علیرضا به قلههای برفی که هنوز دور بودن نگاه کرد و گفت «میخواستم بهت بگم علت اینکه دوستت دارم فقط چیزهایی نیست که تو داری یا هستی؛ بیشترش به خاطر چیزهاییه که من دارم یا هستم و احساس میکنم میتونه همونی باشه که تو رو خوشحال میکنه. اینجوری آدم بیشتر کیف میکنه، از ته دل.»
«مثلاً چی؟»
«خب، مثلاً یکیش اینکه اگه تا آخرِ زندگیمون هر شب با هم بیایم کوه، من میتونم هربار برات یه نوشیدنی تازه درست کنم که از مزهش غافلگیر بشی.»