ناتمامی

دانلود و خرید ناتمامی

۳٫۷ از ۹۲ نظر
۳٫۷ از ۹۲ نظر

برای خرید و دانلود   ناتمامی  نوشته  زهرا عبدی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

نظرات کاربران

Omid r kh
. اصلاً سولماز (شخصیت اصلی) از اولش هم در موقعیتِ منفعلانه‌ی ننامیدنی‌گونه‌ی بکت، در آخرین صحنه‌ی رمان، واقع شده بود. نه برای این‌که زن است و باید منفعل باشد، نه، چون انسان است. و انسان، مادام که زنده است، در موقعیتِ سولماز قرار دارد، در حالی که رویِ کاناپه خوابیده، و سقفِ خانه آوار شده رویش. در حالی که او فقط حس می‌کند، ویبره‌ی گوشی‌اش را در جیبش حس می‌کند، صدایِ ضجه‌های مادرش را می‌شنود، کورسویِ نوری را می‌بیند، احتمالاً بوها و مزه‌های بی‌ارزشی را هم حس می‌کند، اما آیا می‌تواند کنشی نسبت به این وضعیت داشته باشد؟ نه! او نه صدایش در می‌آید، نه حتی می‌تواند مثلِ یک مرده، سرش را به سنگ بالایِ سرش بکوباند تا بفهمد مرده است. او تنها می‌تواند یک کار کند، و آن منتظر ماندن است، منتظر ماندن برای اینکه کسی، از بیرونِ ماجرا به سراغش بیاید و نجاتش بدهد. زهرا عبدی در رمانش، به یکی از اساسی‌ترین دغدقه‌های فرد ایرانی می‌پردازد، به مسئله‌ی منجی و ظهور. او در آغازِ فصلِ 18 رمانش می‌نویسد: اگر قصه را هم مجازات تلخی‌ست/ به تکرارِ آن است. و بعد بلافاصله نامِ یوسف، یعقوب، یهودا، مسیح ، هابیل، قابیل، نوح، توفان نوح، گوساله سامری، هاجر را می‌آورد. ولی هیچ اثری از آخرین پیامبر و منجی نیست. از طرفی لیان در داستانِ این رمان، مقاله‌ای دارد که (احتمالا چیزی مثلِ بینامتنیت) می‌گوید همه‌ی اسطوره‌ها و داستان‌های‌شان از رویِ دستِ هم نوشته شده‌اند و ریشه‌ی تمامِ معجزاتِ الهی را با این نظریه می‌زند. هرکسی در این رمان یک گمشده دارد، لیان شمسایی را دارد، شمسایی پینار را دارد، سولماز لیان را دارد، جهان‌گیرخان صوراسرافیل مأنوس را دارد، جهانگیر سولماز را دارد، وحیدجمعه تنسگل را دارد و... و تا ابد در انتظار این گمشده باقی می‌ماند، گمشده‌ای که که نمی‌آید، تا این پایان ناتمام باشد. لیان تجسمِ بزرگ و اصلیِ این گمشده است. گم‌شده‌ای که رفته است تا داستان اصلی را ناتمام بگذارد و قصه را مجازات کند، چرا که این تکرار بزرگ‌ترین قصه‌ی این خاک است، از جای خالیِ سلوچ بگیر، تا چشم به راهیِ جمعه.
Omid r kh
ممنون از نظر لطف تون
mahtab
پیداش کردم🌷 ..ولی نقدتو بعد از خوندن کتاب میخونم
Maryam Shahriari
*** خطر لو رفتن داستان با خواندن این دیدگاه *** داستان اصلی این کتاب در چند خط ابتدایی آن توضیح داده شده. لیان دانشجوی بوشهری ارشد ادبیات در تهران گم شده و سولماز همکلاسی تبریزی‌اش در جستجوی اوست. البته لیان و سولماز تنها شخصیت‌های مهم این داستان نیستند و در راه تعریف تلاش‌های سولماز برای پیدا کردن لیان، با شخصیت‌های زیاد دیگری که اطراف این دو همکلاسی هستند هم آشنا می‌شویم. شخصیت‌هایی که به نظر من گاهی زیاده از حد به آنها پرداخته شده و باعث شده داستانی که در ابتدا جذابیت زیادی دارد، کم‌کم به خاطر طولانی شدن و تعدد داستان‌های ناتمام، خسته‌کننده شود. بله، در «ناتمامی» همانطور که از اسمش پیداست، نباید در انتظار تمام شدن داستان باشیم. این داستان پایان باز دارد و در نهایت سرنوشت هیچ کدام از شخصیت‌هایی که در واقعیت گم شده یا تنها در ذهن خود گم شده‌اند مشخص نمی‌شود. این نکته خوب است یا بد؟ احتمالاً‌ سلیقه‌ای است! ولی مسلماً کسی که کتابی به نام «ناتمامی» را برای خواندن انتخاب کرده باید منتظر چنین چیزی باشد. موارد مجزای دیگری هم هستند که دوست دارم درباره این داستان بنویسم: - از ربط دادن سولماز و لیان به اسطوره گیلگمش و انکیدو در همان پاراگراف اولیه، می‌فهمیم با داستانی پر از اسطوره‌ها سر و کار داریم و شخصیت‌های اصلی هم مثل نویسنده داستان غرق در دنیای ادبیات‌اند. به همین خاطر است که احتمالاً کسانی که چندان اسطوره‌ها را نشناسند جاهایی از داستان گیج شوند و البته اگر آنها را بشناسند لذت دوچندان از متن ببرند. - نویسنده شما را از شمال و جنوب ایران گرفته تا زندگی کولی‌ها و خانه علم دروازه غار با خود می‌کشد و می‌برد. من اکثر این مناطق را ندیده‌ام که درباره صحت نوشته‌ها و توصیفات نویسنده درباره آنها نظر بدهم، اما بیمارستان لقمان تهران را دیده‌ام و تا جایی که می‌دانم آسانسورهای شیشه‌ای روبروی هم در ساختمان بستری ندارد. پس احتمالاً اشاره به این موضوع در بخشی از داستان یکی از باگ‌های داستان است. داستان باگ دیگری هم داشت، و آن هم زنگ و پیامک زدن اطرافیان سولماز به او بعد از افتادن گوشی‌اش در چاه توالت و گرفتن گوشی جدیدی از پسرخاله‌اش است. حتی اگر این زنگ و تماس‌ها آنلاین بوده باشند، پیام‌رسان‌ها برای ورود به خط نیاز به سیمکارت دارند، ولی آنطور که سولماز و شهرام سریع راهی سفر شدند مطمئناً فرصت سوزاندن سیمکارت قبلی و تهیه سیمکارت جدید نداشته‌اند. تازه طوری که همه اطرافیان سولماز هم شماره‌اش را داشته باشند! و یک باگ دیگر از دید کسی که سابقه سالها زندگی در خوابگاه‌های مختلف را داشته است: در خوابگاه هیچ کس مسواکش را در دستشویی نمی‌گذارد که کسی آن را بردارد و با آن زیر ناخن‌هایش را صابون بزند! نه دستشویی خوابگاه جای تمیزی است که بتوان به آن چنین اطمینانی کرد، و نه کسانی که در خوابگاه هستند آنقدر مهربانند که چنین بلایی را سرتان نیاورند! :)) - به نظر من این داستان می‌توانست تاثیرگذاری بیشتری داشته باشد، اگر بعضی شخصیت‌ها واردش نمی‌شدند و آنقدر برای توضیح زندگی‌شان وقت صرف نمی‌شد. مثلاً جواد جوکی به نظر من شخصیت غیرضروری بود و ماجرای آشنایی سولماز با او هم غیرضروری. یا بعضی از دختران خوابگاه که سولماز به آنها اشاره کرده بود می‌توانستند حذف شوند. یا حتی بعضی از اساتید دانشگاه‌شان. به نظر من جذابیت بقیه کاراکترها به اندازه کافی زیاد بود که بشود با آنها داستانی تمام عیار نوشت و خواننده را با این حجم از کاراکتر خسته نکرد. خلاصه که در کل به نظر من تسلط و همه‌فن‌حریفی نویسنده در این کتاب مشخص بود، اما کاش فقط تسلطش بارز می‌شد و همه‌فن‌حریفی‌اش با نوشتن رمان‌های مجزا نمایش داده می‌شد. از دید من، زیاده‌گویی باعث شده که داستانی که می‌توانست به راحتی مدت‌های بیشتری ذهن مرا درگیر کند، برعکس پس‌ام بزند و مخم را به سمت هواخوری هل بدهد!
