریکا به آنها پیوست. در پرتو آن هزار و هشتصد سال، برتری نسبی اخیر غرب بر دیگر تمدنها یک انحراف تاریخی بزرگ به شمار میآید. همهٔ اینگونه انحرافها سرانجام طبیعی خود را دارند و اکنون همان زمان فرارسیده است. پس مشکل چیست؟ اینجاست که درک ماهیت زمانه اهمیت خود را نشان میدهد. ماکیاولی بر این نکته تأکید کرده بود آنجا که گفت: «شاهزادهای که کاملاً بر بخت تکیه کند، با تغییر آن نابود میشود. همچنین باور دارم کسی کامیاب خواهد بود که اعمالش را با روح زمانه هماهنگ کند و آنکه رفتارش با زمانه سازگار نباشد کامیاب نخواهد شد.» با اینکه روح زمانه دگرگون شده و غرب ناگزیر باید برای سازگاری با این دورانِ نوین دست به تغییرات بزرگی بزند، هیچ شخصیت برجستهای در غرب شجاعت بیان حقیقت تعیینکنندهٔ روزگار ما را نداشته است: اینکه چرخهٔ سلطهٔ غرب بر جهان به پایان طبیعی خود نزدیک میشود. در مقابل، مردم این کشورها این تغییرات بزرگ را با گوشت و پوست خود حس میکنند چه در زندگی روزمره و چه در بازار کار. همین امر تا حدی رخدادهایی را توضیح میدهد که دستکم برای نخبگان سیاسی غیرعادی به نظر میرسند، مانند ترامپ و برگزیت.»
حجم
۳۲۸٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۵ صفحه
حجم
۳۲۸٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۵ صفحه