
بریدههایی از کتاب دلتنگی ها و پرسه ها
۳٫۳
(۱۵)
من به آن دلدادگانی تعلق دارم که عاشق زنان نیستند، بلکه فقط عاشق عشقند.
Mohammad
من تنهایم، اما از تنهایی خود رنج نمیبرم. دیگر نمیخواهم زندگیم چیزی جز آنچه که هماکنون هست باشد. آمادهام زیر نور خورشید پخته شوم، بسوزم. همچون میوه، مشتاق رسیدنام.
Mohammad
فردا دوباره باید بیدار شد. فردا دوباره باید خورد. دوباره باید زیست. چه وحشتناک! آخر، ادامۀ این زندگی چه لزومی دارد؟ این فداکاری احمقانه چه معنایی دارد؟ چرا در زمانهای دور همگی به درون دریاچه نپریدیم و غائلۀ زندگی را ختم نکردیم؟
Mohammad
اگر آدمهای بیشتری مثل من از مرزهای میان کشورها بیزاری میجستند، دیگر نه جنگی بود و نه محاصرهای. هیچچیز بر روی زمین نفرتانگیزتر و نکوهیدنیتر از مرزها وجود ندارد.
Samane Ashrafi
من به آن دلدادگانی تعلق دارم که عاشق زنان نیستند، بلکه فقط عاشق عشقند.
Samane Ashrafi
برای درمان افسردگی، داروهای مؤثری وجود دارد: آواز، پارسایی، شراب، نواختن ساز، گفتنِ شعر، پرسه زدن و ولگردی. من با این داروهاست که زنده ماندهام، همانطور که یک راهب با نیایشهایش زنده میماند.
مریم
من تنهایم، اما از تنهایی خود رنج نمیبرم. دیگر نمیخواهم زندگیم چیزی جز آنچه که هماکنون هست باشد. آمادهام زیر نور خورشید پخته شوم، بسوزم. همچون میوه، مشتاق رسیدنام.
Samane Ashrafi
من ستایندهیِ بیوفایی، دگرگونی و خیالپردازیام.
Nausica96
این دنیا آنقدر نیرو داشت که میتوانست زمین را مسموم کند و نیز شیپورهایی داشت که میتوانست با دمیدنِ در آن، وجودِ حقیرِ مرا احضار کند.
Nausica96
دلِ من، دلِ من، دلِ من! تو چه زخمهایی بر خود داری!
چه خوب است که چشمانت را میبندی و میروی،
بیآنکه به توشه بیندیشی، بیآنکه مقصد را بدانی،
فقط نفس میکشی و سرخوشی، فقط احساس میکنی و خرسندی.
saeedeh
اکنون باز ما داریم قدم میزنیم، هرکدام از ما در کنار جویبارِ خودش و در امتداد جادهیِ خودش، و ما باز داریم همان دنیای کهنه را میبینیم، با همان بوتهها و مراتعِ شیبدارش. ما این دنیا را با چشمانی آرامتر و خستهتر میبینیم. ما به دوستانی میاندیشیم که اکنون زیر خروارها خاک خفتهاند. تمامی آنچه میدانیم این است که باید چنین میشد، و به دوش میکشیم دلتنگیهایمان را.
جهانبخش
ما تنها یک سعادت را میشناسیم: عشق؛ و تنها یک فضیلت را قبول داریم: اعتماد.
Mary gholami
ما به دوستانی میاندیشیم که اکنون زیر خروارها خاک خفتهاند. تمامی آنچه میدانیم این است که باید چنین میشد، و به دوش میکشیم دلتنگیهایمان را.
Nausica96
من باز دلشورۀ خوابهای کودکیم را دارم. من باز دلتنگِ قصههای پریانام. من باز اشتیاق بوی خوش روزهای مدرسه را دارم. من باز درحسرت گرمای اَمنِ آغوش مادرم هستم. دلم برای کودکیم تنگ میشود. میترسم دچار مالیخولیا و وضعی درمانناپذیر شده باشم. دنیا برایم مزهاش را از دست داده است. فردا دوباره باید بیدار شد. فردا دوباره باید خورد. دوباره باید زیست. چه وحشتناک! آخر، ادامۀ این زندگی چه لزومی دارد؟
مریم
راهی که به رستگاری میانجامد، نه به چپ میپیچد و نه به راست: بلکه مستقیماً بهسوی قلب آدمها میرود، خدا فقط در آنجا ساکن است، و چشمهیِ آرامش فقط در آنجا میجوشد.
