جملات زیبای کتاب هشت کتاب | طاقچه
تصویر جلد کتاب هشت کتابsubscriptionAvailable

کتاب هشت کتاب

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۳۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
سهراب سپهری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
علیرضا
۱۹۱
باید کتاب را بست. باید بلند شد
• امیررضا محسنی •
۱۰۱
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به ‌قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت. و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون                         می‌شد.
ریزوریوس
۱۰۰
و عشق صدای فاصله‌هاست. صدای فاصله‌هایی که ــ غرق ابهامند.
SaraKu
۸۹
من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت. من قطاری دیدم، که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت. )
جانان
۷۴
لحظه‌ها می‌گذرد. آنچه بگذشت، نمی‌آید باز. قصه‌ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز.
علیرضا
۷۳
آدمی‌زاد ـ این حجم غمناک ـ
Hossein
۷۱
زندگی یعنی: یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی‌ها کم نیست: مثلا این خورشید، کودک پس‌فردا، کفتر آن هفته. یک نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند.
ریزوریوس
۷۱
به تو می‌رسم،                               تنها می‌شوم. کنار تو تنهاتر شده‌ام.
|هیـچِ‌مطلقـ|
۶۷
دنگ...، دنگ...، ساعت گیج زمان در شب عمر می‌زند پی‌درپی زنگ
علیرضا
۵۷
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می‌خواند، لیک پاهایم در قیر شب است.
علیرضا
۵۱
انگشتانم برنده‌ترین خار را می‌نوازد.
......
۴۲
جهان آلودۀ خواب است و من در وهم خود بیدار:
علیرضا
۳۹
دشت‌هایی چه فراخ! کوه‌هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی.
aylin
۳۹
گریه‌ام بی‌ثمر است. و اگر می‌خندم خنده‌ام بیهوده است.
علیرضا
۳۶
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه                               تو نیست.
علیرضا
۳۴
تهی بود و نسیمی. سیاهی بود و ستاره‌ای هستی بود و زمزمه‌ای. لب بود و نیایشی. «من» بود و «تو» یی: نماز و محرابی.
علیرضا
۳۳
ترا از تو ربوده‌اند، و این تنهایی ژرف است.
melik
۲۸
اندوه مرا بچین، که رسیده است. دیری است، که خویش را رنجانده‌ایم، و روزن آشتی                               بسته است.
......
۲۸
دست جادویی شب در به روی من و غم می‌بندد. می‌کنم هرچه تلاش، او به من می‌خندد.
علیرضا
۲۷
آدمی‌زاد طومار طولانی انتظار است
علیرضا
۲۵
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
......
۲۴
و تو تنهاترین «من» بودی. و تو نزدیک‌ترین «من» بودی. و تو رساترین «من» بودی
|هیـچِ‌مطلقـ|
۲۲
دنگ...، دنگ...، لحظه‌ها می‌گذرد. آنچه بگذشت، نمی‌آید باز. قصه‌ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز.
امیر
۲۲
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد.
fateme kheiripour
۲۲
به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
علیرضا
۲۱
از پنجره غروب را به دیوار کودکی‌ام تماشا می‌کنم. بیهوده بود، بیهوده بود.
amir kh
۲۱
نقش اندوه پی یک لبخند.
reyhan
۲۱
جهان آلودۀ خواب است و من در وهم خود بیدار
SaraKu
۱۸
مرا راهی از تو بدر نیست.
SaraKu
۱۷
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو                                     برود.