Mehrab
دقیقا ایراد سیم‌کارت را با خانم عبدی در میان گذاشتم که البته جوابی قانع کننده ندادند و گفتند در فاصله رفتن به خوابگاه و همراهی با پسر عمو به سمت تبریز از لپ تاپش خود را آپدیت کرده که اصلا چنین امکانی نیست. و در خصوص گیلگمش هم به نظر من چسب این اسطوره با این شخصیت ها گیری نداشت. هرچند در مجموع من از این کتاب خوشم آمد و نوع نگاه را دوست داشتم
ز. آروشا دهقان
داستان شروع خوب و جذابی داشت. موضوع از اون‌هایی بود که می‌تونست خواننده رو تا آخرین جمله‌ی پای کتاب نگه داره. تا نیمه‌های کتاب همه چیز خوب پیش می‌رفت ولی بعد به شدت افت کرد اطلاعات غیر ضروری زیادی گفته شد که باعث میشد نه تنها داستان از مسیر اصلی منحرف بشه که سطح کیفی متن هم پایین بیاد. (نمونه‌ش: گفت‌وگو درباره‌ی جزئیات پر و خالی شدن مثانه‌ی تک تک شخصیت‌ها، اولین ارگاسم و دشتان و... ) چون تعریف‌های زیادی شنیده بودم، امیدوارانه خواندن رو ادامه دادم و هر لحظه بیشتر ناامید شدم. حجم اطلاعات بیهوده، داستان رو از حالت کتاب خارج کرد و به سمت کپشن نویسی‌های اینستاگرام برد. انگار که نویسنده کلافی رو به دست گرفته بود و هر لحظه گرهی تازه میزد. در نهایت هم به جای باز کردن گره‌های داستان، مخاطب رو با کلاف پر از گره تنها گذاشت. انگار که نمی‌دونست چطور باید داستان رو تموم کنه و ترجیح داد نیمه کاره رها بشه.
mim
ناتمامی، آش شله قلمکار ایرانی یک سوم اول کتاب خوب بود، اما از یک جایی از کتاب ، انگار که جمله های خوش آب و رنگ کتاب از متن بزنند بیرون و در پیرنگ ننشینند. دلم بعد از مدت ها یک داستان خوب ایرانی میخواست، آخرین داستان خوبی که خوانده بودم داستان مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده بود، که آن قدر بدیع و خلاقانه بود که تا آخر کتاب را یک جا خوانده بودم. برای همین هم مدت ها صبر کردم اما طبق معمول ناامید شدم. یک پیرنگ در هم و برهم مثل سریال های ایرانی که هزار و یک اتفاق را سر هم کرده اند تا نقشی نو بزنند، نمی دانم شاید هم کتاب به مذاق خیلی ها خوش بیاید از این که رد پای اسطوره ها را می شود در آن دید ، همه چیز به هم وصله شده، اما یک جاهایی از داستان بدجور توی ذوق میزند. پایانش هم که مدرن است و باز مانده برای خوانتده که جای خالی فکرهای در هم و برهم و سامان نگرفته نویسنده را پر کند. کتاب حسابی از داستان ایرانی خواندن ناامیدم کرد
آسمان
داستان ایرانی عالی هم داریم عاشقی به سبک ونگوک برکت ادواردو از بهزاد دانشگر و....
سیّد جواد
کتاب ۲۹۲ از کتابخانه همگانی، با اینکه کتاب انتها ندارد ( و طبق نوشته ی نویسنده در صفحات آخر ، بخاطر ناتوانی نویسنده است !) و سرنوشت دو راوی داستان مبهم باقی میماند ، ولی در مجموع و در مقایسه با دیگر داستان های ایرانی ، خوب بود و خواندنی. البته اصرار نویسنده را برای بیان جزییات (( ادرار کردن )) و مشکلات ناشی از نگهداری آن و تفاوت های ادرار کردن مرد و زن و همچنین مسابقه ادرار دانشجویان در فضای سبز دانشگاه ( که با توجه به نکات اشاره شده در متن کتاب ، دانشگاه علامه طباطبایی است) را که در فصل های مختلف و به دفعات تکرار شده، متوجه نشدم!! متاسفانه درصد زیادی از دانشجویانی که برای تحصیلات عالیه به تهران ( یا حتی کلان شهرها ) آمده اند دچار مشکلات زیادی شده اند که آینده ی آنها را به شکلی ناخواسته تغییر داده است. تعدادی از کاربران در پیامهای قبلی به باگ های موجود در کتاب اشاره کرده اند که یکی را هم من اضافه میکنم: وقتی موبایل سولماز افتاد در چاه فاضلاب، کدام سیمکارت را در گوشی جدید اهدایی از طرف پسرخاله قرار داد؟ و دیگر هیچ
0
shayestehbanoo
یکی از بهترین ها ... نثر فوق العاده زیبا و اوانگارد کتاب و شخصیت پردازی بی نظیرش این کتاب رو به یکی از بهترین ها تبدیل کرده، موضوع انتخابی کشش خیلی خوبی داره و قشنگ خواننده رو همراه میکنه واقعا من از لحظه به لحظه ی خوندن این کتاب لذت بردم و چقدر زیبا بود شناخت لیانی که گمشده ی داستان بود ، لیانی که با شناخت بیش از پیشش در وند داستان فقدانش هر لحظه بیشتر و بیشتر درک میشد
marzieh
از اول نباید در قالب یک رمان بخونیم که منتظر پایانی باشیم. بیشتر مستند نویسی هست که وقایع روزمره زندگی رو نشون میده و مشکلاتی که پایانی نداره و بعضی وقت ها فرد و خسته میکنه از ادامه مطالعه..در کل نثر خوبی داشت و نویسنده سواد بالایی داره..
