
٪۵۰
artemis harmonia
۲
توی زیرگذر سیاهیِ مطلق بود. حتی تاریکی هم دیده نمیشد. آنقدر که زمان و مکان معنایش را از دست داده بود. نمیدانستم کجایم یا چهقدر گذشته یا به کدام سمت و به کدام دالان میروم. حتی مطمئن نبودم که دارم حرکت میکنم. نشستم و گذاشتم سیاهی مرا ببلعد. اگر زمین زیر پاهایم نبود، فکر میکردم در حال سقوط در چاهی بیانتهایم. درست مثل مغاکی که حالا توی حیاط سر باز کرده بود، گودالی که ابعادش در تاریکروشنای غروب تغییر میکرد.