«امانتی» نیمنگاهی است به زندگی و اوج بندگی سردار شهید سیدمحسن موسوی که به کوشش سمانه قائد امینی(-۱۳۷۳) و پریسا اباذری گردآوری شده است.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
حمله ی عراق، خیلی ها را آواره ی این شهر و آن شهر کرده بود. بدتر از آن مردمی بودندکه پذیرای هیچ کدام از آنها نبودند.
مدام به آنها زخم زبان می زدند که: چرا شهر تون را ول کردید اومدید اینجا؟ اومدید اینجا که شهر ما را هم خراب کنین؟ شما نحس هستید! از شهر ما برید بیرون!! و...
هر که هرچه دم دستش بود آورده بود. یکی با دمپایی، یکی با زیر شلواری و یکی با...
آواره بودند، بدون پول و بدون جا.
مهاجرهای جنوبی اگر آشنایی در شهر ها داشتند پیش آنها می رفتند و اگر هم نداشتند که آواره ی کوچه ها و خیابان ها می شدند.
محسن طبق روال همیشه شده بود امداد رسانشان.
علاءالدین هایی که دیگر در خانه ها استفاده ای نداشت و مواد غذایی و لوازم زندگی که اضافی بود را از مردم محل و فامیل جمع می کرد.
نمی گذاشت غم غربت، دوری از وطن و بی پولی آزارشان دهد...
ناراحت و بغض کرده رسید خانه.
خیره شد به محسن و گفت:
فلانی بنده خدا بچه اش مفقود الأثر شده...
محسن این را که شنید خیلی ناراحت شد، سرش را انداخت پایین و گفت: مامان چرا می گید مفقود الأثر؟؟؟ این شهدا تا ابد زنده اند و اثرشون ماندگاره.
- خب مامان جون، پس چی بگیم؟
- نمی دونم هرچی می گید فقط مفقود الآثرنگید ... اصلاً ... اصلاً ... بگید... بگیدجاوید... آره جاویدالأثر!
رفت بنیاد شهید و پیشنهاد محسن را مطرح کرد. از آن به بعد دیگر مفقودالآثرها جاوید الأثر شدند...
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب امانتی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
این کتاب را باید با تمامِ قلب خواند، زیر باران...
خواند تا دانسته شود، محسنها همیشه زندهاند؛
و از درونِ قلبِ هر محسنی، قلبِ محسن دیگری به تپش میافتد...
گاه صدایش میزنند شهید سید محسن موسوی...
و گاه شهید محسن حججی...... 🌷🌷🌷
______________________
* مطالعه نسخه...بیشتر
زیبایی های دیگران را به آن ها بگویید تا اگر در خیابان یا جایی از زیباییشان تعریف کردند دل شان نلرزد ...
چڪاوڪ [deranggah@]
۸۱
نماز اول وقت را از واجبات خود می دانست.
می گفت اگر بخواهیم کاری بکنیم اما نمازمان اول وقت نباشد، برکت از آن کار می رود و کار هم اصلاً پیش نمی رود.
با این حال همه مدل رفیقی داشت. حتی بی نماز!
عقیده اش این بود که انسان نباید رفقایش را به قشر خاصی محدود کند.
هر کدام هر عیبی داشتند هوایشان را داشت تا کم کم عیب را برطرف کند.
با همه مدارا می کرد، تا جایی که حتی دوستان بی نمازش هم مثل خود مسجدی و اهل نماز اول وقت می شدند.
چڪاوڪ [deranggah@]
۴۱
اعتقادش بود که بهترین چیزهایتان را در راه خدا هدیه کنید.
چڪاوڪ [deranggah@]
۳۵
می ترسم شهادت نصیبم نشه!
پدر گفت: آقا محسن، مرگ ما دست خداست!
محسن جواب داد: نه! مرگ ما انتخاب شده است. مرگ ما توی رخت خواب نیست. با شهادته!
چڪاوڪ [deranggah@]
۲۸
وقتی داخل اتوبوس نشسته بودم با خودم فکر می کردم که اگر اورکوت دادند بگیرم یا نه؟ وبه این فکر میکردم که مادرم گفتند بگیر و من دوست ندارم این کار را بکنم. گفتم شاید یک درصد از رفتنم به خاطر گرفتن اورکوت باشه. الآن هم اومدم تایه اورکوت بخرم و برگردم. نمیخواستم برای اورکوت به جبهه برم و دوست نداشتم حرف شما را زمین بیندازم..
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۹
دیدن پسر وقتی گوشتی به تن نداشته باشد خیلی سخت است. چه کند مادر وقتی که باید به قولش عمل می کرد و هیج نمی گفت، اما خدا هم کمکش کرد و حتی قطره ای اشک هم از چشمانش نیامد، فقط نگاهش به جنازه پسرش خیره مانده بودکه چیزی باعث توجهش شد، خوب نگاه کرد و مطمئن شد.
قطره ای خون از بین قفسه سینه محسن چکید.
نزدیک تر شد تا بهتر بببیند.
قلب محسن هنوز سالم در بین قفسه سینه اش بود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۴
نمی توانست ببیند چند نفر دور هم جمع شده اند و غیبت می کنند برای همین هم هر فکری به سرش می زد عملی می کرد تا حواس جمع را از غیبت پرت کند.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۳
بابا به مردم بگو خدا این طرف، به اندازه ی یک ذره نوری که اینقدر کوچیکه هم از حق الناس نمی گذره. بهشون بگو حق الناس را جدی بگیرند و اینقدر ساده از کنارش رد نشوند.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۳
مامان چرا می گید مفقود الآثر؟؟؟ این شهدا تا ابد زنده اند و اثرشون ماندگاره.
- خب مامان جون، پس چی بگیم؟
- نمی دونم هرچی می گید فقط مفقود الآثرنگید ... اصلاً ... اصلاً ... بگید... بگیدجاوید... آره جاویدالآثر!
رفت بنیاد شهید و پیشنهاد محسن را مطرح کرد. از آن به بعد دیگر مفقودالآثرها جاوید الآثر شدند...
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۲
ما و مجنون همسفر بودیم در صحرای عشق
او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
این کتاب را باید با تمامِ قلب خواند، زیر باران... خواند تا دانسته شود، محسنها همیشه زندهاند؛ و از درونِ قلبِ هر محسنی، قلبِ محسن دیگری به تپش میافتد... گاه صدایش میزنند شهید سید محسن موسوی... و گاه شهید محسن حججی...... 🌷🌷🌷 ______________________ * مطالعه نسخه...بیشتر
عبد صالح بودی و خوشا به حالت
خیلی عاااالی ولذت بخش بود.. ممنون ارکاربر چکاوک بابت معرفیش خداخیرتون بده