جملات زیبا از متن کتاب امانتی | طاقچه
تصویر جلد کتاب امانتی
off
٪۴۰

کتاب امانتی

۴.۵(از ۴ امتیاز)
نوع کتاب

۱۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زیبایی های دیگران را به آن ها بگویید تا اگر در خیابان یا جایی از زیباییشان تعریف کردند دل شان نلرزد ...
چڪاوڪ [deranggah@]
۸۱
نماز اول وقت را از واجبات خود می دانست. می گفت اگر بخواهیم کاری بکنیم اما نمازمان اول وقت نباشد، برکت از آن کار می رود و کار هم اصلاً پیش نمی رود. با این حال همه مدل رفیقی داشت. حتی بی نماز! عقیده اش این بود که انسان نباید رفقایش را به قشر خاصی محدود کند. هر کدام هر عیبی داشتند هوایشان را داشت تا کم کم عیب را برطرف کند. با همه مدارا می کرد، تا جایی که حتی دوستان بی نمازش هم مثل خود مسجدی و اهل نماز اول وقت می شدند.
چڪاوڪ [deranggah@]
۴۱
اعتقادش بود که بهترین چیزهایتان را در راه خدا هدیه کنید.
چڪاوڪ [deranggah@]
۳۵
می ترسم شهادت نصیبم نشه! پدر گفت: آقا محسن، مرگ ما دست خداست! محسن جواب داد: نه! مرگ ما انتخاب شده است. مرگ ما توی رخت خواب نیست. با شهادته!
چڪاوڪ [deranggah@]
۲۸
وقتی داخل اتوبوس نشسته بودم با خودم فکر می کردم که اگر اورکوت دادند بگیرم  یا نه؟ وبه این فکر میکردم که مادرم  گفتند  بگیر و من دوست ندارم این کار را بکنم. گفتم شاید یک درصد از رفتنم به خاطر گرفتن اورکوت باشه. الآن هم اومدم تایه اورکوت بخرم و برگردم. نمیخواستم برای اورکوت به جبهه برم و دوست نداشتم حرف شما را زمین بیندازم..
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۹
دیدن پسر وقتی  گوشتی به تن نداشته باشد خیلی سخت است. چه کند مادر وقتی که باید به قولش عمل می کرد و هیج نمی گفت، اما خدا هم کمکش کرد و حتی قطره ای اشک هم از چشمانش نیامد، فقط نگاهش به جنازه پسرش خیره مانده بودکه چیزی  باعث توجهش شد، خوب نگاه کرد و مطمئن شد. قطره ای خون از بین قفسه سینه محسن چکید. نزدیک تر شد تا بهتر بببیند. قلب محسن هنوز سالم در بین قفسه سینه اش بود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۴
نمی توانست ببیند چند نفر دور هم جمع شده اند و غیبت می کنند برای همین هم هر فکری به سرش می زد عملی می کرد تا حواس جمع را از غیبت پرت کند.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۳
بابا به مردم بگو خدا این طرف، به اندازه ی یک ذره نوری که اینقدر کوچیکه هم از حق الناس نمی گذره. بهشون بگو حق الناس را جدی بگیرند و اینقدر ساده از کنارش رد نشوند.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۳
مامان چرا می گید مفقود الآثر؟؟؟ این شهدا تا ابد زنده اند و اثرشون ماندگاره. - خب مامان جون، پس چی بگیم؟ - نمی دونم هرچی می گید فقط  مفقود الآثرنگید ... اصلاً ... اصلاً ... بگید... بگیدجاوید... آره جاویدالآثر! رفت بنیاد شهید و پیشنهاد محسن را مطرح کرد. از آن به بعد دیگر مفقودالآثرها جاوید الآثر شدند...
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۲
ما و مجنون همسفر بودیم در صحرای عشق او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۲
 هیچوقت خیره  به چشم های پدر و مادر نگاه نمی کرد. دلیل کارش هم نه از روی خجالت بود، نه شرم از انجام کار نادرست. در پاسخ سوالهای اطرافیان می گفت: نمی خواهم حرمت بین  پدر و مادر و فرزند از بین برود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۰
بعد از شهادت محسن پدر خواب دید: شهابی پر نور با سرعت بسیار زیادی به سمتش می آید. آمد و آمد تا کنارش ایستاد. دید محسن با لباسی از جنس نور و حریر درکنارش ایستاده. محسن گفت: بابا یادتان می آید گفتم همسرم را انتخاب کرده ام؟ می خواهید او را نشانتان بدهم؟ پرده ای از نور بینشان حائل شد. پرده کنار رفت. پشت پرده هوریه ای بسیار زیبا و ظریف بود پدر تا چشمش به او افتاد از هوش رفت. به هوش که آمد از محسن خواست دوباره آن هوری را نشانش دهد اما محسن موافقت نکرد و گفت: پدر شما توان دیدن او را ندارید.
چڪاوڪ [deranggah@]
۸
کسی نمیدانست فرزندی که در راه است پسراست یا دختر! بچه اول خانواده بود وهمه انتظار دیدنش را می کشیدند. پدر بسیار دعا کرده بود تابچه اش فردی معتقد باشد، مخصوصاً قبل از انقلاب که جوان بود و با شهید رجایی در زندان ساواک. هرچقدرشکنجه هاسخت ترمی شد، پدرهم دعاهایش را بیشتر می کرد و از خدا فرزندی صالح می خواست. *** مادر بزرگ ازسادات طباطبایی بود. او درعالم رویا بانویی قد خمیده را دید که می گفت: طفل شماپسراست، نام اورا محسن بگذارید، همنام  محسن سقط شده ی من... چندماه بعد بدنیا آمد. پسربود. اسمش را محسن گذاشتند.
قاصدک
۳
فکر کرد از ترسش چیزی نمی گوید. دوباره پرسید: اسمت چیه آقا کوچولو؟! دوباره جواب نداد. اصلاً انگار حواسش به پرستار نبود. مدام لب هایش تکان می خورد و چیزی می گفت. جلوتر رفت و گوش داد. داشت زیر لب صلوات می فرستاد. از این فرصت استفاده کرد و زود آمپول را زد. هر لحظه منتظر بود تا گریه ی پسر بچه بلند شود. اما وقتی کار تمام شد تازه صدای محسن بلند شد که: ـ خانم پرستار آمپول را نمیزنی؟؟
قاصدک
۲
 هرزمان هر کدام از فامیل قصد گردش داشتند فوراً محسن را با خود همراه می کردند. می گفتند: بدون محسن خوش نمی گذرد. همیشه نگاهش پایین بود.  هیچوقت خیره  به چشم های پدر و مادر نگاه نمی کرد. دلیل کارش هم نه از روی خجالت بود، نه شرم از انجام کار نادرست. در پاسخ سوالهای اطرافیان می گفت: نمی خواهم حرمت بین  پدر و مادر و فرزند از بین برود. هر بار که با محسن چشم  تو چشم می شدند محسن سریع نگاهش را می دزدید. این موضوع او راخیلی ناراحت کرده بود. بالآخره به محسن گفت: خاله جون چرا چشمای قشنگت را از من می دزدی؟ از دستم ناراحتی؟ کار اشتباهی کردم؟ محسن با همان وقار و متانت آمیخته به شوخی اش گفت: نه خاله جون! از خودم می ترسم، می ترسم  نگاه کردن برام عادی بشود. اونوقت دیگر خیلی راحت به نامحرم نگاه کنم ...
قاصدک
۲