
ساره🌿
۴۵
مدرسه. کی این جای وحشتناک را اختراع کرد؟
Elham jannesari
۱۳
پنجره باز بود و پردهها با نسیم میرقصیدند. احمقانه است اما بفهمینفهمی گریهام گرفت. رقص پردهها با باد همیشه اینهمه قشنگ بود؟ غژغژ تختهها و واقواق سگها و گردوغباری که توی شعاع کجکی نور میرقصیدند چی؟ به گمانم باید از همهچیز دور باشی تا قدر هر چیز را بدانی.
anau.book
۱۲
همهٔ ما دلمان میخواهد یک نفر را پیدا کنیم که واقعاً بشناسدمان، آن یک نفری که همهٔ عادتهای عجیبوغریبمان را بداند و باز هم ما را بفهمد. شما تا حالا کسی را داشتهاید که اینجوری ببیندتان؟ واقعاً، ته دلتان را، آنجایی را ببیند که هیچکس دیگر توی دنیا ازش خبر ندارد؟
امیدوارم داشته باشید.
Elham jannesari
۹
کمکم به این فکر افتادم که اگر گوشههای پنهان هر آدمی را ببینید، همان بخشهایی که هیچکس دیگر نمیتواند ببیند، حتماً شگفتزده میشوید. اگر میتوانستید آنها را وقت خواندن آوازهای مندرآوردی ببینید یا وقتی توی آینه برای خودشان شکلک درمیآورند، اگر میدیدید که با یک برگ درخت چاقسلامتی میکنند، یا میایستند تا کرم ابریشم سبزی را تماشا کنند که از تار نامرئیاش آویزان شده و بین زمین و آسمان معلق مانده، یا آدمهایی را میدیدید که فقط با بقیه فرق دارند، تنها هستند و گاهی هم شبها گریه میکنند. دیدن آنها، دیدن خود واقعی آنها چارهای جز این برایتان نمیگذاشت که فکر کنید تکتک آدمها، همهٔ آنها، شگفتانگیزند.
Elham jannesari
۸
همیشه از چیزهای خیلی کوچک قشنگ خوشش میآمد، مثل مبلمان خانهٔ عروسکها یا لانهٔ موشها، یا مهربانیهای کوچکی که توجه کسی را جلب نمیکرد. از تصور این چیزهای کوچک توی قلبش خوشم آمد
ساده بگیر همه چیز را🌿
۸
اصلاً کسی باهات حرف میزنه؟ گاهی وقتها شده حس کنی که، چه میدونم، نامرئی هستی؟»
گفتم: «همه بعضی وقتها همچین حسی دارن.» صدایم از ته چاه درمیآمد: «مگه نه؟»
Elham jannesari
۷
برنارد مثل غنچهٔ بازنشده بود، مثل یک دانهٔ بلوط که توی خودش درختی داشت، مثل آهنگی که هنوز کسی نشنیده بود.
کاربر... :)
۶
اما من چه چیز خاصی داشتم؟ نمیدانم. گمانم خود آدم چندان نمیداند که چه چیز خاصی دارد. شاید دلیلش این باشد که آدم زیادی به خودش نزدیک است و نمیتواند خودش را خوب ببیند، مثل گُلی که به پایین نگاه میکند و فکر میکند فقط ساقه دارد. گمان کنم مهم این است که باور داشته باشید، باور کنید که ویژهاید. و آدمهایی که به شما نزدیکاند این را میبینند، آنهم از راههایی که اصلاً فکرش را نمیکنید
Elham jannesari
۵
عجیب است، وقتی کسی صدایت را نمیشنود، کلمهٔ خداحافظی تقریباً از هر کلمهٔ دیگری کوچکتر و بیمعنیتر به نظر میرسد.
•●فاطمه✍●•
۴
همهٔ ما دلمان میخواهد یک نفر را پیدا کنیم که واقعاً بشناسدمان، آن یک نفری که همهٔ عادتهای عجیبوغریبمان را بداند و باز هم ما را بفهمد.
فانتاسماگوری♡•♡
۳
«خیالی باشی یا واقعی، دیده شدن یا نشدنت بستگی به خودت داره.»
•●فاطمه✍●•
۳
هرکس واقعیت رو همونجوری میبینه که میخواد.
•●فاطمه✍●•
۳
گمانم خود آدم چندان نمیداند که چه چیز خاصی دارد. شاید دلیلش این باشد که آدم زیادی به خودش نزدیک است و نمیتواند خودش را خوب ببیند، مثل گُلی که به پایین نگاه میکند و فکر میکند فقط ساقه دارد.
•●فاطمه✍●•
۳
به گمانم باید از همهچیز دور باشی تا قدر هر چیز را بدانی.
Elham jannesari
۲
بعضی وقتها خوبه همجنسها دوروبرت باشن.»
تا آن موقع هیچوقت دوروبر همجنسهایم نبودم، چیزهایی که نه کسی میبیندشان نه صدایشان را میشنود، دستکم نه آنجوری که همه انتظار دارند. شاید آنها درکم کنند. ببین، حتی برگهای خشک هم زمستانها زیر برف دور هم حلقه میزنند. حتی تاریکیها هم، وقتی صبح میرسد، کنج دیوارها و ته کشوها جمع میشوند.
anau.book
۲
اما میدونی کدومها از همه بهترن؟ اونهایی که کاری میکنن حس کنی همهکار میتونی بکنی. منظورم اینه که مگه چندنفر ممکنه توی دنیا باشن که اینجوری قبولت داشته باشن؟ توی وجودت یه چیزی رو ببینن و کاری کنن که احساس کنی با بقیه فرق داری
کاربر... :)
۲
گفتم: «خیلی خب، باشه. اما من از چی ساخته شدم فلور؟ از جنسی نیستم که بتونی لمسش کنی یا حتی ببینیش.»
