
بریدههایی از کتاب هشت کتاب
۴٫۳
(۱۳۱)
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
علیرضا
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاختهها بیبعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون
میشد.
• امیررضا محسنی •
و عشق
صدای فاصلههاست.
صدای فاصلههایی که
ــ غرق ابهامند.
ریزوریوس
من قطاری دیدم، فقه میبرد و چه سنگین میرفت.
من قطاری دیدم، که سیاست میبرد (و چه خالی میرفت. )
SaraKu
لحظهها میگذرد.
آنچه بگذشت، نمیآید باز.
قصهای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
جانان
آدمیزاد ـ این حجم غمناک ـ
علیرضا
به تو میرسم،
تنها میشوم.
کنار تو تنهاتر شدهام.
ریزوریوس
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها کم نیست: مثلا این خورشید،
کودک پسفردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند.
Hossein
دنگ...، دنگ...،
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پیدرپی زنگ
|هیـچِمطلقـ|
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
علیرضا
انگشتانم برندهترین خار را مینوازد.
علیرضا
جهان آلودۀ خواب است و من در وهم خود بیدار:
......
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
علیرضا
گریهام بیثمر است.
و اگر میخندم
خندهام بیهوده است.
aylin
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه
تو نیست.
علیرضا
ترا از تو ربودهاند، و این تنهایی ژرف است.
علیرضا
تهی بود و نسیمی.
سیاهی بود و ستارهای
هستی بود و زمزمهای.
لب بود و نیایشی.
«من» بود و «تو» یی:
نماز و محرابی.
علیرضا
اندوه مرا بچین، که رسیده است.
دیری است، که خویش را رنجاندهایم، و روزن آشتی
بسته است.
melik
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هرچه تلاش،
او به من میخندد.
......
آدمیزاد طومار طولانی انتظار است
علیرضا
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
علیرضا
و تو تنهاترین «من» بودی.
و تو نزدیکترین «من» بودی.
و تو رساترین «من» بودی
......
دنگ...، دنگ...،
لحظهها میگذرد.
آنچه بگذشت، نمیآید باز.
قصهای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
|هیـچِمطلقـ|
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد.
امیر
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
fateme kheiripour
از پنجره
غروب را به دیوار کودکیام تماشا میکنم.
بیهوده بود، بیهوده بود.
علیرضا
نقش اندوه پی یک لبخند.
amir kh
جهان آلودۀ خواب است و من در وهم خود بیدار
reyhan
مرا راهی از تو بدر نیست.
SaraKu
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو
برود.
SaraKu