seza68
کتاب سر تا تهش کلیشه است کلیشه تهرانی و شهرستانی کلیشه همه افراد موفق از لحاظ مقام، عوضی هستند و همه افراد موفق علمی زیرآبشون زده میشه. کلیشه بازاریان خونخوار و متعصب کلیشه عشق نافرجام تکرار یخ و بی‌مزه داستان شیخ صنعان توجیه همه این کلیشه‌ها با عبارت همه داستان‌ها تکرار همدیگه هستن پایان باز و ناتمام قصه و تمام خرده قصه‌های کتاب
maryam_z
💥خطر اسپویل💥 "اگر برای قصه هم مجازات سختی باشد، همین تکرار مکرر و بی پایان آن است.... " اما چرا باید خانم عبدی قصه ی خودش رو مجازات کنه ؟؟ به صرف اینکه روایت از همیشگی هایی نشات گرفته که شنیدن اون برای ما تبدیل به عادت، یا بنا به اصطلاح بعضی، کلیشه شده ؟؟ طرف این انتقام کیه ؟؟ خواننده ای که گوشش از گفتن ها پر شده یا موضوعاتی که قرار نیست به خیر ختم بشند، یا شاید هم کاراکتر های مفلوکی که دست آخر نقش منجی برای حیف نشدن قصه رو ایفا می کنند؟؟ فقر، اعتیاد، تن فروشی، کودکان کار، خیرین مدعی، عشق افلاطونی و... هر کدوم سوژه های پرسوز و گدازی هستند که نویسنده ی ایرانی برای گریاندن مخاطب به اون می پردازه، یا برعکس، واقعیت های تلخی اند که برای شنیدن دوباره نیاز به ناتمام گذاشته شدن دارند ؟؟ به نظر میرسه نویسنده نه تنها از قراردادن پایان برای قصه ی خودش عاجز نبوده، بلکه از روی ذکاوت زیاد یا شاید سهوا، پایان رو همون ابتدای داستان لو میده. با این وجود، به رسم معمول و از ترس مخاطب ایرانی و تمایل شدید اون به وجود "بالاخره چی میشه"، در صفحات آخر تکلیف تمام شخصیت ها رو مشخص می کنه. پ.ن: از پختگی قلم خانم عبدی لذت بردم و از اون دسته از کتاب هاست که حتما به دوستام پیشنهاد مطالعه ش رو میدم.
آسمان
***خطر لو رفتن داستان*** این دو ستاره را به خاطر زبان قویِ نویسنده اش دادم. نویسنده؟ نه، شاعر. خانم عبدی یک شاعر است. و چیره دست در تشبیه و استعاره. کتابش را با همین شیوه پیش میبرد. ولی آیا هر شاعری میتواند رمان بنویسد؟ شخصیت های داستان عمیق و پرداخته شده نیستند. متناقض اند و گیج و ویج انگار. معلوم است خود نویسنده هم شناخت درستی از قهرمان هایش ندارد. درجایی از داستان دختر سیزده ساله ای با مکیدن سینه هایش توسط یک نوزاد به ارگاسم میرسد! نوزادی که عاشقانه مثل فرزند دوستش دارد و بهش عشق می ورزد. نویسنده ی محترم یا اطلاعاتی در مورد بیماران پدوفیل ندارد یا نمیداند مادری چیست و هیچ دختر بالغی که حس مادری به بچه ای دارد، با مکیدنش تحریک نمیشود. کاش شاعر ها به همان اندازه که عاشق چیدن کلمات اند عاشق کنکاش در ذهن و روان انسان ها هم بودند. ان وقت شاید میتوانستند برای ما رمان بنویسند! داستان پر است از تناقض و ایراد های سطحی. بعضی هایش را توی بریده هایم نوشته ام و بعضی را هم دوستان در نظرات گفته اند. عجیب ترین و غیر قابل باور ترینش مربوط به جایی میشد که سولماز با وحید جمعه برای دزدی میرود. در فصل قبل نوشته بود که به خوبی و خوشی از قبرستان خارج میشوند و اصلا خود سولماز پیشنهاد دزدی را بهش میدهد و ناگهان در فصل بعد نوشته وحید در قبرستان چاقو روی گلویم گذاشت!!!! این حجم از تضاد و پارگی از شاعر محترم که هیچ از نشری مثل چشمه بعید بود برایم. خلاصه اینکه اگر میخواهید کپشن برای پست های اینستا پیدا کنید این کتاب را بخوانید وگرنه که اتلاف وقت است.