اما وقتی آن ضربه رسالت، وحی، به درون اندیشهات بخورد و تو را به یادت بیاورد: که حتی با کی قوم و خویشی، کدام روح در توست، کدام امانت بر پشت توست و شاگرد چه آموزش و کدام آموزگار هستی، یکمرتبه متوجه میشوی که چه گوهر بزرگ و نابی داری، اما در لجن میلولی و مثل زاغ لجنخوار شدهای و به چه شعفی! آن وقت است که بیرون میآیی، با یک ضربه انقلابی، زندان چهارم را میشکنی: زندان خویش را.