میم. خ
زندگی من کانون و مرکزی ندارد؛ زندگیم بین قطبهای متضاد سرگردان است. من بین اشتیاقِ داشتن خانه در اینجا و شور و شوق پرسه زدن و خانهبهدوشی در آنجا، به دو نیمه تقسیم شدهام. نیمی از دلم خلوت و تنهایی اینجا را میخواهد، نیمی دیگر در آرزوی عشقورزی و درآمیختن با آدمها میسوزد.
کاربر ۱۶۳۱۵۱۴
همچون آفتاب نیمروزی که بین صبح و شام مردد است، زندگی من نیز بین شوق پرسه زدن و ولگردی از یک طرف، و غم غربت، از طرف دیگر، سرگردان است.
Mahdi.fo
تمام سرگذشتِ عاشقیام این دو حرف است:
تو و این غروبِ غریبِ نیزار.
Mahdi.fo
اگر روزی مجبور باشم این رؤیاها را رها کنم و در آنچه مردم واقعیتاش مینامند گرفتار شوم، ترجیح میدهم بمیرم.
Stranger10ap1991
بدترین چیز برای من داشتنِ حالتی بینابین است؛ چیزی در میانۀ خوب و بد؛ چیزی ولرم و نچسب.
ساغر
من مشتاقِ بستری گرم، نیمکتی در باغ، و بوییدنِ عطرِ غذاهای خوشمزهیِ آشپزخانهام. دوست دارم اتاق مطالعهیِ کوچکی داشته باشم با مقداری توتون و تعدادی کتابهای قدیمی.
Nausica96
زندگی سهل و ممتنع نیست، زندگی دشوار هم نیست. اینها همه گمانهای کودکانه است. بگذار خداوند در تو به سخن درآید، آنگاه دغدغههایت فروکش میکند. دلیلِ بیقراری تو آن است که دستانت را از دست مادر درآوردهای و راه خانه را گم کردهای. اما غمین مباش. با هر گامی که برمیداری و با هر روزی که سپری میکنی، بتدریج به مادر خویش و زهدان هستی بازمیگردی.
bec san
در نگاهِ شاعرانۀ هرمان هسه، معجزۀ باز شدنِ یک گُل قاصدک، کوچکتر از معجزۀ زنده شدن مرده و معجزۀ شکافته شدن دریا نیست. او شاعر است، از این رو چشمانی بینا دارد. زیرا تنها شاعرانگیست که بینایی میبخشد. روزمرگی، کوری محض است.
setareh.sf
اگر آدمهای بیشتری مثل من از مرزهای میان کشورها بیزاری میجستند، دیگر نه جنگی بود و نه محاصرهای
Mary gholami
کسی که به خوشتن «نه» میگوید، نمیتواند به خداوند «آری» بگوید.
Mary gholami
من به آن دلدادگانی تعلق دارم که عاشق زنان نیستند، بلکه فقط عاشق عشقند.
Mary gholami
برای درمان افسردگی، داروهای مؤثری وجود دارد: آواز، پارسایی، شراب، نواختن ساز، گفتنِ شعر، پرسه زدن و ولگردی. من با این داروهاست که زنده ماندهام، همانطور که یک راهب با نیایشهایش زنده میماند.
کاربر حسن ملائی شاعر
مرنجان مرا، الیزابتِ زیبا!
شعری میسرایم از مهجوری و مشتاقی،
آنگونه که تو دوست میداری؛
تمام سرگذشتِ عاشقیام این دو حرف است:
تو و این غروبِ غریبِ نیزار.
کاربر حسن ملائی شاعر
مجبور نیستم این هوای ساکن و تنبل را تحمل کنم. سیگارهای برگ نازنینم را میگیرانم، جام شرابم را در مقابل آتش میگیرم و تماشایش میکنم. همهچیز را بهکام خواهم کرد. این غروبِ غمانگیز خواهد گذشت، به خواب میروم، فردا دگرگونه روزی خواهد بود.
Mahdi.fo
زندگی واقعی یک خانهبهدوش از اینجا آغاز میشود، همان زندگی که دوستش دارم، پَرسه زدن بدون آنکه مقصدی در پیش رو باشد، لمیدن زیر نور خورشید، زندگی آزادِ آزادِ یک آدم بیخانمان. دلم میخواهد زندگیم را در کولهپشتیام داشته باشم، و بگذارم شلوارم بهمرور پوسیده شود.
Mahdi.fo
حجم
۵۳۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
حجم
۵۳۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۰
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
قیمت:
۲۸,۰۰۰
تومان