
٪۴۰
کتاب خنده در برف
مجموعه شعرهای سالهای ۱۳۸۶-۱۳۸۳
پدیدآورندگان:
عباس صفاریانتشارات:
انتشارات مروارید٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
فاطمه.
۸
اگر درختها فکر میکردند
دیگر درخت نبودند
آدمهایی بودند بیمار.
پاییز بانو
۶
هر بار که انگشتهای خوشتراش تو
پوست میکند از پرتقال
خانه سراسر
بوی پرتقال میگیرد
و پرتقالی میشود
ترانهای که من
زیر دوش میخوانم.
پاییز بانو
۵
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت میکنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه میچسبانی به من
پاییز بانو
۵
میگوید زنی که به شام
نشود دعوتش کرد
باید فرستادش به چیدن گُل
برای میز صبحانهٔ قدیسین
Minoo Dabiri
۴
کفش و کلاه کردن از تو
خنده به لب آوردنت از من
برای کنِف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
پاییز بانو
۴
اگر میدانستی جایت
سرِ میز صبحانه چقدر خالی است
و قهوهمنهای شیرینزبانی تو
چقدر تلخ
من وُاین آفتاب بیپروا را
آنقدر چشمانتظار نمیگذاشتی
قهوهات دارد سرد میشود
و طاقت آفتابِ نشسته بر صندلیات طاق
مگر چقدر طول میکشد
انتخاب پیراهنی که ساعتی دیگر
باید از تن درآوری.
پاییز بانو
۳
بیقراری یک قطبنما را ندارد
شباهتش را اما
به ستارهٔ تُخسی که هر شب
ویراژ میدهد در آسمان
نمیتوان انکار کرد
کشف زیبایی را
حتا در یک جفت گوشوارهٔ پلاستیک
پاییز بانو
۲
حکایت دیگری دارد
در این روزهای آخر اسفند
وقتی که خانهات کلاه سفیدش را
به احترام بنفشهها
از سر برمیدارد
تو نیز خاکسترهای زمستان را
بهتر است از آستین بتکانی
و چشمهای غبار گرفتهاش را
با روزنامههای رنگپریدهٔ دیروز
برق بیندازی.
فاطمه.
۲
جمعههای تنبل بیآزار
هرگز در تقویم او نبوده است
سهم هفتگیاش سالهاست
جمعههایی منجمد
که جمعهٔ فرهاد در برابرش
عصر پنجشنبهٔ اردیبهشت
جمعههایی که جمجمهاش دربست
اتاق تاریک شکنجهاش میشود
و پلکهایش
دری سنگینتر از خسوف
که چند ضربه مانده به صبح
بر پاشنهٔ چوبینش میچرخد
شهابواره
۱
گذشته خوب میداند
آدرس مشترکی اگر نداشتید
دل به دریا میزدی
و با یک دنده عقب پُرگاز
دندههایش را لت و پار.
فاطمه.
۱
از طرز نگاهمباید حدس میزدی
که منِ ظاهرن فراموشکار و سر به هوا
خطوط کشیدهٔ اندامت را دقیق
تا مرز نامرئی شدنِ هرچه پیراهن
از بَر کردهام
فاطمه.
۱
نمیدانم
تأثیر خندههای توست
یا وَر رفتن با گلهای باغچه
که آینه مدتی است
جوانتر از پارسال نشانم میدهد
فاطمه.
۰
دیگر چه فرق میکند
از فوارههای شناور در مهتاب غرناطه
شراب فرو بریزد
یا خون حرام شدهٔ لورکا
فقط خدایان قادرند
از گلوی تنگ و شیشهای ساعت
بازپس بگیرند
ریگهای فروریخته را.
فاطمه.
۰
با خود عهد کرده است
تا سرازیری گورکودک بماند
و زندگی را آنقدر به بازی بگیرد
که بازماندگان مرگش را نیز
بازی تازهای بپندارند