فلور جواب داد: «یه عالمه چیزهای واقعی هستن که نمیشه دیدشون یا لمسشون کرد. مثل موسیقی، آرزوها، و جاذبهٔ زمین. برق هم همینطور! و احساسات و سکوت.»
sepideh_f2
۲
دلم آنقدر از دوست داشتن پر شد که فکر کردم هر آن ممکن است بترکد. با اینکه میدانستم نمیتواند صدایم را بشنود، با اینکه میدانستم کلمههایم به جایی نمیرسند، هر جور که بود میخواستم بهش بگویم.
آهسته گفتم: «فلور، من فراموشت نکردم.»
hamdeeeee
۲
وقتی همهٔ چیزهایی را که دربارهٔ خودت میدانستی از دست بدهی، ازت چی میماند؟
وقتی هیچکس نباشد که یادت بیاورد نقشت توی زندگی چی بوده و هیچ خاطرهای در کار نباشد که به خاطرش پشیمان باشی یا با یادآوریاش دلت گرم شود، دیگر کی هستی؟
اگر اصلاً یادت نیاید شبیه چیزی بودن چهجوری است، شبیه چی میشوی؟ چه شکلی میشوی؟
اگر هیچ خاطرهای نداشته باشی، توی خواب چی میبینی؟ اگر هیچ موسیقی به یادت نیاید، کدام آهنگ میافتد توی سرت؟
starlight
۲
دوشنبه، کلاس ما مسابقهٔ فوتبال داشت. کاپیتانها یکییکی از بین بچهها یارکشی کردند. تا نوبت من رسید، رفتند و شروع کردند به بازی. من حتی انتخاب آخرشان هم نبودم، اصلاً انتخاب نشدم.
Black pen
۲
«خیالی باشی یا واقعی، دیده شدن یا نشدنت بستگی به خودت داره.»
mysteriouspuzzlebox
۲
جا خوردم.
زبانم بند آمد.
شاخ درآوردم.
خواهرم، رفیق جونجونیام، یک دوست خیالی داشت و اینهمه وقت هیچی به من نگفته بود.
ملیح
۱
راستش را بخواهید کمکم به این فکر افتادم که اگر گوشههای پنهان هر آدمی را ببینید، همان بخشهایی که هیچکس دیگر نمیتواند ببیند، حتماً شگفتزده میشوید. اگر میتوانستید آنها را وقت خواندن آوازهای مندرآوردی ببینید یا وقتی توی آینه برای خودشان شکلک درمیآورند، اگر میدیدید که با یک برگ درخت چاقسلامتی میکنند، یا میایستند تا کرم ابریشم سبزی را تماشا کنند که از تار نامرئیاش آویزان شده و بین زمین و آسمان معلق مانده، یا آدمهایی را میدیدید که فقط با بقیه فرق دارند، تنها هستند و گاهی هم شبها گریه میکنند. دیدن آنها، دیدن خود واقعی آنها چارهای جز این برایتان نمیگذاشت که فکر کنید تکتک آدمها، همهٔ آنها، شگفتانگیزند.
anau.book
۱
مهم این است که باور داشته باشید، باور کنید که ویژهاید.
کاربر... :)
۱
ببین، حتی برگهای خشک هم زمستانها زیر برف دور هم حلقه میزنند. حتی تاریکیها هم، وقتی صبح میرسد، کنج دیوارها و ته کشوها جمع میشوند.
starlight
۱
مگه چندنفر ممکنه توی دنیا باشن که اینجوری قبولت داشته باشن؟ توی وجودت یه چیزی رو ببینن و کاری کنن که احساس کنی با بقیه فرق داری؟»
با حرفش موافق بودم: «تقریباً هیچکس. اگه شانس بیاری ممکنه تو تمام زندگیت یکی دو نفر اینجوری پیدا بشن.»
paria
۱
دقت کردهاید وقتی آدمها دربارهٔ چیزی حرف میزنند که دوستش دارند، چهطور چشمهایشان برق میزند؟
mahrou
۱
خب، پس من چه بودم؟ هر چند خاطراتم پاک شده بودند، اما آدمهایی که شناخته بودم بخشی از من بودند. آنها من را ساخته بودند و اینجوری شد که فهمیدم همین که هستم، یعنی با آنها هستم، با همهٔ مهربانی و شجاعت و ازخودگذشتگیشان.
برای پیدا کردن جایی که آنها برای ساختنش کمکم کرده بودند، به هیچ نقشه یا قطبنمایی نیاز نداشتم. پس خانهٔ نوِ توی دلم را چیدم، با خنده و نور، با عشق و با یک خانواده. تصور کردم که میتوانم بالزنان خودم را از آسمانی پر از مه پاییزی برسانم آنجا و وقتی رسیدم، حس کنم که خانه اینجاست، بعد از اینهمه دوری، سرآخر خانه همینجاست.
shanibana
۱
گمانم خود آدم چندان نمیداند که چه چیز خاصی دارد. شاید دلیلش این باشد که آدم زیادی به خودش نزدیک است و نمیتواند خودش را خوب ببیند، مثل گُلی که به پایین نگاه میکند و فکر میکند فقط ساقه دارد.
..
۱
همهٔ ما دلمان میخواهد یک نفر را پیدا کنیم که واقعاً بشناسدمان، آن یک نفری که همهٔ عادتهای عجیبوغریبمان را بداند و باز هم ما را بفهمد.
