
بریدههایی از کتاب خنده در برف
۲٫۸
(۴)
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت میکنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه میچسبانی به من
پاییز بانو
میگوید زنی که به شام
نشود دعوتش کرد
باید فرستادش به چیدن گُل
برای میز صبحانهٔ قدیسین
پاییز بانو
اگر درختها فکر میکردند
دیگر درخت نبودند
آدمهایی بودند بیمار.
فاطمه.
هر بار که انگشتهای خوشتراش تو
پوست میکند از پرتقال
خانه سراسر
بوی پرتقال میگیرد
و پرتقالی میشود
ترانهای که من
زیر دوش میخوانم.
پاییز بانو
کفش و کلاه کردن از تو
خنده به لب آوردنت از من
برای کنِف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
Minoo Dabiri
اگر میدانستی جایت
سرِ میز صبحانه چقدر خالی است
و قهوهمنهای شیرینزبانی تو
چقدر تلخ
من وُاین آفتاب بیپروا را
آنقدر چشمانتظار نمیگذاشتی
قهوهات دارد سرد میشود
و طاقت آفتابِ نشسته بر صندلیات طاق
مگر چقدر طول میکشد
انتخاب پیراهنی که ساعتی دیگر
باید از تن درآوری.
پاییز بانو
بیقراری یک قطبنما را ندارد
شباهتش را اما
به ستارهٔ تُخسی که هر شب
ویراژ میدهد در آسمان
نمیتوان انکار کرد
کشف زیبایی را
حتا در یک جفت گوشوارهٔ پلاستیک
پاییز بانو
حکایت دیگری دارد
در این روزهای آخر اسفند
وقتی که خانهات کلاه سفیدش را
به احترام بنفشهها
از سر برمیدارد
تو نیز خاکسترهای زمستان را
بهتر است از آستین بتکانی
و چشمهای غبار گرفتهاش را
با روزنامههای رنگپریدهٔ دیروز
برق بیندازی.
پاییز بانو
جمعههای تنبل بیآزار
هرگز در تقویم او نبوده است
سهم هفتگیاش سالهاست
جمعههایی منجمد
که جمعهٔ فرهاد در برابرش
عصر پنجشنبهٔ اردیبهشت
جمعههایی که جمجمهاش دربست
اتاق تاریک شکنجهاش میشود
و پلکهایش
دری سنگینتر از خسوف
که چند ضربه مانده به صبح
بر پاشنهٔ چوبینش میچرخد
فاطمه.
گذشته خوب میداند
آدرس مشترکی اگر نداشتید
دل به دریا میزدی
و با یک دنده عقب پُرگاز
دندههایش را لت و پار.
شهابواره
از طرز نگاهمباید حدس میزدی
که منِ ظاهرن فراموشکار و سر به هوا
خطوط کشیدهٔ اندامت را دقیق
تا مرز نامرئی شدنِ هرچه پیراهن
از بَر کردهام
فاطمه.
دیگر چه فرق میکند
از فوارههای شناور در مهتاب غرناطه
شراب فرو بریزد
یا خون حرام شدهٔ لورکا
فقط خدایان قادرند
از گلوی تنگ و شیشهای ساعت
بازپس بگیرند
ریگهای فروریخته را.
فاطمه.
با خود عهد کرده است
تا سرازیری گورکودک بماند
و زندگی را آنقدر به بازی بگیرد
که بازماندگان مرگش را نیز
بازی تازهای بپندارند
فاطمه.
نمیدانم
تأثیر خندههای توست
یا وَر رفتن با گلهای باغچه
که آینه مدتی است
جوانتر از پارسال نشانم میدهد
فاطمه.
حجم
۷۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
حجم
۷۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
قیمت:
۷۰,۰۰۰
۳۵,۰۰۰۵۰%
تومان